اینجا می‌نویسم...

۱۰ مطلب با موضوع «سپارش :: کتاب» ثبت شده است

نمی‌دونم کتاب معراج‌السعادة رو تا حالا خوندین؛ یا حتی اصلاً‌ اسمش به گوشتون خورده یا نه؟ معراج‌السعادة یه کتابه از ملا احمد نراقی (فقیه، دانشمند، فیلسوف، نویسنده، شاعر، ریاضی‌دان، منجم و ...) در مورد اخلاق اسلامی. به‌جز مطالب منظم و منسجم، مباحث علمی و ظریف و مضمون دلکش و عبرت‌انگیز این کتاب؛ قلم سحرآمیز و بیان مستحکم ملا احمد نراقی هر خواننده‌ای رو می‌تونه مجذوب خودش بکنه. این بخش کتاب رو از فصل «در مذمت دنیا» با هم بخونیم و لذت ببریم، یه معجون از لذت و عبرت:

شاهان عرب و عجم را ببین که از خیل و حشم با خود چه بردند؛ و خسروان تُرک و دیلم را نگر که به‌جز لقمه‌ی نانی از دنیا چه خوردند. شاه و گدا، از لوحِ مزار، سنگ بر سینه، خفته؛ و صالح و طالح، در حجله‌ی قبر، خود را نهفته. هیچ گِلِ زمینی نیست که یوسف‌جبینی در چاه نیفتاده؛ و هیچ راهی نه، که سلیمان‌جاهی در آن روی بر خاک قبر ننهاده. هیچ صبحی نه، که پسری را در مرگ پدری، گریبان چاک نکرده؛ و هیچ شامی نِی، که پدری در عزای پسر، غمناک نه. سپه‌سالاران را نگر، که تنها در دست شحنه‌ی اجل، گرفتار؛ و گردن‌فرازان را بین که سرها در پیش و به کار خود در کارند. وزیران را بین، دفتر وزارتشان برباد رفته؛ امیران را نگر، بی‌سپه و لشگر، در وحشت‌آباد گور خفته. عالمان را بین، بر منبر تابوت، نهاده بر دوش، می‌کشند؛ عابدان را نگر، که بر محراب لَحَد، سر بر خشت خام می‌نهند. کدام پادشاهی بر سریر دولت نشست، که آخرالامر طعمه‌ی گرگ اجل نشد؛ و کدام شهنشاهی را بر تخت عزت متمکن ساخت که دست مرگ به خاک مذلتش نکشید؟ صد قرن بیش است که ذوالقرنین به زندان لحد محبوس؛ و دارای جهان‌دار از دارایی خود مأیوس است. دستان رستم دستان بین به زنجیر قضا و قدر؛ افسر افراسیاب را نگر با خاک راه برابر. کاسه‌ی سر کاوس از سنگ حوادث شکسته؛ و کتف و بازوی شاپور ذوالاکتاف را به ریسمان اجل محکم بسته. بهرام گور گرفتار زندان گور؛ و قامت قباد از قبای زندگانی عور. اشکانیان در ماتم حیات اشک‌ریز؛ و ساسانیان در دست اجل وسائس قهر الهی در رستاخیز. عباسیان در مصیبت زندگی لباس سیاه در بر؛ و آل سامان را خاک بی‌سامانی بر سر. محمود غزنوی را دود از دودمان بر آمد؛ و طغرای سلجوقی را طغرای سلطنت برآمد. از مُلک مَلِک‌شاه نشانی نه؛ و از خنجر سنجر به‌جز نامی نیست. چنگیز خون‌ریز در چنگ پلنگ اجل گرفتار؛ و تیمور مغرور طعمه‌ی مار و مور. فاخته در خرابه‌ی قصر هلاکو، به کوکو گفتن مشغول؛ قاآن و غازان از منصب والای سلطنت معزول؛ و اورنگ او رنگ بدنت، بی زیب و رنگ مانده؛ و همایون همایون‌فال آستین بر تخت و تاج افشانده.

