هدایت به بالای صفحه

ابزار رایگان وبلاگ

بایگانی آذر ۱۳۹۴ :: اینجا می‌نویسم...

اینجا می‌نویسم...

۳۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱. آقا دیدین تو این فیلما تفأل می‌زنن به حافظ، بعد «الا یا ایها الساقی ...» میاد؟! اینا همون صفحه‌ی اولو باز می‌کنن آیا؟! :)

۲. یلداتون مبارک! :)

۳. امشب می‌خوایم با خانواده «رخ دیوانه» ببینیم! منتظریم آبجی خانوم بیاد خونه! کسایی که دیدن بگن که ارزش دیدن داره آیا؟! روش که نوشته کاندید ۱۱تا سیمرغ بوده، ۵ تا سیمرغ هم برده! بسی خفن‌انگیزناک!!! :)

۴. گفتم یلداتون مبارک؟! ;)

۵. بابام هندونه گرفته، ته‌ش فر خورده! دمبش نه‌ها! خود هندونه‌هه فر خورده!! علی‌القاعده توش باید سفید باشه به نظرم! :|

۶. یلدا مبارک! :))

۷. همسایه‌مون یه ظرف میوه خشک آورده برامون، نمی‌دونیم بخوریم یا قابش کنیم بزنیم به دیوار؟! :|

۸. مبارک باشه؛ شب یلدا!! :)

۹. عنوان، بیتی از یک غزل حافظه که هم‌اکنون به نیت دوستان تفأل زدم به جناب حافظ! :) متن کامل غزل رو اینجا بخونین! :) توی کتاب نوشته، غزل از بشارت‌آمیزترین غزلیات حافظه! برین حال کنین! :))

۱۰. زیاده عرضی نیست! امشب و هر شب عمرتون، کنار عزیزانتون شاد باشین و دلخوش! :)

۶ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۷:۵۸
دکتر سین
این شما و این هم قسمت سوم «شاهرود»! :)
۱۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۷
دکتر سین

چرا؟!


+ خلاقیت رو حال کردین؟ متنو گذاشتم جای عنوان، عنوانو گذاشتم جای متن!!! :|

+ سؤالم مهمه! دغدغه‌ی جدی‌ایه! واقعاً چرا نداره؟!

۱۱ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۳
دکتر سین

من،

سکوتی حزینم میان دو خروش مستانه؛

بغضی تب‌آلودم میان دو خنده‌ی سهمگین؛

یأسی سرد و کبودم میان دو دلهره‌ی دهشتناک؛

آهی فسرده از قلبی سرد و رنجورم میان دو قاه قاه تپنده و خونریز؛

و ...

...

... اسبی هستم میان لنگ‌های دو سوار فسقلی!

من دکتر سین هستم؛ نشسته میان دو کودک چهار و شش ساله، که پدر و مادرشان در میان انبوهی از مشغولیاتی که دارم، انداخته‌اندشان (!) گردن اینجانب و خانواده! :))


+ فکر کردین دارم شعر می‌گم؟! نه عزیز من! دارم حسب حال می‌نویسم. من و دو فسقلی در حد بمب‌های هیروشیما و ناکازاکی؛ همین الان یهویی! خخخ

+ این پست، هشتاد و هفت و نیم درصد واقعی است و بقیه‌اش زاده‌ی تخیلاتم! :)

۷ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۷:۵۸
دکتر سین

نمی‌دونم اولین بار تو کودوم دیکشنری، یا توسط چه کسی، کلمه‌ی welcome به‌صورت well com نوشته شده؛ که توی مغازه‌ها همه نوشتن well com!!


+ تازه یه سوپری هم هست که روی یخچالش بزرگ نوشته well com to yor shap!

۷ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۴
دکتر سین

شاید پدر و مادرا بتونن به دروغ بگن ما همه‌ی بچه‌هامونو به یه اندازه دوست داریم و شاید اصلاً بعضی وقتا خودشونم این دروغا رو باور کنن؛ اما هیچ مدرسی نمی‌تونه بگه من همه‌ی کلاسامو و همه‌ی دانشجوهامو به یه اندازه دوست دارم!

