اینجا می‌نویسم...

قسمت صفرم این سفرنامه

قسمت یکم این سفرنامه

***

با پیشنهاد من، چارتایی (یعنی من و سعید و ثریا و حریر) رفتیم، قبل از رسیدن بقیه، غزلیات و بوستان سعدی رو خریدیم و برگشتیم جلوی سوره‌ی مهر. قرار شد همون‌جا یادگاری‌ها رو اول کتابا بنویسیم. اما مگه چیزی یادمون میومد؟! :دی چنان گره کوری خوردیم به هم که نگو! حالا من آبروداری می‌کنم نمی‌گم که برخی دوستان از چه حربه‌ای برای پیدا کردن متن یادگاری استفاده کردن! اما در همین حد بدونین که یکی از دشوارترین کارایی که کردیم اون روز، نوشتن همین یادگاریا بود! برنده‌ها قدرشو بدونن! خخخ

طبق قرار، ما تا ساعت دوازده جلوی غرفه‌ی سوره‌ی مهر منتظر بقیه ایستادیم و با هم گپ زدیم. توی این فاصله به‌تدریج نیوشا یعقوبی (می‌خواهم فاطمه باشم) و سوسن و محسن و مرتضی (نفر هفتم) و ابوالفضل (ریشه در باد) و بلوییشِ سابق (که آدرسش رو ندارم متأسفانه) و خودِ آقای بیان (!) (که خودش رو نویسنده‌ی زندگی به سبک بیان معرفی کرد) و دوتا از فامیلای سعید (که فکر کنم پسر دایی‌هاش بودن! :دی) هم بهمون اضافه شدن. بعد از سلام و احوال‌پرسی و آشنایی، سعی کردیم یه خرده با جناب آقای بیان در مورد چندتا پیشنهاد (مثل رده‌بندی وبلاگ‌های برتر بیان [:|]، تنوع بخشیدن به بخش قالبا و ...) صحبت کنیم که میزان انتقادپذیری، روابط عمومی، درک متقابل، مشتری‌مداری و دغدغه‌مندی ایشون همه رو انگشت به دهان کرد واقعاً!! :|

بعدش راه افتادیم و همین‌جوری که صحبت می‌کردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم، رفتیم بیرون شبستان سمت چمنا و زیر یه درخت توت مستقر شدیم. اون‌جا بود که خاله‌ی سعید (کلاً سعید اینا به‌صورت خانوادگی اومده بودن! :دی)، محمود (که دیگه وبلاگ نداره فکر کنم)، آقای توت فرنگی (از باسابقه‌ترین وبلاگ‌نویسای ایران! :دی) و برادر بلوییشِ سابق (که علی‌رغم اصراری که خواهرش، یعنی بلوییش سابق، داشت؛ می‌گفت من تا حالا وبلاگ نداشتم! :دی) هم بهمون ملحق شدن تا مهم‌ترین و پررنگ‌ترین بخش دورهمی رقم بخوره. اون‌جا اولش هر کسی خودشو مختصر برای بقیه معرفی کرد و بعدش از هر دری صحبت شد. این وسط چندتا موضوع بولدتر بود که من بهشون اشاره می‌کنم.

- یکی از موضوعات مهم، عروسی سوسن و محسن بود ^_^ که محسن طی یک نطق خیلی حرفه‌ای، شیرینی رو پیچوند و آقای توت فرنگی (ببخشید که این‌طوری ازشون یاد می‌کنم. اسمشون رو فراموش کردم.) هم تحت تأثیر همین منطق قرار گرفت و درجا تصمیم گرفت ازدواج کنه. :دی

- یه بخشی هم بحث حریم خصوصی پیش اومد و بچه‌ها به این‌که چرا بیان باید شماره‌ی ما رو داشته باشه اعتراض کردن؛ که خب مجدداً آقای بیان سفت در موضعش ایستاد که شماره‌ی تلفن جزء حریم خصوصی نیست که البته هیچ‌کس هم به‌طور کامل با حرفاش مجاب نشد.

- نیوشا در مورد یه سری ویژگی‌ها و تجربیاتش حرف زد که چون نمی‌دونم اجازه دارم نقل کنم یا نه، نمی‌گم. اما همین‌قدر بدونین که وقتی نیوشا داشت صحبت می‌کرد، فک همه افتاده بود رو چمنا! O_o آقای بیان طفلی که قشنگ کف و خون قاطی کرده بود! :دی

- بحث بُعد مسافت طی شده توسط جماعت دورهمی پیش اومد و ثریا به‌عنوان رونده‌ترین (:دی) فرد حاضر، شناخته شد که از بوشهر اومده بود (تشویق داره واقعاً.. شله شله! :دی) که در این‌جا هم آقای بیان مجدد کف کرد و باورش نمی‌شد بچه‌ها تا این حد پایه باشن.

