اینجا می‌نویسم...

کردم توبه، شکستیش روز نخست / چون بشکستم به‌توبه‌ام خواندی چست

القصه زمام توبه‌ام در کف توست / یک‌دم نه شکسته‌اش گذاری نه درست...

- ابوسعید ابوالخیر


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آخرین تغییر: پنج‌شنبه، بیستم اردی‌بهشت ۹۷

دکتر سین

خدا رو شکر، انگار امسال هم داریم ماه رمضون رو درک می‌کنیم. ان‌شاءالله بتونیم به بهترین شکل از این ساعتا و روزا بهره ببریم...

۳۳ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۰
دکتر سین


هزار روز نوشتن یعنی؛ هزار روزِ حبس شده، هزار روزِ منجمد شده، هزار روزِ ثبت شده، هزار روزِ نگه داشته شده...

هزار روزه که «اینجا می‌نویسم»...

حس خوبیه! ^_^

۱۲ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۰
دکتر سین

Looking back at the life I spent, I see lots and lots of awkward moments that I was beeing judged as the "something"est! And of course too many lots and lots of moments that I did the same to others: I judged them as someone with -est adjectives.

And believe me! It's too much worse to be named as "something apparently positive"est, than "something really negetive"est! Because this makes you feel even lonelier...

As I grew up I found out that we are rarely the best, the worst, the smartest, the dumbest, the biggest, the smallest, etc. and the whole world around us is not a world of -est people; You seldom meet them in real life, maybe Never - with capital N! I recently am feeling that I deeply need someones around me that acknowledge my being, as it is, as I am, promising that I will accept them as what they were, are, and will be as well...

+ From now on, I'll sometimes post in English. So I think it's necessary, once forever, for me to express my deep apologizes to audiences who are left discarded and regretful for not understanding what I say because of their poor English proficiency! :D

۹ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۰
دکتر سین

آن مرد آمد.

آن مرد با اسب آمد.

آن مرد در باران آمد.

آن مرد یک گلوله در کتف راستش خورده بود.

آن مرد را کسی نمی‌شناخت.

آن مرد را مادرم خوب کرد.

آن مرد صبح به هوش آمد.

آن مرد صبح مادرم را دید و ازاو تشکر کرد.

آن مرد یک جور خاصی به مادرم نگاه می‌کرد.

آن مرد با درد از جایش بلند شد و روی تخت نشست.

آن مرد می‌خواست چیز مهمی به مادرم بگوید.

ناگهان...

بابا آمد.

بابا نان خریده بود.

بابا نان داد.

بابا آب داد.

بابا می‌خندید و به آن مرد نان می‌خوراند.

بابا سبیل کلفتی داشت.

آن مرد فکر اینجایش را نکرده بود! :دی


+نخند! درس زندگیه همه‌ش!

۱۰ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۵۲
دکتر سین

منو شیش سالگی فرستادن مهد قرآن. طی اون یک سال - یا بهتر بگم: ۹ ماه - سه بار مراسمی با حضور مامانا برگزار شد و هر سه بار مربی‌مون که یه خانم مهربون و همیشه خندون بود که اسمش یادم نیست، با هماهنگی قبلی با مامانم، از من می‌خواست که برم جلوی جمعیت قرآن بخونم. اما من هر سه‌بار صورتمو تو بغل مامان قایم کردم و تا تموم شدنِ «آخییی نگاش کن!‌خجالت می‌کشه»ها و «بیا دیگه عزیزم‍»ـا و «اگه بیای این جایزه رو می‌دم بهت‍»ـا - که هزار سال کش میومد! - به صدای گرپ گرپ قلبم گوش دادم! اون حال مشوشی که اون سه بار، به‌خصوص دفعه‌ی اولش تجربه کردم، با اختلاف بدترین استرسی بود که در تمام عمرم کشیدم و اصلاً از اون به بعد تبدیل شد به معیاری برای سنجش میزان اضطراب موقعیتای پراسترس زندگیم. مثلاً روز کنکور کارشناسی، یک سوم اون روز و روز فوت مادربزرگم نصف اون روز استرس داشتم!! :|