۳ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۳
دکتر سین

۱. و آیا واقعاً کسی هست که ابوالفضل زرویی نصرآباد را خوانده باشد و - نمی‌گویم شیفته - التذاذمند نگشته باشد؟!!

۲. بشنوید...! :)

دریافت

۳. آقا ابوالفضل را در اینجا بیشتر ورق بزنید...

۴. خاصه، کتاب‌های آقا ابوالفضل را از این قسمت دریابید...

+ به میمنت و مبارکی، تگ «آوایش» افزوده گشت!! :)

۱۱ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۹
دکتر سین

۱. مقدمه: عنوان پست، عنوان یک مجموعه‌ی طنز هست از سعید بیابانکی. کتابی که نیمه‌ی اولش به نظر من چنگی به دل نمی‌زنه، اما نیمه‌ی دومش خوب، و در بعضی جاها محشره! :)

کتاب، مثل بسیاری از مجموعه‌های طنز، بسیار کم‌حجم و بسیار ارزونه و برای توی تاکسی و مترو و اتوبوس، و هر جا که بشه یه کتاب کوچولو رو باز کرد و خوند، مناسبه.

۲. قیمت و خرید: من خودم کتاب رو از کتابخونه امانت گرفتم. روی جلدش زده ۵۰۰۰ تومن. اما قیمت خرید اینترنتی نسخه‌ی همراهش ۲۶۰۰ تومنه! اینجا

۳. خوانش بخش‌هایی از کتاب:

آ. [فواید سفر به تاجیکستان را بنویسید]

... یک شب من سهیل محمودی را دیدم که آفتابه‌ای در دست داشت و در تاریکی قدم می‌زد. من یاد این شعر افتادم که خیلی سال پیش یه آقای باحالی خوانده بود: ابریقی در دستم / مبالی در برابرم / من به ترسیم نقشه‌ی جهان می‌روم! ...

ب. [نکاتی برای استفاده از دستگاه خودپرداز]

... اگر چه این نکته بسیار تکراری است ولی برای هزارمین بار از شما درخواست می‌شود شب‌های جمعه در دستگاه‌های خودپرداز شمع روشن نکنید!

پ. [اولین باری که عاشق شدم]

... من تا سال‌های آخر دبیرستان خیلی خجالتی بودم و کم‌رو. شاعر که شدم کمی از خجالتی بودن فاصله گرفتم. پشت تریبون که رفتم رویم زیاد شد. از وقتی رفتم جلوی دوربین حسابی پررو شدم. از وقتی شروع کردم طنزپردازی کنم شدم بی‌ادب. می‌بینید چه سیر تکاملی باحالی داشتم؟ ...

ت. [حافظ + من]

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟ / بخواست جام می و گفت: این قدر شیره

***

حافظم در مجلسی دُردی‌کشم در محفلی / خود تو می‌دانی که من رند دهن‌سرویسی‌ام

***

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / پرچم شوروی آمد به نظر بی‌چکش

***

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی / جام‌های همه را بی‌همه‌کس کم می‌ریخت

***

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند / تو هم به پیر بفرما چه‌قدر بی‌ادبی

***

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبی است / هزار مرتبه بهتر بود ز طول هنر

***

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم / از آن تاریخ دینم کاملاً سوراخ سوراخ است

۲ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۷:۳۰
دکتر سین

یک. بالاخره یه کتاب از نادر ابراهیمی دست گرفتم: یک عاشقانه‌ی آرام. ولی وجدانن خیلی کند جلو می‌ره. این آقا نادر خانِ ابراهیمی می‌بایست شعر می‌نوشت؛ نه رمان!!! نمی‌دونم شما هم این جوری هستین یا نه؟! من وقتی کتاب شعر می‌خونم، هر صفحه‌ش پیش اومده که تا نیم ساعتم ورق نخورده! این «نادرنوشت» هم شده مثل اونا! دوتا پاراگراف می‌خونم مخم پیغام می‌ده:

Calculating! Please Wait!