من خودم به شخصه با کلاس سه‌شنبه عصر این ترم خیلی بیش‌تر از بقیه حال می‌کردم! دانشجوهاش، اعم از دخترا و پسرا، از بقیه‌ی گروه‌ها خون‌گرم‌تر و انرژی‌زاتر (!) بودن! دیروز جلسه‌ی آخرشون بود و توی این دو سه سالی که تدریس کردم، این اولین گروهی بود که باهشون سلفیِ خدافظی گرفتم!! :))


+ بدانید و آگاه باشید که میزان راحت بودن یه مدرس سر یه کلاس با دانشجوها، فقط به خود اون مدرس بستگی نداره! جوی که دانشجوها هم به‌وجود میارن، خیلی مؤثره؛ خیلی!! :)

۶ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۷:۵۱
دکتر سین
دوستان! عزیزان!
از امروز یه منوی جدید با عنوان «ختم قرآن» به این وبلاگ اضافه شد! اون بالا رو ببینین!
هدف از راه‌اندازی این بخش، ختم گروهی قرآنه. توضیحات بیشتری نمی‌دم! اطلاعات بیشتر همون‌جا هست.
اگه نظری، پیشنهادی، انتقادی، چیزی هست، همین‌جا یا همون‌جا بفرمایید! :)

+ مدت‌ها بود می‌خواستم این تصمیم رو عملی کنم؛ شکر خدا امروز عملی شد! :)
۲ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۳۸
دکتر سین

یه جمله‌ی معروف هست که می‌گه اگه می‌خوای کسی رو بشناسی، ببین با چه کسایی رفاقت می‌کنه. اما من می‌گم این جمله خیلی هم درست نیست! مثال نقضش هم خود منم!

رفقای من از هر قماشی که فکرشو بکنین هستن. من رفیق ورزشکار دارم، رفیق معتاد دارم، رفیق نمازخون دارم، رفیق عرق‌خور دارم، رفیق ۳۵ ساله دارم، رفیق ۱۸ ساله دارم، رفیق بامرام دارم، رفیق بی‌وفا دارم، رفیق بی‌کار دارم، رفیق شاغل دارم، رفیق مجرد (الی ما شاء الله) دارم، رفیق متأهل دارم، رفیق داشتم که رفته حوزه درس خونده، رفیق داشتم دانشگاه شریف درس خونده، رفیق داشتم پیام نور حسابداری خونده، رفیق داشتم بعد از دو ترم دانشگاه رو ول کرده، رفیق داشتم که هر هفته دو سه شب توی کارگاه‌های ادبی و شب شعر پلاس بوده، رفیق داشتم سازشو زمین نمی‌ذاشته، رفیق داشتم نخبه‌ی ریاضی بوده، رفیق داشتم قد بز حالیش نبوده، رفیق داشتم پنج‌تا دوست دختر داشته، رفیق داشتم که تا حالا از ۲۵ متری دخترا هم رد نشده، رفیق داشتم که به‌شدت منظم و مرتب بوده، رفیق داشتم که اتاقش مثل بازار شام بوده، رفیق داشتم که با هم رفتیم مسجد، رفیق داشتم که با هم رفتیم کافی‌شاپ، رفیق داشتم که با هم یه هفته نشستیم تو خوابگاه مقاله نوشتیم، رفیق داشتم که با هم یه هفته‌ هر روز بعد از ظهر رفتیم فیلمای آلفرد هیچکاک رو توی دانشگاه دیدم و حتی توی جلسه‌ی نقدشم فعالانه شرکت کردیم، رفیق داشتم که از تنهایی و افسردگیش برام گفته و گریه کرده، رفیق داشتم یه روز کامل کلاسامونو پیچوندیم تو دانشگاه قدم زدیم و و با هم خوش گذروندیم و خندیدیم، رفیق داشتم که از ۱۴۱ واحد لیسانس، بیش‌تر از ۱۰۰ واحدو با هم پاس کردیم (بهمون می‌گفتن پت و مت :) )، رفیق داشتم که فقط سالی دو بار می‌بینمش، رفیق داشتم که رفته فرانسه زندگی می‌کنه، رفیق داشتم که تو روستا زندگی می‌کنه. خلاصه هر نوع آدمی که شما بگین، توی رفقای من پیدا می‌شه!