اگه بچه‌دار بشم، هیچ‌وقت بهش اصرار نمی‌کنم توی جمع، کار به‌ظاهر افتخارآمیزی رو انجام بده که برای انجام دادنش زجر می‌کشه! -_-

۷ دیدگاه موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۲
دکتر سین

قبل از هر چیز مرسی که به سؤالم جواب دادین همگی. برام مهم بود قبل از این‌که بگم چی شده بدونم نظر کلی شماها چیه. این‌که بدونم موضوعی که ذهن منو به خودش مشغول کرده، طبیعیه یا نه! و تا چه حد برای بقیه‌ی شماها موضوعیت داره.

ضمناً می‌بخشید که به کامنتا جواب ندادم؛ چون در واقع کامنتای شما، خودشون جواب بودن! :دی این پست یه جواب کلی و بزرگه برای جوابای شما و چرایی سؤال دیروز...

۳۳ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۱
دکتر سین

شما خانواده‌هاتون می‌دونن وبلاگ دارین؟

این سؤال رو علی‌الحساب جواب بدین تا بیام بگم چی شده! :دی

۳۲ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۲
دکتر سین

قسمت صفرم این سفرنامه

قسمت یکم این سفرنامه

***

با پیشنهاد من، چارتایی (یعنی من و سعید و ثریا و حریر) رفتیم، قبل از رسیدن بقیه، غزلیات و بوستان سعدی رو خریدیم و برگشتیم جلوی سوره‌ی مهر. قرار شد همون‌جا یادگاری‌ها رو اول کتابا بنویسیم. اما مگه چیزی یادمون میومد؟! :دی چنان گره کوری خوردیم به هم که نگو! حالا من آبروداری می‌کنم نمی‌گم که برخی دوستان از چه حربه‌ای برای پیدا کردن متن یادگاری استفاده کردن! اما در همین حد بدونین که یکی از دشوارترین کارایی که کردیم اون روز، نوشتن همین یادگاریا بود! برنده‌ها قدرشو بدونن! خخخ

طبق قرار، ما تا ساعت دوازده جلوی غرفه‌ی سوره‌ی مهر منتظر بقیه ایستادیم و با هم گپ زدیم. توی این فاصله به‌تدریج نیوشا یعقوبی (می‌خواهم فاطمه باشم) و سوسن و محسن و مرتضی (نفر هفتم) و ابوالفضل (ریشه در باد) و بلوییشِ سابق (که آدرسش رو ندارم متأسفانه) و خودِ آقای بیان (!) (که خودش رو نویسنده‌ی زندگی به سبک بیان معرفی کرد) و دوتا از فامیلای سعید (که فکر کنم پسر دایی‌هاش بودن! :دی) هم بهمون اضافه شدن. بعد از سلام و احوال‌پرسی و آشنایی، سعی کردیم یه خرده با جناب آقای بیان در مورد چندتا پیشنهاد (مثل رده‌بندی وبلاگ‌های برتر بیان [:|]، تنوع بخشیدن به بخش قالبا و ...) صحبت کنیم که میزان انتقادپذیری، روابط عمومی، درک متقابل، مشتری‌مداری و دغدغه‌مندی ایشون همه رو انگشت به دهان کرد واقعاً!! :|