دو. در همون اوایل کتابِ آقا نادر (!) می‌خونیم که:

... من با لهجه‌ی گیلکی گفتم: سلام!
دختر با لهجه‌ی شیرین آذری‌اش جواب داد: «سلام!» و بر جا ماند. دیگر نمی‌دانستم چه بگویم، و باز دیدم که دختر، آنقدر بالابلند است که می‌تواند چهره به جای خورشید صلاة ظهر بنشاند.
دختر، زیر نگاه پرشرم شمالی‌ام لبخند زد و به نرمی مه واقعی پرسید: اینجا چه می‌خواهید؟
- برای عسل آمده‌ام: عسل اصل!
- منم. منم عسل اصل!
- عسل می‌خواهم نه کندوی عسل - با صد هزار زنبور گزنده‌ی بی‌پروا!

عسل خندید...

نظر شخصی بنده اینه که دخترا همین یه بخش رو خوب درک کنن و به کار ببندن، می‌بینن که مخ آقایون رو با کمی صراحت، به‌سادگیِ همین یه جمله‌ی «منم عسل اصل» می‌شه زد! الکی نگین شوهر نیست! والا به خدا!


سه. اجازه بدین یک عدد کتاب هم در این صحنه معرفی کنم بهتون:

عنوان: «شمس پرنده» - 48 غزل از دیوان شمس تبریزی

انتشارات: مؤسسه‌ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر

خرید آنلاین (18000 تومان)

+ این کتاب از هموناییه که در بند یک بهش اشاره شد!!

گذشته از این که کتاب گلچین زیبایی از دیوان شمس هست و ارزش ادبی بالایی داره؛ به چند دلیلِ شخصیِ زیر هم تهیه کردن این کتاب توصیه می‌شه:

آ. گرافیک زیبا... همین! توضیح نداره که! بگیرید، ببینید، متوجه می‌شین خودتون! :)

ب. ترجمه‌ی انگلیسی اشعار. برای خودم به شخصه خیلی جالبه که مولانایی که انگلیسی زبونا می‌بینن و می‌پسندن چه شکلیه! توی این کتاب می‌تونین از این زاویه به موضوع نگاه کنین!

پ. اگر خواستین به یه دوست فرهیخته هدیه بدین، شدیداً و اکیداً و قویاً توصیه می‌شه... :)


چهار. خوانش بخشی از یک غزل از شمس پرنده:


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

Show your face, the rose garden; the flower bed. That's what I long for. / Open your lips, pour an ocean of sweetness. That's what I long for.


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر / کان چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست

O, sun of beauty! Emerge from the clouds, / Seeing your radiant, luminous face. That's what I long for.


بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز / بازآمدم که ساعد سلطانم آرزوست

Out of yearning for you I heard the beating of the falcon drum / I flew back to rest on the armlet of the King. That's what I long for.


گفتی ز ناز: «بیش مرنجان مرا برو» / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست...

Coyly, you said: "Bother me no more, leave!" / The moment toy say: "Bother me no more!" That's what I long for...

۵ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۷
دکتر سین

اگر به طنز و طنزنویسی و طنزخوانی و طنزدانی و طنزپردازی و طنزخواری و طنزبازی و امثلهم علاقه‌مندید، از دست ندهید:

طنزآوران امروز ایران: 51 داستان طنز از 40 نویسنده

گردآورندگان: عمران صلاحی و بیژن اسدی‌پور

انتشارات: مروارید

تعداد صفحات: 369


یادداشت: همین که کتاب رو ورق بزنین و به اسمایی مثل جلال آل احمد، نادر ابراهیمی، ایرج پزشکزاد، فریدون توللی، محمد علی جمال‌زاده، صادق چوبک، علی اکبر دهخدا، عمران صلاحی، کیومرث صابری، هوشنگ مرادی و دیگران (!) بربخورید، حتماً وسوسه می‌شین کتاب رو بخونین!


