هدایت به بالای صفحه

ابزار رایگان وبلاگ

اینجا می‌نویسم...

اینجا می‌نویسم...

روزی گفتی شبی کنم دلشادت / وز بند غمان خود کنم آزادت

دیدی که از آن روز چه شب‌ها بگذشت / وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟

- سعدی


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن هم در آرشیو، غیرقابل دسترسی است!

* آخرین تغییر: سه‌شنبه، چهارم مهر ۹۶

دکتر سین

... فقط گوشیمو چون دزدیدن، نود و نه درصد ارتباطم با جهان پیرامون قطع شده! :(


+ برگشتیم از عراق... دعاگوی همه هم بودیم...

+ کامنتا رو در اولین فرصت جواب می‌دم.

۱۳ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۳
دکتر سین

به امید خدا، بی حرفِ پیش، چهارشنبه عازم کربلاییم؛ خونوادگی. برای همینم، از همین تریبون از تمام کسایی که خواسته یا ناخواسته رنجوندمشون، حلالیت می‌خوام. خلاصه اگه تو این مدت حرفی، حدیثی، حرکتی، چیزی بوده که ناراحتتون کرده، به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه...

دعا کنید سالم برم و برگردم؛ منم قول مردونه می‌دم به یاد همه‌تون باشم. ^_^

۱۶ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۰
دکتر سین

احساسات باید اسم داشته باشند؛ هر چیزی باید اسم داشته باشد، تا شناختنی و باورکردنی شود.

اما مشکل اینجاست که وقتی از درون به درون نگاه می‌کنیم، فقط چیزهای مبهم و تاری را می‌بینیم که اسم ندارند.

اصلاً تعریف آدمِ تنها همین است: ابهامی خیره به ابهام...

اینجاست که یک نفر باید باشد. باید بیاید و از بیرون به تو نگاه کند و بگوید: چرا رنگت زرد است؟

و تازه تو می‌فهمی که آری اسمش همین است: زرد!

می‌گوید: چرا نگرانی؟

و می‌‎فهمی که: آری؛ آن‌چه هستم، «نگران» است.

می‌گوید: چرا دلتنگی می‌کنی؟

و حس می‌کنی: آری؛ این دلتنگی‌ست که امانم را بریده...

می‌گوید: چرا مدام غم‌ها را فرو می‌خوری؟

و اشک پیش‌دستی می‌کند و می‌فهمی: همین دو سه جمله لازم بوده تا سبک شوی.

درست همین‌جاست که یک نفر باید باشد...