الان اگه یه نفر همه‌ی این رفقای منو یه‌جا ببینه، چه‌طور می‌خواد منو بشناسه آخه؟! :|

۱۱ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۳:۴۹
دکتر سین
عاقد: سرکار خانوم ننه نرگس! آیا به بنده وکالت می‌دین شما رو با مهریه‌ی یک‌هزار و سیصد و بیست و دو تاغار ماست فرد اعلای تازه‌ی گوسفندی، یک‌هزار و سیصد و بیست و دو تاغار ماست چکیده و مقادیر متنابهی قره‌قوروت و سرشیر، به عقد جناب آقای ممد آقای ماست‌بند در بیارم؟ آیا بنده وکیلم؟
ننه: والا ننه، با اجازه‌ی بزرگترای جمع، که خودمون باشیم، خودم و ممد آقا رو می‌گم، و با اجازه‌ی کوچیک‌ترا، که اجازه‌ی اونا هم دست ماست، بـــــــــــــله!
لی لی لی لی لی! :|
عاقد: مبارکه ایشالا! عروس خانوم گویا خیلی عجله دارن! همون بار اول قضیه رو یارو کردن! مبارکه! مبارکه!
ننه: عه‌وا! ذلیل‌مرده! چرا ماتت برده تو؟! بگو اون کله ماستو بیارن رو سر عروس دوماد بسائن! یکیم بیاد این ماستایی که شاباش دادنو از رو زمین جمع کنه!! دست و پامون لیچ افتاد!! خودتم مجلسو گرم کن دیگه ننه! خدایی نکرده عروسی ننه‌ته‌ها! یخ کردن مهمونا!!
مراد: ننه! کله ماست چیه؟ کله قند! ماست شاباش دادن؟ پول باس شاباش بدن! ننه! چرا این‌قد عروسیت توهم‌آلوده ننه! چرا این‌قد ماست از در و دیوار می‌چکه ننه؟! این ماستا چیه رو سر و کله‌ت مالیدی ننه؟ ننه! آخرشم کار خودتو کردی؟ آبرومونو کردی تو سلط ماست؟ اعتبار سلطون خانو توی بازار به دو سیر سرشیر و یه کف دست قره‌قوروت فوروختی؟ حالا می‌خواستی زنش بشی خب بشو! این دادار دودور و لباس عروس و مراسمت چی بود دیگه ننه؟!
ننه: بت گفته بودم فوضولی موقوف! ولی انگار تو با حرف آدم‌بشو نمی‌شی! باس یه بار پاتو قلم کنم، تا این قد از گیلیمت نزنه بیرون! ممد آقا! ممد آقا! کجایی؟ بیا یه درسی به این کره‌خر من بده که یه وجب روغن روش وایسه! ممد آقا! ممد آقا! ممد آقا! ...
[و مراد خیس عرق از خواب می‌پره!!]
۷ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۸
دکتر سین

این برگ رو می‌بینین؟!


این برگ درخت انجیر تو حیاطمونه! انگار سمت چپ و راستش مال یه برگ نیست! :))

کلاً درخت مذکور برگاش خیلی خاصه! اگه عمری باشه سال دیگه یه آلبوم از برگاش براتون می‌ذارم. امسال همه برگاش ریخته... :)


+ وقتی دوربین، گوشی من و عکاس، خود من باشه (!) عکس بهتر از این در نمیاد! ;)

۶ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۹:۵۴
دکتر سین