- ضایعه‌ی فوت مادربزرگ محسن و تسلیت و هم‌دردی هم از دیگر مباحث بود. محسن جان، مجدد تسلیت می‌گم. خدا رحمتشون کنه. غم آخرتون باشه...

بحثا و حرفا و دیالوگای دو نفره و چند نفره‌ی زیادی هم پیش اومد و برقرار شد که هم توضیح و شرحشون از حوصله‌ی این پست خارجه و هم چون قبل و بعدش رو نبودین و نمی‌دونین چیا گفتیم و شنیدیم، بی‌مزه می‌شه اگه تعریف کنم.

حدودای ساعت یک و نیم - دو بود فکر کنم که محسن و مرتضی باید می‌رفتن سر کارشون. آقای بیان و پسر دایی‌های سعید و بلوییش و برادرش هم خداحافظی کردن. بقیه‌ای که موندیم، تصمیم گرفتیم بریم ناهار. بعد از مشورت و رأی‌گیری، قرار شد تقسیم کار کنیم: آقایون برن غذا بگیرن. خانوما بشینن تو سایه استراحت کنن! :| :دی

جاتون خالی، هم صفش کوتاه بود، هم همبرگراش کاملاً بهداشتی بود و هم قیمتش مناسب بود! :دی اما هر چی بود، خیلی مزه داد. بازم می‌گم جاتون خالی... :)

حدودای ساعت سه، یاسمین (پرنده‌ی سفید) هم به ماها ملحق شد و اعصابش داغون بود. چون سر جای پارک دوتا پلیسو کتک زده بود! خخخ ثریا هم گوش‌ماهی‌هایی رو که از ساحل دریای عمان آورده بود، به همه نشون داد. جداً خیلی قشنگ بودن، اما بوی مرررگ می‌دادن! :| :دی خخخخ

یاسمین با دوربینش اومده بود و تونستیم کلی عکس دیگه هم بگیریم :) که هنوز برامون نفرستاده!! :| :دی

به‌عنوان آخرین بخش برنامه‌مون هم رفتیم که چندتا کتاب بخریم. توی غرفه‌ها فقط دوتا چیز پیدا می‌شد: شلوغی و کارت‌خوان‌های غیرفعال! وقتم هم ضیق بود چون برای ساعت شیش بلیط برگشت داشتم و باید حدود ساعت چهار و نیم تا پنج راه می‌افتادم سمت راه‌آهن. با این همه تونستم بیگانه‌ی کامو و کافکا در ساحلِ موراکامی رو بخرم که حداقل خوبیش اینه که دست خالی برنگشتم خونه! :دی

حدود چهار و نیم-پنج زنگ زدم و بچه‌ها رو دوباره جمع کردم و با همه خداحافظی کردم. دیگه بعدش هم که معلومه: خداحافظی، مترو، راه‌آهن، قطار، خواب تا خونه... :)

+ این آخر سفرنامه‌ای جا داره به دوتا نکته اشاره کنم. اول این‌که از همه‌ی کسایی که هماهنگ کردن و همه‌ی کسایی که اومدن متشکرم. خاطره‌ی خیلی شیرینی رو برام رقم زدین. ولی جای چند نفر توی این دورهمی خیلی خالی بود: مسعود (یک زندگی بهتر)، نسرین (شباهنگ)، نفیسه (الانور)، حنانه (تراکم اندیشه‌ها) و سمانه (اتاق دلم). کاش می‌بودین تا خوشی که گذشت چند برابر می‌شد برای همه‌مون. دوم این‌که فردای دورهمی ما، که می‌شه دیروز، یه دورهمی خیلی خفن و دل‌بسوزون گذاشته شد که خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم اون‌جا هم می‌بودم. لازم می‌دونم بابت هماهنگی و هدایت دورهمی دیروز به هولدن (هیولای درون) تبریک و خسته‌نباشید بگم. :)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۵
دکتر سین
چه باحال
یه ازدواج بلاگر گونه؟
پاسخ:
آره! ^_^
خیلی باحاله. ایشالا خوشبخت شن. :))
کاش منم می تونستم تو دورهمی هاتون حضور بهم میرسوندم نقطه :| :(