بعدش راه افتادیم و همین‌جوری که صحبت می‌کردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم، رفتیم بیرون شبستان سمت چمنا و زیر یه درخت توت مستقر شدیم. اون‌جا بود که خاله‌ی سعید (کلاً سعید اینا به‌صورت خانوادگی اومده بودن! :دی)، محمود (که دیگه وبلاگ نداره فکر کنم)، آقای توت فرنگی (از باسابقه‌ترین وبلاگ‌نویسای ایران! :دی) و برادر بلوییشِ سابق (که علی‌رغم اصراری که خواهرش، یعنی بلوییش سابق، داشت؛ می‌گفت من تا حالا وبلاگ نداشتم! :دی) هم بهمون ملحق شدن تا مهم‌ترین و پررنگ‌ترین بخش دورهمی رقم بخوره. اون‌جا اولش هر کسی خودشو مختصر برای بقیه معرفی کرد و بعدش از هر دری صحبت شد. این وسط چندتا موضوع بولدتر بود که من بهشون اشاره می‌کنم.

- یکی از موضوعات مهم، عروسی سوسن و محسن بود ^_^ که محسن طی یک نطق خیلی حرفه‌ای، شیرینی رو پیچوند و آقای توت فرنگی (ببخشید که این‌طوری ازشون یاد می‌کنم. اسمشون رو فراموش کردم.) هم تحت تأثیر همین منطق قرار گرفت و درجا تصمیم گرفت ازدواج کنه. :دی

- یه بخشی هم بحث حریم خصوصی پیش اومد و بچه‌ها به این‌که چرا بیان باید شماره‌ی ما رو داشته باشه اعتراض کردن؛ که خب مجدداً آقای بیان سفت در موضعش ایستاد که شماره‌ی تلفن جزء حریم خصوصی نیست که البته هیچ‌کس هم به‌طور کامل با حرفاش مجاب نشد.

- نیوشا در مورد یه سری ویژگی‌ها و تجربیاتش حرف زد که چون نمی‌دونم اجازه دارم نقل کنم یا نه، نمی‌گم. اما همین‌قدر بدونین که وقتی نیوشا داشت صحبت می‌کرد، فک همه افتاده بود رو چمنا! O_o آقای بیان طفلی که قشنگ کف و خون قاطی کرده بود! :دی

- بحث بُعد مسافت طی شده توسط جماعت دورهمی پیش اومد و ثریا به‌عنوان رونده‌ترین (:دی) فرد حاضر، شناخته شد که از بوشهر اومده بود (تشویق داره واقعاً.. شله شله! :دی) که در این‌جا هم آقای بیان مجدد کف کرد و باورش نمی‌شد بچه‌ها تا این حد پایه باشن.

- ضایعه‌ی فوت مادربزرگ محسن و تسلیت و هم‌دردی هم از دیگر مباحث بود. محسن جان، مجدد تسلیت می‌گم. خدا رحمتشون کنه. غم آخرتون باشه...

بحثا و حرفا و دیالوگای دو نفره و چند نفره‌ی زیادی هم پیش اومد و برقرار شد که هم توضیح و شرحشون از حوصله‌ی این پست خارجه و هم چون قبل و بعدش رو نبودین و نمی‌دونین چیا گفتیم و شنیدیم، بی‌مزه می‌شه اگه تعریف کنم.

حدودای ساعت یک و نیم - دو بود فکر کنم که محسن و مرتضی باید می‌رفتن سر کارشون. آقای بیان و پسر دایی‌های سعید و بلوییش و برادرش هم خداحافظی کردن. بقیه‌ای که موندیم، تصمیم گرفتیم بریم ناهار. بعد از مشورت و رأی‌گیری، قرار شد تقسیم کار کنیم: آقایون برن غذا بگیرن. خانوما بشینن تو سایه استراحت کنن! :| :دی

جاتون خالی، هم صفش کوتاه بود، هم همبرگراش کاملاً بهداشتی بود و هم قیمتش مناسب بود! :دی اما هر چی بود، خیلی مزه داد. بازم می‌گم جاتون خالی... :)

حدودای ساعت سه، یاسمین (پرنده‌ی سفید) هم به ماها ملحق شد و اعصابش داغون بود. چون سر جای پارک دوتا پلیسو کتک زده بود! خخخ ثریا هم گوش‌ماهی‌هایی رو که از ساحل دریای عمان آورده بود، به همه نشون داد. جداً خیلی قشنگ بودن، اما بوی مرررگ می‌دادن! :| :دی خخخخ