۱ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۱
دکتر سین
حقیقتاً عجیبه که واکنشای ما تا این حد وابسته به اخبار روز باشه. هم عجیبه، هم ترسناک، و هم رقت‌انگیز...
حتماً باید خبر یه اختلاس چند هزار میلیاردی علنی بشه که دادمون در بیاد: آی! حقمون رو خوردن؟ یعنی یه نفر یه شبه تصمیم گرفته دزدی کنه و فردا صبحش گیر افتاده؟ دیگه هیچ موردی هیچ‌جا نیست، فقط چون اخبار چیزی نگفته؟
حتماً باید خبر تجاوز و قتل بچه‌های کوچیک و بی‌دفاع پخش بشه که دادمون در بیاد: آی! بگیرید بکشید حیوون فلان فلان شده رو؟ یعنی فقط همین موارد معدود اونم توی همین چند وقت اخیر اتفاق افتاده، فقط چون خبرش داره دست به دست می‌شه؟
حتماً باید یه ساختمون بسوزه و دود بشه و کلی آدم توش بمیرن و تصاویرش زنده پخش بشه، تا بفهمیم ستون‌های خونه‌های شهر پوسیده‌ست؟ یعنی یک شبه همه‌ی خونه‌ها فرسوده شده؟
حتماً باید تصاویر آتیش‌سوزی جنگل و دشت رو فلان خبرگزاری برامون بفرسته تا متوجه بشیم داریم مثل ویروس، مثل مرض، ذره ذره‌ی پیکره‌ی زندگی رو تجزیه و نابود می‌کنیم؟ یعنی تا زبونه‌های آتیش توی اینستاگرام پخش نشده باشه، همه‌جا گل و بلبله؟
حتماً باید گزارش خشک شدن رود و دریاچه رو توی موبایل ببینیم تا باور کنیم داریم زمین رو شور و خشک می‌کنیم؟ اگر بی‌آبی در قالب اینوگرافیک توی کانالای خبری برامون نیاد، یعنی هنوز پشت سدا پر آبه؟ 
بعدشم فرداش یه خبر خوب، عمدتاً از جنس پیروزیای ورزشی - خیلی وقته که فقط و فقط به توفیقات ورزشی در عرصه‌ی ملی می‌بالیم - پخش بشه و همه یادشون بره که دزدی بوده، قاتلی بوده، دردی بوده، مرگی بوده... می‌دونی؟ همه‌ی این «بوده»ها، در واقع «هست» هستن. ولی ماها نمی‌بینیم. این نوع زندگی لعنتی عادتمون داده نبینیم. منتظر باشیم تا یه مرجع خبری بهمون اطلاع‌رسانی کنه، بعد هر قدر که دلمون سوخت، با «موج» ابراز تأسف و تأثر اجتماعی همراه بشیم. منتظریم رسانه‌ها غذای فکری هر روزمون رو بهمون بخورونن و ما رنگ و شکل «وا اسفا»ی اون روزمون رو باهاش تنظیم کنیم... تا این حد خواب‌زدگی و بی‌حسی اجتماعی وحشتناکه؛ دارم بالا میارم... می‌فهمی چی می‌گم؟!
۱۱ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۴
دکتر سین
در همین لحظه که در خدمتتون هستم، کوهی از کارای نکرده دارم. از کارای درسی و دانشگاهی بگییییر، تا کلی کتاب نصفه نصفه و فیلم ندیده و اموراتی در باقی کتگوری‌ها! اما دریغ از (انگشت اشاره و شستتون رو بذارید روی هم) این‌قدر اراده و همت. تو دفتر روزانه‌نویسیم پر شده از جملات این مدلی: من انگیزه ندارم. من اراده ندارم. من همتم نمیاد! و قسمت لج‌درآر قضیه هم اینجاست که می‌دونی اگه بشینی مثل بچه‌ی آدم برنامه‌ریزی کنی، به همه‌ی کارات می‌رسی. اما... هوووفففف! چی بگم؟!
چند روز پیش توی اینترنت یه مطلب خوندم با عنوان «فکرزدگی». فکر کنم منم بهش دچار شدم. بس که هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. احساس می‌کنم یه چیز اساسی باید توی زندگیم تغییر کنه. اما چی، نمی‌دونم!
مواقعی که برای یه کار ددلاین وجود داره، نزدیک شدن به اون ددلاین، بازدهی منو چندین برابر می‌کنه. اما وقتایی که به‌جای دیگران، به خودم قول انجام کاری رو تا موعد مقرری می‌دم؛ معمولاً نمی‌شه، جواب نمی‌ده.
مـــــشـــــکــــــل کـــــجــــــاســــــت؟! -_-
۹ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۵
دکتر سین

امروز برای اولین بار بهم گفته شد پیر. البته واژه‌ی دقیقش پیرپسر بود! از همون لحظه، احساس کردم واقعاً یه برگ از دفتر زندگیم به‌طور مشخص ورق خورده. عصر اومدم جلوی آیینه، اونم همین نظر رو داشت! -_-

+ این چهارصدمین مطلب اینجا می‌نویسمه... همین‌جوری گفتم بدونین!