بخش‌هایی از کتاب:

یک. ابتدای داستان «خودنویسی» از «حسن تهرانی»

در این که چه‌جوری به دنیا آمده‌ام، روایتهای مختلفی وجود دارد:

مادر مرا توی کشوی گنجه پیدا کرده. پدر وقتی از درخت شاه‌توت، توت می‌چیده دیده که لای شاخه‌ها گیر کرده‌ام. مادربزرگ مرا از صندوق مخملی صندوقخانه درآورده. و برادرهایم موقع بازی مرا توی راه آب پیدا کرده‌اند. من خودم روایت پدر را ترجیح می‌دهم...


دو. تعدادی از «کاریکلماتور»های «پرویز شاپور»

- ماه، تا سپیده‌دم در بستر خشک رودخانه، دنبال تصویر می‌گشت.

- سگ، با سکوت، به دزد خیر مقدم می‌گوید.

- پرواز، فرصت نمی‌دهدکه گربه از درخت، پرنده بچیند.

- گرسنگی، سالن سخنرانی دهان را تبدیل به سالن غذاخوری می‌کند.

- وقتی پاهایم اختلاف عقیده پیدا می‌کنند، بر سر دوراهی قرار می‌گیرم.


سه. بخش‌هایی از داستان «شرایط ازدواج» نوشته‌ی «کیومرث صابری»

- من حرفی ندارم، ولی باباش چی؟ آقابالاخان دخترشو به آدم کارمند یه‌لاقبایی مثل من میده؟

- چرا نده ننه؟... دختر آقابالاخانه دیگه، دختر اتول‌خان رشتی که نیست!

- ولی هر چی باشه، «آقابالاخان» هم کم کسی نیست. «آقا» نیست که هست، «بالا» نیست که هست. «خان» نیست که هست، پول نداره که داره... پس می‌خواستی چی باشه؟ ...


چهار. بخشی از «در خویشاوندی!» اثر «منوچهر احترامی»

... و این میرزا قاسمی رئیس بود در سازمان؛ و هر تغییر که در دیگر ردگان حادث می‌شد، بر حالت وی اثر نمی‌گذارد و هیچ کک، وی را نمی‌گزید.

گفت: من این مقام به پولتیک یافته‌ام. گفتند: آن پولتیک کدام است؟

گفت: چهار چیز: اول آنکه چون ضعیفی بینم، در قبال وی قدرت خویش بنمایم و چون صاحب قدرتی بینم، در حضور وی به ضعف گرایم. دویم آنکه: واکس نزنم، مگر کفش برتران را و به دستمال نروبم، مگر غبار آیینه‌ی سروران را...


+ به میمنت و مبارکی افزودیم اندر سیاهه‌ی سپارش‌نامه... :)

۶ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۱
دکتر سین

این بار به‌جای یه کتاب رمان، ترجیح دادم «قصه‌نویسی» رضا براهنی رو دست بگیرم!

قلم روون و زبان فصیحی داره. ضمن این‌که طنز کم‌رنگ و تلخی هم در ذات نوشته مستتره، که خوندنشو لذت‌بخش‌تر می‌کنه. اطلاعات فنی و خوبی هم در کتاب وجود داره، که باعث می‌شه دفعه‌ی بعد که رمان می‌خونین، به چیزایی دقت کنین و ازشون لذت ببرین، که تا حالا نسبت بهشون غافل بودین! اینا رو با مطالعه‌ی حدود صد صفحه‌ی اول کتاب متوجه شدم. :)

کتاب، حدود پنج دهه‌ی پیش نوشته شده؛ اما به‌طرز اعجاب‌آوری زنده و پویاست! به کسانی که قصد «قصه‌نویسی» حرفه‌ای رو دارن، و همین‌طور کسانی که قصد «قصه‌خوانی» حرفه‌ای رو هم دارن، شدیداً توصیه می‌شود!

