اینجا می‌نویسم...

۴۳ مطلب با موضوع «بلاگینگ» ثبت شده است

همون‌طور که در جریانید و همه‌تون هم ازش استفاده کرده‌ید، بَیان امکان رصد کپی‌برداری از محتوای وبلاگمون رو بهمون می‌ده. منم هر چند وقت یک‌بار، بیشتر برای فان قضیه، می‌رم ببینم کیا چیا رو کپی کردن. امروز متوجه شدم که یه بی‌شعوری هست که از یه طرف داره تمام پستای منو کپی می‌کنه! خواستم از فرصت استفاده کنم و از همین تریبون بگم: کپی نکن حیوان! نوشته‌های من به چه دردت می‌خوره بی‌شعور؟! آی‌پی‌تو دارم. کاری نکن بدم پلیس فتا آسفالتت کنه...

+ توجه عزیزان را مجدداً به بندهای چهار و پنجِ Manifesto جلب می‌کنم...

۸ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۱۲:۳۳
دکتر سین

یکی دیگر از امراض، به این صورت است که تا یک چیزی به ذهنت می‌رسد بنویسی، بخشی از مغزت می‌رود می‌دود می‌گردد لای مکالمات و متن‌ها و کتاب‌ها و پست‌ها و چت‌ها و فیلم‌ها و سریال‌ها و آهنگ‌ها و مجلاتی که در حافظه داری تا چیزی شبیه به آن‌چه به آن اندیشیده‌ای از قلم و فکر دیگران بیابد. وقتی توانست موردی را پیدا کند که تا حد قابل قبولی تطبیق داشته باشد، می‌آورد می‌کوبد روی میز، می‌گوید: «خاک بر سرِ بی‌خلاقیتت. این کجایش نو است؟ این که همه‌اش کاپی است. بیا! این هم سند.» بعد تو هم اعتمادبه‌نفست دود می‌شود، Ctrl + A و سپس Delete را می‌فشاری و با انگشت اشاره و شست پشت چشمان بسته‌ات را چند بار محکم می‌مالی و پا می‌شوی می‌روی پی کارت. به همین مسخرگی!

+ آرشیو: آفت کمال‌گرایی

۷ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۷ ، ۱۷:۳۴
دکتر سین

رایگانه، یا بهتر بگم: مفته! کافیه ثبت‌نام کنی و بعد صفحهٔ شخصی مدیریت خودتو داری. بعد فقط لازمه که روی انتشار و ارسال مطلب جدید کلیک کنی. بعد چند خط چیز میز بنویسی. بعدم انتشارو بزنی. همین!

ظاهرش ان‌قدر ساده‌ست که همه گول می‌خورن. همه فکر می‌کنن که بلاگر بودن یه کاریه تو مایه‌های آب خوردن. اما نه؛ بلاگر بودن سخته. سخت‌تر از اونی که ساده‌لوحا بتونن بفهمن. سخت‌تر از اونی که بشه باور کرد. بلاگر بودن یه کیفیتِ درونیه. یه خصیصهٔ ناب که همه‌کس نداردش. یه ویژگی که فقط گذر زمان ارزششو معلوم می‌کنه.

اگر مرد نوشتن و مرد موندن نیستین، خودتونو گول نزنین. شما فقط شبه‌بلاگرین!

+ به بهانهٔ رفتنای مکرر بلاگرا توی این روزا...

۲۶ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۷ ، ۲۱:۳۹
دکتر سین

توضیح این‌که: روزانه‌ها و نوشته‌های ساده رو نمی‌نویسی چون خیال می‌کنی ارزش نوشتن ندارن؛ بعد با نوشته‌های ساده و روزانه‌نویسیای بقیه حالت خوب می‌شه! :|

۷ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۱ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۱:۴۲
دکتر سین

ان‌قدر آسوکا گفت فونت کوچیکه، فونت کوچیکه، که زدم قالب رو با خاک یکسان کردم و از نو ساختم! :دی

البته هنوز تغییرات کامل نیست. ضمن این‌که رنگ سبز رو هم فعلاً همین‌جوری انتخاب کردم. بعداً عوضش می‌کنم. (چه رنگی بذارم؟)

چندتا نکته:

یک. اندازۀ فونت خوبه؟ خود فونت رو می‌تونین درست ببینین؟ (منظورم نوع فونته؛ اگه درست گفته باشم!)

دو. اون پایینِ پایین که «آخرین مطالب» رو آورده؛ اونو چه‌جوری باید حذفش کنم؟ هر چی تو قالب آزمون و خطا کردم، نشد!

سه. می‌خوام آیکون ساعت و کامنت (اون ابر آبی) از زیر مطالب حذف بشه. چی کارش کنم؟


+ ضمناً اگر جایی اشکالی می‌بینین، بگین درستش کنم.