پاسخ:
ایشالا دورهمیای بعدی‌مون شما هم باشی. :)
دوستی هاتون مانا و پایدار
پاسخ:
تشکر فراوان. :)
ان شاءالله : )
به قول آقای قراتی
خدا به ازدواجشون برکت بده (ان شاءالله)
پاسخ:
الهی آمین. :)
جای ما خالی😭😭😭😭
پاسخ:
واقعاً. امیدوارم دورهمی‌های بعدی شما هم باشین. :)
الان اگه اقای بیان اینجا رو بخونه شما هم به سرنوشت تلگرام دچار می‌شید:))
خب خوشحالم که به همه خوش گذشته به اون یکی دورهمی هم گویا خیلی خوش گذشته بود شکر خدا:) تا باشه از این جمع‌ها:)
پاسخ:
آقای بیان فرمودن که ما رو رصد محتوایی نمی‌کنن. بنابراین اگر این اتفاق بیفته یعنی این‌که این ادعا هم ... آره! :دی
ممنونم. این دورهمیا برای وبلاگ و وبلاگ‌نویسی خیلی مفیده. :)
حیف شد من اون اول که دیدمتون چون یک قرار وبلاگی دیگه داشتم رفتم اونجا و بعد نیم ساعت رفتم سمت غرفه های دانشگاهی تا به قولی که دادم عمل کنم و کتاب های یک دوستم رو پیدا و آمارشون رو ثبت کنم براش. برخلاف تصورم خیلی طول کشید و بعد چون تنها راه تماسم با شما شماره ی آقاگل بود خواستم برم کانال و زنگ بزنم بهتون که اونجا نت ام بالا نمی اومد چه برسه به فیلترشکن و باز کردن تلگرام و ... هرچند آخر کار اتفاقی بچه ها رو دیدم اما شما و بقیه دوستان نبودید دیگه. حیف شد. 
پاسخ:
واقعاً؟ چه حیف. کاش شماره‌ی بقیه رو هم می‌داشتین. حالا ایشالا دفعات بعدی. :)
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۷ نیوشا یعقوبی
حرفای غذاها خصوصی نبود تو وبمم هست قسمت دومش چون ممکنه شر شه باز برام ممنون که نگفتین :)
مرسی تو چمن ها جاتون رو هم دادین به من
جاتون دیروزم خالی بود واقعا امیدوارم دورهمی های بعدی باشین
پاسخ:
وای اون غذاها و سوسکا و عقربا و اینا رو نمی‌گم! خیلی چندش بود!! :دی
خواهش می‌کنم. :)
آره. خودمم خیلی دوست داشتم می‌تونستم بیام.
چقدر هم عالی
خوبه که خوش گذشته 
پاسخ:
قربان شما. :)
آقای برادر به دلایلی که چون تو جمع چن تا بلاگر نشسته بهرحال، من از بیان دلایلش امتناع می‌ورزم، دوران وبلاگ‌نویسی‌شو تکذیب می‌کنه و منو هم از این نظر تباه می‌دونه! بگذریم!
عه پرندهٔ سفید اومده بود؟؟؟؟؟؟ چرا اونقدر دیر؟ :( من یاسمینو به شدت دوس داشتم ببینم...

+مرسی از همه‌تون بابت برگزاری دورهمی رادیو. خیلی جمع خوبی بود.
++آقای بیان باتوجه به پیگیری‌هایی که ازتون دیدیم اگه کامنتای اینجا رو دیدین اتفاقی (!!!!) ازتون خواهش‌مندم سری بعد اگه جایی رفتین با بلاگرا، در مورد حریم خصوصی کاربران بیان این حرف خنده‌دارو نزنین که شرکت بیان اطلاعات کاربرا رو فقط با حکم قاضی در اختیار افراد ذی‌صلاح قرار میده و فقط باتِ بیان داره مشخصات افرادو! چون دیگه خیلی حرف خنده‌داریه با توجه به حرکتشون در رابطه با دورهمی ددونک روز جمعه. و یه سوال ازشون دارم! مطمئنن که از شمارهٔ کاربرا فقط برای بازیابی اطلاعات ورود به سایتِ کاربرایی که مشخصاتشونو فراموش کرده‌ن استفاده می‌کنن؟! فقط!؟ (تاریخ فراموش نخواهد کرد!)
پاسخ:
اختلافای خواهر برادری معمولی و طبیعیه. اگر بحث وبلاگ نبود مطمئن باشین سر یه موضوع دیگه اختلاف می‌داشتین. همه‌ی خواهر برادرا دارن از این چیزا. :)
آره. یاسمین چون هم شاغل بود و هم بعدش رفته بود کلاس عکاسی، دیر بهمون ملحق شد.