یاسمین با دوربینش اومده بود و تونستیم کلی عکس دیگه هم بگیریم :) که هنوز برامون نفرستاده!! :| :دی

به‌عنوان آخرین بخش برنامه‌مون هم رفتیم که چندتا کتاب بخریم. توی غرفه‌ها فقط دوتا چیز پیدا می‌شد: شلوغی و کارت‌خوان‌های غیرفعال! وقتم هم ضیق بود چون برای ساعت شیش بلیط برگشت داشتم و باید حدود ساعت چهار و نیم تا پنج راه می‌افتادم سمت راه‌آهن. با این همه تونستم بیگانه‌ی کامو و کافکا در ساحلِ موراکامی رو بخرم که حداقل خوبیش اینه که دست خالی برنگشتم خونه! :دی

حدود چهار و نیم-پنج زنگ زدم و بچه‌ها رو دوباره جمع کردم و با همه خداحافظی کردم. دیگه بعدش هم که معلومه: خداحافظی، مترو، راه‌آهن، قطار، خواب تا خونه... :)

+ این آخر سفرنامه‌ای جا داره به دوتا نکته اشاره کنم. اول این‌که از همه‌ی کسایی که هماهنگ کردن و همه‌ی کسایی که اومدن متشکرم. خاطره‌ی خیلی شیرینی رو برام رقم زدین. ولی جای چند نفر توی این دورهمی خیلی خالی بود: مسعود (یک زندگی بهتر)، نسرین (شباهنگ)، نفیسه (الانور)، حنانه (تراکم اندیشه‌ها) و سمانه (اتاق دلم). کاش می‌بودین تا خوشی که گذشت چند برابر می‌شد برای همه‌مون. دوم این‌که فردای دورهمی ما، که می‌شه دیروز، یه دورهمی خیلی خفن و دل‌بسوزون گذاشته شد که خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم اون‌جا هم می‌بودم. لازم می‌دونم بابت هماهنگی و هدایت دورهمی دیروز به هولدن (هیولای درون) تبریک و خسته‌نباشید بگم. :)

۲۱ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۰
دکتر سین

قسمت صفرم این سفرنامه

***

هم‌سفرای من، یه آقای تنها و یه زوج میان‌سال بودن. من و آقای تنها رفتیم تختای بالا و تختای پایین سهم زوج میان‌سال شد. آقای تنها مدام سرش توی تلگرام و اینستاگرام بود و دل منو هی آب می‌کرد. اما زوج میان‌سال همین که سرشونو گذاشتن روی بالش خوابشون برد. منم بر نفسم غلبه کردم که از گوشی زیاد استفاده نکنم. جامو مرتب کردم. برای وسایلم جا پیدا کردم. و بعد برای این‌که در مصرف باتری صرفه‌جویی کنم، دیتای گوشی رو خاموش کردم و نور گوشی رو گذاشتم روی حداقل؛ خوشحال از این‌که چه درایتی به خرج دادم، تخت خوابیدم. صبح موقعی که قطار رسید به ایستگاه تهران، همین که داشتم وسایلمو جمع می‌کردم متوجه شدم که دوتا پریز توی کوپه هست! :|