۹ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۵
دکتر سین
روان آدمی از دیدگاه‌های گوناگون به آب می‌ماند. یکی از نگرگاه‌های مانستگی این دو، اگر روندگی و پویایی داشته باشند و گرفتار بازایستادگی و بر جای ماندگی نشوند، بی‌دُردیِ آن‌هاست. زیرا بی‌آلایش‌ترین اندیشه‌ها هم به گاه در جا زدن، به درد گندابی شدن دچار می‌شوند؛ به بیماری وابستگی و سیاه کردن برگ‌های سپید زندگی از روی پیش‌نوشته‌ی دیگران؛ و بی‌گمان پیچیده‌ترین و کشنده‌ترین گونه‌ی وابستگی، وابستگی به گوناگونی است. تازیانه‌ای که دمادم بر سر آدم امروزی فرو می‌آید. آدمی فرو رفته در گوناگونی، اما دل‌مرده و ناشکیبا...

*** نوشته‌ی زبرین، سراسر پارسی شده‌ی نوشته‌ی زیرین است! *** 
*** متن فوق، کاملاً فارسی شده‌ی متن ذیل است! ***

روح انسان از جنبه‌های مختلف شبیه به آب است. یکی از جنبه‌های شباهت این دو، به‌شرطی که جریان و سیلان داشته باشند و اسیر رکورد و سکون نشوند، خلوص آن‌هاست. زیرا ناب‌ترین فکرها هم موقع تکرار، به مرض تعفن مبتلا می‌شوند؛ به مرض عادت کردن و سیاه کردن صفحات سفید زندگی از روی پیش‌نوشته‌ی دیگران؛ و بی‌شک پیچیده‌ترین و مهلک‌ترین نوع عادت، عادت به تنوع است. شلاقی که آن به آن بر فرق بشر امروزی نازل می‌شود. بشر مستغرق در تنوع، اما کسل و بی‌حوصله...

+ با این توضیح که: دانه‌ی «معنی» بگیرد مرد عقل...
۶ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۳
دکتر سین

این که بیان لطف کرده (بی‌تعارف) و برای مخاطباش ارزش قائل شده و رده‌بندی وبلاگ‌های برتر سال گذشته رو بر اساس آمار منتشر کرده و ما باید قدردان باشیم؛ یه بحثه. این که باید تا چه حد تحت تأثیر این رده‌بندیِ «الکن» قرار بگیریم و بنا به مرتبه‌ای که اونجا داریم، احساس افتخار/افسوس بهمون دست بده؛ یه بحث دیگه‌ست.

خیلی سطحی‌نگرانه و ساده‌انگارانه‌ست اگر ارزش عمل والایی مثل «قلم زدن» رو بخوایم با شمارش تعداد کلیک‌ها بسنجیم. به‌شخصه بلاگرای توانمند زیادی رو سراغ دارم که تعداد مخاطبانشون از انگشتان یک دست کم‌تره، اما قلمشون استوار و مقتدر و در عین حال لطیف و گیراست؛ و از طرفی هم چه زیادن وبلاگ‌هایی که دقیقاً در انتهای دیگه‌ی این طیف قرار دارن...

سهراب چه درست گفت: چشم‌ها را باید شست؛ «جور دیگر» باید دید...

۸ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۵
دکتر سین

مقدمتاً: انسداد در وبلاگ‌نویسی پدیده‌ی تازه‌ای نیست؛ همه‌مون دچار شدیم، می‌شیم و خواهیم شد. این که دلمون پر بزنه برای دو خط «نوشتن»، برای کامنت گذاشتن و کامنت جواب دادن، اما انگار یه چیزی در درونمون منجمد شده باشه، نمی‌تونیم؛ نه این که نخوایم... من، با کم و زیادش سه هفته‌ایه دچار انسداد شدم باز. اما دیگه بسه. از امروز مجدد شروع می‌کنم. کلی حرف دارم، اما علی‌الحساب با بازی‌ای که بانوچه بهش دعوتم کرده شروع می‌کنم: از کابوس‌هایت حرف بزن...

