ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

اینجا می‌نویسم...

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود / نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم که همی‌گزم لب شیرینش / بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

- سعدی


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آخرین تغییر: چهارشنبه، ۲۱ شهریور ۹۷

دکتر سین

عزاداریاتون قبول. تسلیت.

ختم جمعی قرآنمون تا بخش ۵۲ جلو رفته. از بخش ۵۳ ادامه می‌دیم.

هر کس مایله ما رو توی ختم قرآن همراهی کنه، از لینکای زیر به جدولا مراجعه کنه و بخش(هایی) رو که می‌خواد بخونه، با کامنت (خصوصی یا عادی) بهم بگه. فقط قبلش به کامنتای بقیه نگاه کنین تا متوجه بشین که تا کجا خونده شده، از اون‌جا به بعد ادامه بدین.


.:: بخش‌های ۴۱ تا ۶۰ ::.

.:: بخش‌های ۶۱ تا ۸۰ ::.


۵۳-۵۴ دکتر سین | ۵۵-۵۷ شباهنگ | ۵۸-۶۰ مصطفی فتاحی اردکانی | ۶۱-۶۴ فرشته ... | ۶۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ...


+ می‌خواستم این پستو روز تاسوعا یا عاشورا بذارم، گفتم شاید درگیر مراسم باشین. اینه که زودتر گذاشتمش.

+ اطلاعات بیشتر دربارهٔ ختم قرآن ما

قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ عنوان، یه بیت از ترکیب‌بند شاهکار محتشم ـه.

+ التماس دعا...
۵ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۰
دکتر سین

چارده سال پیش که ما موقع گرفتن کارنامه خدا خدا می‌کردیم که معدلمون زیر هیجده نیاد و اگه هیجده و یک‌صدم می‌شدیم کل خاندانو شام می‌دادیم، تمام معلما و مدیر و ناظم و اینا جلسه گذاشتن تا معلم ورزشمونو متقاعد کنن نوزده و نیمِ ایمانو بهش بیست بده تا معدل کلش بیست بشه.

دوازده سال پیش که من و چندتا از دوستام با هزار بدبختی و کلاس و کتاب، زور زدیم تا توی المپیاد ریاضی قبول بشیم، ایمان علاوه بر المپیاد ریاضی، مثل آب خوردن المپیادای شیمی و کامپیوترم قبول شد.

یازده سال پیش که ما همه به خدا رسیدیم تا بتونیم رتبه‌های چهاررقمی‌مون رو به سه‌رقمی نزدیک کنیم، ایمان رتبهٔ دوی زبان و رتبهٔ شونزده ریاضی شد.

از اون موقع - ده سال پیش - ازش خبر نداشتم. فکر می‌کردم قطعاً دانشگاها روی دست می‌برنش. فکر می‌کردم حتماً وزارت علوم یا سازمان ملی نخبگان از هوش این بشر به‌عنوان یه سرمایهٔ بزرگ ملی بهره‌برداری می‌کنن. خیال می‌کردم اگه یه جو مغز تو سر مسئولین باشه، نمی‌ذارن چنین استعدادی هرز بره.

اما... دیروز شنیدم ایمان شده یه کارمند جزء با ماهی هفتصد هزار تومن حقوق! آخه آدم این دردو کجای دلش بذاره؟ -_-

تف توی این همه بی‌درایتی! تف!

۱۰ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۱
دکتر سین

ان‌قدر آسوکا گفت فونت کوچیکه، فونت کوچیکه، که زدم قالب رو با خاک یکسان کردم و از نو ساختم! :دی

البته هنوز تغییرات کامل نیست. ضمن این‌که رنگ سبز رو هم فعلاً همین‌جوری انتخاب کردم. بعداً عوضش می‌کنم. (چه رنگی بذارم؟)

چندتا نکته:

یک. اندازۀ فونت خوبه؟ خود فونت رو می‌تونین درست ببینین؟ (منظورم نوع فونته؛ اگه درست گفته باشم!)

دو. اون پایینِ پایین که «آخرین مطالب» رو آورده؛ اونو چه‌جوری باید حذفش کنم؟ هر چی تو قالب آزمون و خطا کردم، نشد!

سه. می‌خوام آیکون ساعت و کامنت (اون ابر آبی) از زیر مطالب حذف بشه. چی کارش کنم؟


+ ضمناً اگر جایی اشکالی می‌بینین، بگین درستش کنم.

۲۴ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۸
دکتر سین

- اول دو بند خوشحال بنویسم:


یک. یه تشکر صمیمانه بکنم همین اول پستی از همهٔ کسایی که توی این چند وقت اخیر دارن منت سرم می‌ذارن و داستانمو می‌خونن. ممنونم از کامنت‌ها و لا‌یک‌هاتون. به قول فرنگیا: دیس مینز اِ لات تو می! :) اگر برسم و تایپ قسمت بعدی رو تموم کنم، مرواریدِ سوم رو فردا منتشر می‌کنم. اگرم نشد، ان‌شاءالله به حول و قوهٔ الهی اگر عمری بود، باقی داستان رو از اول مهر خواهم نوشت. علی‌الحساب چند روز می‌رم مرخصی. :)