۵ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۳
دکتر سین
اولین باری که تصویر جلدشو دیدم، با خودم گفتم به‌طور حتم از اون کتابای عمیق و چندلایه با شخصیتای مرموز و پیچیده‌ست و نمی‌دونم چرا بدون این که این نظریه رو امتحانش کنم، ناخودآگاهانه پذیرفته بودمش و بی‌خیال خوندنش شده بودم.
اما الان که بعد از مدت‌ها یه کتاب دست گرفتم و به‌صورت کاملاً اتفاقی شروع کردم به خوندنش، متوجه شدم که تصورات ذهنی‌‌ای که از ظاهر یه کتاب و اسمش می‌گیریم، به احتمال زیاد واقعی نیست! «باید خودت شروع کنی به خوندن یه کتاب، تا بفهمی می‌فهمیش یا نمی‌فهمیش! تنها راه موجود همینه!» :)


+ کتاب «مسخ» کافکا، علی‌رغم اسم دهن‌پرکن خودش و نویسنده‌ش، و درست بر خلاف اون‌چه که فکر می‌کردم، برام یه چیزی بود در حد «شبه‌داستانایی» که در نوجوونی می‌نوشتم! همون‌قدر ساده و روون؛ همون‌قدر غیرواقعی! :)
۸ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۲۱
دکتر سین

یکی از نشانه‌های تنبلی اینه که الان ده ماهه رمان نخوندم! داستان کوتاه زیاد خوندما! شاید بتونم بگم اصلاً خیلی خیلی زیاد می‌خونم، بیش از حد! به‌شدت-در-دسترس-بودن داستانای کوتاه، باعث می‌شه که آدم همت نکنه مث دوران جوونی دو روزه هشتصد صفحه رمان بخونه!

آخرین رمانی که خوندم، کوری اثر ساراماگوئه. عید خوندمش! از اون موقع تا الان چند بار تلاش مذبوحانه داشتم که منجر به شکست شد: مثلاً یه بار اومدم صد سال تنهایی رو برای بار nام بخونم. ولی نهایتاً تا این‌جا رسیدم و دیگه ادامه ندادم:

آن توده‌ی خشک و زردرنگ را جلو چشمان پسر ارشد خود که در این اواخر دیگر پای به آزمایشگاه نگذاشته بود نگه داشت و پرسید: «به‌نظرت مثل چیست؟»
خوزه آرکادیو با صداقت جواب داد: «گه سگ!» [من همین‌جا بابت بی‌تربیتی گابریل از تک‌تکتون عذر می‌خوام!]
یکی دوباری هم خواستم ذائقه‌های دیگه رو امتحان کنم؛ مثلاً من زنده‌ام رو شروع کردم. اما بازم تموم نشد. ته‌ش رسید به اینجا:
پیش خودم فکر کردم اگر متوجه سنجاق شلوارم بشود و آن را از من بگیرد با این شلوار چگونه راه بروم؟
توی این شرایط نیاز دارم یه نفر بهم یه کتاب خوب پیشنهاد بده؛ یا منو به یه چالش «عملی» دعوت کنه؛ یا یه راهکار درست و حسابی پیش پام بذاره!

راستی! یه بارم مدیر مدرسه رو خوندم. اینو یادم نبود! یه کم امیدوار شدم به خودم. تابستون خوندمش! آخیییش! اون ده ماه که اون اول گفتم، الان شد چار پنج ماه!!

+ این روزا به‌شدت سرم شولوغه. به‌شدتِ خیلی شدید! اگه راهی پیشنهاد می‌دین، این مهم رو هم لحاظ کنین!