۲۴ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۸
دکتر سین

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود / نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم که همی‌گزم لب شیرینش / بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

- سعدی


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آخرین تغییر: چهارشنبه، ۲۱ شهریور ۹۷

دکتر سین

- اول دو بند خوشحال بنویسم:


یک. یه تشکر صمیمانه بکنم همین اول پستی از همهٔ کسایی که توی این چند وقت اخیر دارن منت سرم می‌ذارن و داستانمو می‌خونن. ممنونم از کامنت‌ها و لا‌یک‌هاتون. به قول فرنگیا: دیس مینز اِ لات تو می! :) اگر برسم و تایپ قسمت بعدی رو تموم کنم، مرواریدِ سوم رو فردا منتشر می‌کنم. اگرم نشد، ان‌شاءالله به حول و قوهٔ الهی اگر عمری بود، باقی داستان رو از اول مهر خواهم نوشت. علی‌الحساب چند روز می‌رم مرخصی. :)


دو. وبلاگم ۱۱۱۱ روزه شد. شیشِ شیش تولد سه‌سالگی‌ش بود. یادم رفت جشن بگیرم! حالا ایشالا سال بعد، تولد چار سالگی‌ش جبران می‌کنم؛ به شرط بقا. :)


- حالا دو بند غمگین:


سه. محرم اومد. حال عجیبی دارم. خستگی این روزا و این سالا تو جونم مونده. احساس می‌کنم بی‌آبروتر و روسیاه‌تر از اونی هستم که ... اما نه! بازم کَرَم آقا دل سیاهمو به طمع می‌ندازه که امسالم ناامید نباشم... خیلی پُرروام! نه؟! -_-


چهار. از بعد از ظهر دلم آشوبه. از جلوی مغازهٔ لوازم‌التحریری محل رد می‌شدم. صاحبش جوون خوش‌مشربیه. اما امروز عوض این‌که لبخند خودشو ببینم، یه بنر دیدم که روی در مغازه‌ش زده بودن. عکس خودش بود. زیرش نوشته بود: «رفقا حلالم کنید.» می‌گن با ماشین رفته ته دره.

از بعد از ظهر دلم آشوبه. به چیِ این دنیا می‌شه دل بست آخه؟! روحش شاد... -_-


+ این روزا اگر اشکتون جاری شد، منم دعا کنین...

۱۰ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴
دکتر سین
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۱
دکتر سین

بارها گفته‌م. بازم می‌گم. وبلاگ آیینه‌ست. نه‌تنها درونمونو به بقیه نشون می‌ده؛ بلکه مهم‌تر از اون، و قبل از اون، ما رو تمام‌قد می‌ذاره جلوی نگاه خودمون. تو دنیا، کَمَن چیزایی یا کسایی که بتونن چنین هدیهٔ گران‌بهایی رو به ما بدن. این‌که ما بتونیم خودمونو مثل دفتر ورق بزنیم. سیر خزنده و نادیدنیِ رشد یا زوال خودمونو ببینیم. و اگر ادامه بدیم، خودمونو بهتر بشناسیم.

به‌جز این، وبلاگ راه ارتباط با آدمای ارزشمنده. آدمایی که می‌بینن، می‌شنون، حس می‌کنن، فکر می‌کنن، مطالعه می‌کنن و - مهم‌تر از همه - می‌نویسن. این شش ویژگی توی هر کس باشه، محترمه. و ارتباط با آدمای محترم، مغتنمه. خصوصاً وقتی بدونیم وقت و امکانات ما برای پیدا کردن آدمای شایستهٔ ارتباط، محدوده.

به این دلایل - و دلایل زیاد دیگه - من عاشق وبلاگ‌نویسی‌ام. :)


+ برای روز بلاگستان فارسی. :)

+ برای این چالش. :)

+ لطفاً همگی به عشق و به احترامِ بلاگستان، توی این چالش شرکت کنید و از بقیه بخواین شرکت کنن. :)

+ به‌طور خاص، دعوت می‌کنم از ژاندارک و سمانه و محسن و مهسا برای شرکت تو هر کدوم از بخشای این چالش که دوست دارن.

+ کاش شباهنگ و مترسک کماکان می‌نوشتن تا دعوتشون می‌کردم...

۸ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴
دکتر سین

یکی از لحظات ضدحال زندگی یک بلاگر، اونجاست که یه مطلبی به ذهنش می‌رسه، نمی‌نویسه، همون روز یا فرداش یه نفر دیگه می‌نویسدش! :|

بدترش اینه که بلاگر بی‌نوا فکر می‌کرده اگر بنویسه برای هیچ‌کس جالب نیست. بعد می‌ره کامنتای همون یه نفر دیگه رو می‌خونه، عمق سوزشش بیشتر می‌شه!! :||

۱۳ دیدگاه موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۸:۵۱
دکتر سین