حدود یه ربع به هشت از قطار پیاده شدم، از ایستگاه راه‌آهن خارج شدم و رفتم ایستگاه مترو. با این‌که کلی وقت کشتم و آروم آروم رفتم، ولی حدود ساعت هشت و نیم رسیدم مصلی. «فکر می‌کردم» (یعنی بیش‌تر «امیدوار بودم») شروع کار غرفه‌ها ساعت نه باشه. اما وقتی رسیدم متوجه شدم ساعت ده قراره درا باز بشه! آفتابم انگار لج کرده باشه، داغ و مستقیم و وحشیانه می‌تابید! :دی تصمیم گرفتم برم یه جا بشینم تا بچه‌ها هم برسن. به دور و برم نگاه کردم دیدم یه جا ایستگاه شارژ موبایل هست. رفتم اونجا که هم لختی بیاسایم و هم گوشی رو بزنم به شارژ. اما نه‌تنها صندلی‌های محل استراحت رو گذاشته بودن روی هم و با کمربند (کمربندِ شلوار نه‌ها! از اینایی که پلاستیکیه، وقتی از توی سوراخ انتهاش ردش می‌کنی دیگه باز نمی‌شه. فهمیدین کدوما رو می‌گم؟! :|) به هم بسته بودن؛ بلکه پریزها رو هم برده بودن در ارتفاع دو متر و هشتاد و پنج سانتی‌متری از سطح زمین گذاشته بودن! پسرِ پریز کناری (:دی) تقریباً برام قلاب گرفت تا تونستم شارژر رو بزنم به پریز. ولی خب خدا رو شکر سیم بلنده رو آورده بودم و گوشیم مثل مال بقیه تو هوا آویزون نموند! :دی

با پسر پریز کناری یه تفریح پیدا کرده بودیم: اولش خواستیم خودمون بریم روی صندلیا، همون جوری که روی هم هستن، بشینیم. اما یه دختره اومد گفت لطفاً اینجا نشینین. برای من مسئولیت داره. بعدش هر کی میومد اونجا، بهش می‌گفتیم ما خسته نیستیم، شما بفرمایین برین روی صندلیا بشینین. تا طرف می‌رفت سمت صندلیا، دختره میومد می‌گفت: لطفاً اینجا نشینین. برای من مسئولیت داره. خخخخ توی اون حدود یه ساعتی که اونجا بودیم، بالغ بر ده نفر رو فرستادیم سمت صندلی و هر بار دختره اومد همینو گفت و رفت! وظیفه‌ی خطیری بهش سپرده بودن خدا وکیلی! :دی

نزدیکای ساعت ده، سعید (همون آقاگل) گفت که ایستگاه مصلاست و منتظر حریره. سوسن (شاهزاده‌ی شب) هم گفت که از ثریا (بانوچه) خبر ندارن و جواب هم نمی‌ده گوشی‌شو! نگران شدیم! چون ثریا هم قرار بود ساعت هفت و نیم برسه و بره خونه‌ی محسن (آقای بنفش) و سوسن. ولی وقتی زنگ زدیم کاشف به عمل اومد که توی نمازخونه‌ی ترمینال خوابش برده بوده و گوشی‌ش هم سایلنت بوده. در این حد خجسته و بی‌خیال! (در می‌رود!! :دی) خلاصه که وقتی درا رو باز کردن هنوز بچه‌ها نیومده بودن و من تصمیم گرفتم برم هم غزلیات سعدی و بوستان قیمت کنم و هم شازده کوچولو در مترو رو بخرم.

اول رفتم سراغ شازده کوچولو. اما غرفه‌دار گفت یه همچین کتابی ندارن!! :| چندین و چند بار با موبایل چک کردم. شماره‌ی راهرو و غرفه و اسم انتشارات درست بود، اما کتاب نبود! هم عصبانی شدم، هم متعجب. چرا باید تبلیغات دروغ کرده باشن! خیلی دلم سوخت. چون قول کتابو به مامانم داده بودم. :(