+ اثری خوب از امریکای جنوبی و/یا یک اثر رئال جادویی در اولویت است! :)

+ نمی‌دونم این شازده کوچولو چی داره هر بار شروع می‌کنم، بدون این که بفهمم تا ته می‌رم! توی این شرایط همینشم غنیمته! شصت بار خوندمش! :))
۷ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۱۱:۱۸
دکتر سین

یکی از روزهای آخر بهار سال هشتاد و یک بود که من جانداری به نام امیر مهدی ژوله را دیدم. او شبیه میله‌ی پرچم بود. او فکر می‌کرد یک ورزشی‌نویس است. او فکر می‌کرد چون در نشریات تماشاگران، پیام‌آور و جهان فوتبال مطلب نوشته حتماً ورزشی‌نویس است، اما اشتباه می‌کرد؛ نبود. عمراً. او یک طنزنویس بود. این را خودش هم نمی‌دانست. یعنی عقلش نمی‌رسید که بداند. برای همین هم شروع کرد به نوشتن مطالب ورزشی و به این ترتیب او مثل بقیه زندگی‌اش یک راه اشتباه را ادامه داد.

مطالب ورزشی او در چلچراغ چاپ می‌شد و خودش کلی احساس می‌کرد دارد ورزشی‌نویس بزرگی می‌شود، اما نمی‌شد.

یک روز یک مطلبی نوشت به اسم یادداشت یک کودک فهیم. قرار بود این ستون در طول مدت جام جهانی به چاپ برسد. رسید. خوب بود. خودش اینطور فکر نمی‌کرد. بس که خنگ بود. گفتم بیا و یک بار توی عمرت واقعاً فهیم باش و این ستون را حفظ کن. ستون، تبدیل به ستونی ثابت شد. رفته رفته طرفدار و هوادار و ... حتی خواستگار پیدا شد. او به تدریج از صورت یک میله پرچم بدل به یک چهره جهانی شد. من از او ذوق می‌کردم. یک جاهایی احساسات خوبی نسبت به او پیدا می‌کردم. وقتی در مراسم شب چله چلچراغ مردم چند کیلو وات ساعت برایش دست زدند، از این‌جا تا شابدالعظیم احساس خرسندمدارانه‌ای به من دست داد.

یک روز فردی موسوم به فریدون عموزاده خلیلی به او پیشنهاد داد بیا کتابت بکنیم، او هم گفت با اجازه بزرگترها بع‌له.

حالا من در این برهه حساس و حتی صحنه‌دار از زمان معتقدم او اگر قدر خودش را بداند و اینقدر بچه‌بازی از خودش در نکند روزی آدم می‌شود. به هر حال از میله پرچم بودن که بهتر است.


متنی که خوندین، پیشگفتاریه با عنوان «او روزی آدم می‌شود» که «ابراهیم رها» اول کتاب «دست‌نوشته‌های یک کودک فهیم» اثر «امیر مهدی ژوله» نوشته.

شاید خیلیا تا چند ماه قبل اسم ژوله رو فقط توی تیتراژ بعضی از سریالا دیده بوده باشن. اما ژوله امروز یکی از حرفه‌ای‌های طنزنویسی ایرانه. کتابی که امروز معرفی کردم، نقطه‌ی رسمی شروع ژوله، به‌عنوان ژوله‌ای که امروز می‌شناسیم، هستش! کتاب، کم‌حجمه: حدود ۹۰ صفحه. خوندنش وقتی ازتون نمی‌گیره، اما کلی بهتون انرژی می‌ده!

امیدوارم بخونین و لذت ببرین.


این تصویر روی جلده ...


... و اینم پشت جلده! :)

۴ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۴
دکتر سین

در اولین پستی که به معرفی کتاب اختصاص می‌دم، می‌خوام یه کتاب بهتون معرفی کنم با عنوان

The art of being minimalist

بر خلاف ظاهر اسمش، این یک کتاب هنری نیست و یک نگارش ساده راجع‌به سبک خاصی از زندگیه. یه جورایی طرز تفکر نویسنده‌ش عجیبه: یه‌جور زندگی درویش‌مآبانه به سبک غربی؛ یه نوع شورش علیه مصرف‌گرایی! توضیح بیش‌تری نمی‌دم. اگه خواستین بخونین.



+ محتوای کتابو تأیید یا رد نمی‌کنم. فقط معرفی می‌کنم. خودتون عقل دارین، قضاوت کنین.

۳ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۱۰
دکتر سین