-------

من هم مثل همه‌ی ابنای بشر، خواب بد می‌بینم. کابوس مشترک هم زیاد دیدم. منظورم کابوس‌هاییه که وقتی تعریف می‌کنی بقیه می‌گن عه آره؛ ما هم شبیه این رو دیدیم. مثل پرت شدن یا سقوط از بلندی؛ یا بند اومدن صدا، اونم وقتی می‌خوای فریاد بزنی. کابوسا معمولاً ریشه در ترس‌ها و اضطرابای ما دارن، مثل کابوسی که انتخاب کردم تا براتون تعریف کنم. قضیه برمی‌گرده به بیست و چند سال پیش...

بابام تازه اولین ماشینش رو خریده بود: یه پیکان خیلی قدیمی به رنگ قهوه‌ای سوخته. پدر تصمیم گرفت برای متبرک کردن رخشش، اولین سفر ما رو باهاش ببره مشهد. حالا کِی؟ وسط چله‌ی زمستون!! تو اوج سرما. جاده همه‌ش برف و بوران بود. اون موقع هنوز پنج نفر نشده بودیم و من ته‌تغاری بودم. یادمه موقع برگشت، سرمای شدیدی خوردم. طوری که تبم به چهل درجه رسیده بود! همه‌ی سر و کله‌م چرک کرده بود و کیپِ کیپ بود! و خب در چنین شرایطی، یکی از اتفاقات رایج، کابوس ناشی از تبه.

توی پرانتز عرض کنم که اون موقع توی خونه‌ی قبلیمون سکونت داشتیم که توی حیاطش چندتا درخت، مِن‌جمله یه درخت بادوم بود. این درخت بادوم همیشه‌ی خدا پر از شته بود و برگاش کج و کوله می‌شد. یادمه من خیلی می‌رفتم تو بحر این شته‌ها و متوجه شده بودم که مورچه‌ها این شته‌ها رو روی برگا جابه‌جا می‌کنن. وقتی دلیلش رو از بزرگ‌ترا پرسیده بودم، بهم گفته بودن که همون‌طور که ماها گاو پرورش می‌دیم تا از شیرش استفاده کنیم؛ مورچه‌ها هم شته‌ها رو پرورش می‌دن و شیرشونو می‌دوشن! عجیب‌ترین چیزی بود که تا اون موقع شنیده بودم! هی به گاو فکر می‌کردم، هی به شته! مدام ابعادشون رو مقایسه می‌کردم و نتیجه می‌گرفتم که یه چیزی این وسط جور در نمیاد! و این موضوع شده بود یکی از مشغولیات ذهن کنجکاو و کوچیک من...

برگردیم به جاده... از مشهد تا اینجا، با اون غارغارکی که ما داشتیم، حدود هشت ساعتی راه بود؛ اونم هشت ساعت اون موقع، دهه‌ی هفتاد! خخخ اما توی اون برف و کولاک، اگر ده دوازده ساعته هم می‌رسیدیم، راضی بودیم. سرتون رو در نیارم. من حدود هف هش ده ساعت مدام کابوس می‌دیدم و تو تب می‌سوختم. توی خواب می‌دیدم که موجودات گنده‌ای شبیه به دایناسور به شهر حمله کردن و دارن همه چیز رو نابود می‌کنن. و خب اون موجودات گنده، با توجه به بحث چیزی نبودن جز شته‌ها! این که چه‌قدر من اون روز از دست شته‌های غول‌پیکر فرار کردم، چه‌قدر زخمی شدم، چه‌قدر ترسیدم و چه‌قدر هذیون گفتم، الله اعلم! فقط من موندم چرا دایناسور؟! مگه بحث راجع‌به گاو نبود؟! :دی

۵ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۸
دکتر سین

اینجا می‌نویسم دو ساله شد!

۱۴ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۳
دکتر سین