دو. وبلاگم ۱۱۱۱ روزه شد. شیشِ شیش تولد سه‌سالگی‌ش بود. یادم رفت جشن بگیرم! حالا ایشالا سال بعد، تولد چار سالگی‌ش جبران می‌کنم؛ به شرط بقا. :)


- حالا دو بند غمگین:


سه. محرم اومد. حال عجیبی دارم. خستگی این روزا و این سالا تو جونم مونده. احساس می‌کنم بی‌آبروتر و روسیاه‌تر از اونی هستم که ... اما نه! بازم کَرَم آقا دل سیاهمو به طمع می‌ندازه که امسالم ناامید نباشم... خیلی پُرروام! نه؟! -_-


چهار. از بعد از ظهر دلم آشوبه. از جلوی مغازهٔ لوازم‌التحریری محل رد می‌شدم. صاحبش جوون خوش‌مشربیه. اما امروز عوض این‌که لبخند خودشو ببینم، یه بنر دیدم که روی در مغازه‌ش زده بودن. عکس خودش بود. زیرش نوشته بود: «رفقا حلالم کنید.» می‌گن با ماشین رفته ته دره.

از بعد از ظهر دلم آشوبه. به چیِ این دنیا می‌شه دل بست آخه؟! روحش شاد... -_-


+ این روزا اگر اشکتون جاری شد، منم دعا کنین...

۱۰ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴
دکتر سین
۴ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۵۱
دکتر سین
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۱
دکتر سین
۵ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۰۵
دکتر سین
۳ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۶
دکتر سین

همیشه اون‌جوری نمی‌شه که ما می‌خوایم. بعد از اون همه کتاب خوندن و دیدن فیلمای آموزشی و استرس کنکور و مصاحبه، آخرش نشد که بشه. حیف! کلی براش زحمت کشیدم. کلی برای گرفتن توصیه‌نامه‌ها از این دانشگاه به اون دانشگاه رفتم. کلی وقت برای جور کردن مدارک گذاشتم. اما انگار قسمت نبود. کاش به حرف دکتر سین گوش می‌دادم و چند ماه قبل از مصاحبه با استاد مورد نظرم مکاتبه می‌کردم! [:دی]

روز اول که نتایج مصاحبه‌ها اعلام شد، رفتم توی سایت تا ببینم چه کرده‌م. اولش وارد فاز شوک شدم. اما بعد که طی چند ساعت چندین مرتبه سایت رو چک کردم، وارد فاز یقین شدم. باور کردم که چشمام دارن درست می‌بینن و انگار واقعاً امسال دکتری قبول نشده‌م. سپس، خوب که عمق فاجعه رو حس کردم، وارد فازِ زار زار گریستن شدم. در واقع بالشتمو سه روزه گذاشتم تو آفتاب، ولی هنوز خشک نشده. الانم کم‌کم دارم وارد فاز پذیرش می‌شم. به این فکر می‌کنم حتماً خیر و صلاحی توش بوده که قبول نشده‌م. دنیا که به آخر نرسیده.

علی‌الحساب فعلاً یه مدت از وبلاگ‌نویسی فاصله می‌گیرم. می‌خوام تمرکز کنم ببینم حرکت بعدی‌م در زندگی چیه. شاید به حرف بابا گوش دادم و رفتم یه رشتهٔ دیگه. شاید به قول مامان و عمه بی‌خیال درس شدم و شوهر کردم. شایدم به توصیهٔ داداشم وارد فعالیتای اقتصادی شدم! [:دی] ولی الان به فاصله گرفتن از همه چیز نیاز دارم. حالا که دیگه عجله‌ای هم برای دفاع ارشد ندارم، فرصت خوبیه تا بشینم حساب کنم ببینم کجام و بادبانا رو به کدوم سمت باید بگردونم.

فکر می‌کنم توی این مدت دلم برای وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تنگ بشه. شایدم نشه! نمی‌دونم. ولی مطمئن باشین کمافی‌السابق همه‌تون رو می‌خونم و کامنت می‌دم. امیدوارم بتونم سریع‌تر به جمع‌بندی درست و منطقی برسم. دعام کنین. :)


+ تا حالا شده دو بار در یک چالش شرکت کنین؟! [کلیک! :دی] به دعوت شباهنگ برای چالش رادیو بلاگی‌های عزیزم...

+ سرکار خانوم شباهنگ! این همون پست خداحافظیه که بارها درباره‌ش حرف زدیم و می‌گفتیم «نچ نچ نچ! چرا بعضیا بدون خدافظی یهو می‌ذارن و می‌رن!» یهو نذار برو. اصن دیر اومدی نخواه زود برو! امیدوارم هر تصمیمی می‌گیری، شروع کردن فصل «چهار» هم بخشی از برنامه‌ت باشه. :)

+ بعد از شصت بار نوشتن و پاک کردن، نهایتاً نتیجه، پست به‌شدت معمولی‌ای شد که در بالا مشاهده می‌فرمایید! چه‌قدر نوشتن جای یه نفر دیگه برام سخت بود! اگر بدونین برای نوشتن همین چند خط، چه‌قدر فسفر سوزوندم! ناامیدکننده‌ست! :دی

+ در همین راستا جا داره بگم که پست جولیک الحق مرزهای «من به‌جای تو» رو به دور از دسترس‌ترین شکل ممکن درنوردیده! جداً تشویق داره. :)

۷ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۸
دکتر سین
۴ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۱۵
دکتر سین