بعدش رفتم سر قرار، انتشارات سوره‌ی مهر، ببینم کسی رسیده هنوز یا نه. که خب هنوز نرسیده بودن. رفتم یه دوری توی غرفه زدم و دیدم که غزلیات و بوستان ندارن. فقط گزیده‌ی اشعار داشتن که خب به کارمون نمیومد. بنابراین رفتم انتشارات امیر کبیر که اونجا هم فقط کلیات سعدی رو داشتن. دیدم اگه بخوام خودم انتشارات به انتشارات جلو برم، ممکنه خیلی طول بکشه. بنابراین رفتم از اطلاعات سؤال کنم. به دختری که پشت لپ‌تاپ نشسته بود گفتم دیوان سعدی رو کجا می‌تونم گیر بیارم؟ توی لپ‌تاپ تایپ کرد: دیــــ . وااااا . نِ . ســــغـ . عه نه! اشتباه شد! سعـــــ . دیییییییی. بعد کله‌ش رو بلند کرد گفت: نویسنده‌ش کیه؟! :||| گفتم احتمالاً سعدی!! -__- گفت: نه! اینجا چندین نویسنده‌ی مختلف داره! متوجه شدم منظورش گردآورنده‌ست! چندتا اسم گفتم و نشونی چندتا غرفه رو گرفتم و رفتم. چندجا که دیوان رو قیمت کردم، ثریا زنگ زد بهم و جامو پرسید. همین موقع بود که سعید و حریر هم بهمون اضافه شدن. این‌طوری بود که دورهمی کم‌کم در حال شروع شدن بود...

+ قسمت بعدی تا چند ساعت دیگه... :)

۵ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۰
دکتر سین

من از سال نود و پنج با پیشنهاد صبا (که دیگه خودش توی گروه نیست) وارد رادیو بلاگی‌ها شدم و از اون موقع تا الان، کم‌تر روزی بوده که با دوستام توی رادیو دم‌خور نبوده باشم. این یعنی حدود دو سال ارتباط مستمر، دو سال هم‌زبونی و هم‌دلی و هم‌فکری و هم‌دردی و هم‌کاری، دو سال اشتراک شادی و غم، دو سال اشتراک دلهره و دل‌خوشی، دو سال بحث و موافقت و مخالفت‌، دو سال خندیدن و خندوندن، و به معنای واقعی کلمه، دو سال زندگی در کنار هم. بنابراین شاید بتونین تصور کنین که واقعی شدن چنین رفقای مجازی‌ای تا چه حد برام هیجان‌انگیز و دیدنشون از نزدیک چه‌قدر خوشحال‌کننده بوده.

و اما چی شد که این جوری شد؟! یعنی چی شد که قرار گذاشتیم همو ببینیم و چی شد که من رفتم نمایشگاه؟ براش چندتا دلیل داشتم. اولین و مهم‌ترینش دیدن بچه‌های رادیو و احتمالاً چندتا بلاگر دیگه بود. دلیل دومم این بود که قرار بود توی نمایشگاه جمع شیم و هدیه‌ی برنده‌های مسابقه‌ی روز سعدی (پست‌های مرتبط بعدی: یک و دو) رو تهیه و امضا کنیم. دلیل سومم این بود که می‌خواستم کتاب شازده کوچولو در مترو رو بخرم [:)]. و چهارم این‌که شاید چندتا کتاب به کتاب‌خونه‌ی خونه اضافه کنم.

از چندین روز قبل، هم قرار دورهمی بچه‌های رادیو گذاشته شده بود، هم اطلاع‌رسانی کرده بودیم، هم نتایج و برنده‌های مسابقه‌ی رادیو مشخص شده بود و هم بلیط گرفته بودم. بنابراین فکر می‌کردم که همه چیز اوکیه. ساعت حرکتم چهارشنبه ساعت سه بعد از ظهر بود. می‌خواستم شب برسم تهران یک شبو برم خوابگاه پیش داداشم تا ببینم اوضاع درس و خوابگاهش چه‌جوریه؟ کمکی چیزی می‌خواد یا نه. کلی برنامه‌ی سورپرایز کردنشو ریخته بودم. ببرمش شام بیرون. ببرمش سینما. کلی ذوق و شوق داشتم. می‌خواستم تا می‌شه دیر بهش بگم تا قشنگ غافلگیر بشه؛ برای همین تا سه‌شنبه شب (یعنی بیست و چهار ساعت قبل از این‌که برم پیشش) بهش چیزی نگفته بودم. سه‌شنبه شب که بهش زنگ زدم تا خبر رفتنمو (اومدنمو؟!) بهش بدم، جواب نداد! چند بار دیگه هم گرفتمش، اما بازم جوابی نشنیدم!

فردای اون روز، یعنی صبح چهارشنبه حدودای ساعت نه و ده خودش زنگ زد خونه و به مامانم گفت که با چارتا از دوستاش رفته‌ن مشهد! حس کشتی‌گیری رو داشتم که حریفو برده روی پل اما بدل خورده! :دی اما خب دیگه نمی‌شد کاریش کرد و برنامه باید تغییر می‌کرد. این شد که رفتم بلیطمو مسترد کردم و یه بلیط دیگه گرفتم که شب تا صبح توی راه باشم و صبح برسم نمایشگاه. چون خیلی دیر و نزدیک به ساعت حرکت داشتم اقدام می‌کردم، متأسفانه قطاری که حدود ساعت نه و نیم می‌رسید تهران پر شده بود و مجبور شدم با قطاری برم که ساعت هفت و نیم می‌رسید!

ناگفته نماند که مامان من تقریباً هر روز عصر با دوستاش می‌رن پیاده‌روی. چهارشنبه عصر هم برنامه‌شون همین بود. رفتن و دم‌دمای اذان مغرب برگشت خونه. حدود یه ساعت بعد عضله‌ی کتفش شدید گرفت! طوری که نمی‌تونست تکون بخوره. هر چی کشتیارش شدیم که بیا ببریمت دکتر نمیومد. از ما اصرار از مامان انکار! نزدیکای ساعت یازده و ربع اینا دیدیم که دیگه درد کتفش خیلی زیاد و غیرقابل تحمل شده. برای همین مامان رو برداشتیم بردیم بیمارستان. حالا کی رسیدیم اورژانس؟ ساعت بیست دقیقه به دوازده. بلیط من برا کی بود؟ دوازده و بیست دقیقه! من و بابا و مامان رفتیم نوبت گرفتیم و نشستیم پشت در مطب دکتر کشیک. شیش هفت نفر جلوتر از ما بودن و من فکر می‌کردم که دیگه به قطار نمی‌رسم. و البته در مقایسه با اهمیت موضوع مامان، اصلاً برام مهم نبود. می‌خواستم به بچه‌ها توی گروه بگم که مشکلی پیش اومده و نمی‌تونم بیام. اما خود مامان کلی اصرار کرد که من برم و قول داد حالش زود خوب بشه! :دی و بابا تقریباً با زور منو از مامان کند برد ایستگاه راه‌آهن. توی سالن انتظار (؟) راه‌آهن نشسته بودم و دل‌شوره یه ثانیه هم دست از سرم برنمی‌داشت. قطار بیست دقیقه تأخیر داشت و من توی اون بازه‌ی زمانی کلی اضطراب و اینا داشتم.

ورود قطار به ایستگاه با تماس بابا هم‌زمان شد. بابا گفتش که مامان دوتا آمپول بزرگ میتوکاربامول (همینه اسمش؟) زده و الان حالش خیلی بهتره و دکتر گفته که تا صبح خوب خوب می‌شه. خیالم یه کم راحت شد. اما در کل عذاب وجدان داشتم هنوز یه خرده. با این حال رفتم و سالن و کوپه و تختمو پیدا کردم و سفر عملاً شروع شد... :)

+ قسمت یکم تا چند ساعت دیگه منتشر خواهد شد...

۷ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۵
دکتر سین

به‌زودی در این مکان به حول و قوه‌ی الهی مقادیری سفرنامه‌ی نمایشگاه‌طور احداث می‌گردد... :)

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۷
دکتر سین