+ خواهش می‌کنم. مرسی از شما که زحمت کشیدین اومدین. :)
++ آقای بیان با شما هستن... :دی
دیدین تو کشورای خارج! دفتر تلفن هست و شماره همه اون توئه؟
من حتی تو کشور خودمونم سی‌دی ۱۱۸ رو دیدم و داشتیم حتی
با این تفاسیر، شماره تلفن مثل آدرس خونه است که میشه طرفو تعقیب کرد فهمید. چیز قایمکی نیست اصلا
آخه چه چیزی از روی شماره آدم میشه کشف کرد؟
مخابراتم شماره آدمو داره دیگه
پاسخ:
من توی دورهمی هم گفتم. در حالت کلی بله، شماره تلفن جزء اطلاعات شخصی نیست. اما واقعاً شرایط فرهنگی جامعه‌ی ما ظرفیت این موضوع رو نداره که یه دختر شماره‌ش به‌عنوان اطلاعات غیرشخصی منتشر بشه. من به‌عنوان یه پسر شاید خیلی برام مشکلی پیش نیاد. اما خیلی از آسیبای روحی و حتی جسمی که دخترا دیدن، از همین مسائل به‌ظاهر ساده و پیش‌پاافتاده شروع شده متأسفانه...
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۹ نیوشا یعقوبی
خدایی از غذای نمایشگاه بهتر بودن حتی آقا گل گفتن :)) 
پاسخ:
من که نخوردم تا بتونم مقایسه کنم. اما هر چیزی از اون غذا بهتره قاعدتاً! :دی
آقا نوشِ روحتون :))

ما هم از دور هم‌شوق بودیم.
پاسخ:
ممنونم. :))
ولی کاش می‌بودی. :)
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۵۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
یه زمانی این شماره حساس بودم. چه اینجا چه هرجای دیگه! ولی وقتی به این فکر کردم که هر کی از هر جا بخواد میتونه شمارمو پیدا کنه، بی خیال شدم!
پاسخ:
چی بگم والا...
از علی گوهری و قطاباش ذکر خیر نشده بود :))
ذکر خیر کنم.
.
من صبح با پسردائیم بودم. بعدش خاله اومد و درنهایت پسرخاله اضافه شد.:d گفتیم اومدیم و دعوا شد. مجهز باشیم. :))
.
با بیان بعد از اون ماجراها داشتیم. بعداً میگم. :)
پاسخ:
اسمش یادم رفته بود! دستش درد نکنه... ^_^
خوب کاری کردین. :)
حریر یه چیزایی تعریف کرد... :)
چه‌قدر حیف شد که من اون روز نشد بیام. بسیار مشتاق دیدار بودیم و بسیار متشکرم برای بوستان. خیلی برام ارزشمنده. یادگاری‌هاتون هم خوب بود که. :)

پاسخ:
خواهش می‌کنم. من و بچه‌های رادیو هم از شما متشکریم که توی مسابقه شرکت کردین... :)
امیدوارم توی دورهمیای بعدی ببینمتون. :)
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۸ هولدن کالفیلد
اطلاعات شخصی یک چیز متقن و بدون تغییر نیست، در همون دفتر تلفن خارجی ها، در همین سی دی ۱۱۸ از شما موقع ثبت شماره اجازه میگیرن که قابلیت پیگیری از ۱۱۸ داشته باشه یا نه! بنابراین حتی شماره تلفن منزل هم خصوصیه چه برسه به خط موبایل! ما شماره هامون رو توی گوشی کسی ثبت نکردیم توی سیستم ثبت کردیم! ضمناً همون‌طور که شما پول امانت دوستت رو چون دستته خرج نمیکنی، شماره رو هم چون داری استفاده نمیکنی!!! من برای فعالیتهای سیستمی شماره ثبت کردم نه گردش رفتن با بچه های بیان!!! و این قطعاً نقض حریم خصوصیه.
+ شما هم خسته نباشید
پاسخ:
@شباهنگ :دی
+ سلامت باشید. :)
ه ر سه قسمت رو خوندم و بازم برام با جزییات مرور شد
خیلی خیلی خوب بود
ممنون که اومدین :)
محسنم داره تشکر میکنه الان و خوشحالیم :)
پاسخ:
خواهش می‌کنم. :)
سلام برسون... :))
داشتن رفیق باحالی مثل من خوشحالی هم داره! خخخخ
چقدر عالی:)

پاسخ:
:))
چه خوب که بهتون خوش گذشته منم خیلی دوست داشتم باشم ولی خب متاسفانه نشد. انشااا... یه فرصتی بشه بتونیم جمع شیم دور هم :)

مرسی که جای منو خالی کردی :))
پاسخ:
ایشالا... :)
خواهش می‌کنم. :))
قلمتان مانا

پاسخ:
سپاس! :)

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی