هدایت به بالای صفحه

ابزار رایگان وبلاگ

اینجا می‌نویسم...

اینجا می‌نویسم...

گر دست دهد دولت ایام وصال / ور سر برود در سر سودای محال

یک بوسه برین نیمه خالی دهمش / از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال

- سعدی


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن هم در آرشیو، غیرقابل دسترسی است!

* آخرین تغییر: سه‌شنبه، سیزدهم تیر ۹۶

دکتر سین

نوستالژی، فقط روپولی و راز جنگل... ^_^

+ کیا بازی کردن؟ :)

۲۰ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۳
دکتر سین

نمونه‌ای از تعطیلات تابستان خود را چگونه گذراندیده این پست! [:دی] بعد از مدت‌ها گفتم یه پست «وایت‌بردی» بذارم. :))

+ شعر از استاد از محمد علی بهمنیه که زنده‌یاد ناصر عبداللهی هم خونده بودتش... [بیش‌تر]

۱۲ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۵
دکتر سین

شرح در طرح...

+ متن کامل غزل

۷ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۷
دکتر سین

امام صادق (ع): زندگی دنیایی را بر چهار چیز بنا کردم:

- دانستم عمل مرا دیگری انجام نمی‌دهد، پس کوشیدم؛

- دانستم خدا بر احوال من آگاه است، پس شرم کردم؛

- دانستم روزی مرا دیگری نخواهد خورد، پس آرام شدم؛

- دانستم سرانجامم مرگ است، پس مهیای آن شدم.


ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت حضرت امام صادق (ع)، اگه تمایل دارین توی ختم قرآن مشارکت کنین، شماره‌ی بخش(های) مورد نظرتون رو تو بخش نظرات ثبت کنین.

بخش‌های ۷۴ تا ۷۶: دکتر سین

بخش ۷۷: شباهنگ

بخش ۷۸: ناشناس

بخش ۷۹: مهتا

بخش ۸۰: مریم

بخش ۸۱:

...


+ اطلاعات بیش‌تر...

+ عرض تسلیت دوباره و التماس دعا.
۵ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۵
دکتر سین
یه زمین چمن مصنوعی نزدیک خونه‌ست که یه گوشه از یه جای فنس دورش، سوراخه؛ شاید اولش سوراخ کلمه‌ی ساده‌ای به نظر بیاد؛ اما همین کلمه‌ی ساده برای من در واقع دروازه‌ی ورود به سرزمین عجایبه. یه جورایی برام حکم سوراخ خرگوش رو داره برای آلیس...
ساعت دوی نصف شبه و با تقریب خیلی خوبی هیشکی تو خیابون نیست. دقت می‌کنی که ماه، کامل نباشه؛ حالا می‌گم چرا. گوشی‌تو ورمی‌داری و می‌زنی بیرون، به سمت سوراخ خرگوش. با این که مطمئنی هیشکی اون اطراف نیست، اما قبل از این که بخوای مث گربه خودتو از اون سوراخ تنگ با اون سیمایی که اگه مراقب نباشی پک و پهلوتو خط و خش می‌ندازه رد شی، درست و حسابی اطرافو دید می‌زنی. به جز صدای جیرجیرک و باد، معمولاً صدایی نیست. می‌ری تو.
سوراخ، سمت کرنر راست یکی از دروازه‌هاست. از روی نقطه‌ی کرنر که به سمت وسط زمین قدم می‌زنی، ترکیب خوشایند چمنای لاستیکی و خرده‌های لاستیک بینشون زیر پاهات، به‌علاوه‌ی بوی لاستیک و عرقی که به خوردش رفته، کلی خاطره رو برات زنده می‌کنه. می‌رسی وسط زمین؛ دراز می‌کشی روی نقطه‌ی شروع بازی؛ دقیقاً در جهت طولی، هم‌تراز با زمین فوتبال. گوشیتو سایلنت می‌کنی، مغزتم می‌ذاری روی «فلایت مُد». دستات رو روی سینه‌ت قلاب می‌کنی و پاهاتو می‌ندازی روی هم... یه نفس عمیییق... و بعد تو می‌مونی و آسمون...
اگه ماه زیادی نورانی نباشه، اولش قشنگه. اون‌قدر قشنگ که هر چی صدای جیرجیرک و باد و بوی عرق و لاستیک و خاطره‌های شیرین داشته باشی، تو دل خودش غرق می‌کنه.
اما بعدتر، چِک ... چِک ... چِک ... دلهره‌ست که می‌ریزه تو جونت. پژواک صدای چکه‌ها مغزتو پر می‌کنه. خوب که پر از دلهره شدی، خوب که زل زدی به بی‌نهایتِ روبه‌روت، تموم جونت می‌شه یه فکر: این که چه‌قدر ناچیزم... و حتی ناچیزتر از ناچیز... 
می‌دونی؟ اگه آدم بدونه که هیچی نیست، هیچی یعنی هیچی، یعنی صفر ممیز صفر صفر صفر ... تا بی‌نهایت صفر، اون‌وقت یه اطمینانی پیدا می‌کنه، چه می‌دونم شایدم یه بهونه برای گول زدن خودش. اما وقتی می‌دونه که بعد از ممیز از یه جایی - گیرم یه جای خیلی دور - به بَعد دیگه صفر نیست، این فکر که «هیچ» نیستی اما ناچیزتر از ناچیز هستی، دلهره‌ها رو به جوش میاره و تبدیل می‌کنه به وحشت! طوری که وقتی به خودت میای می‌بینی که سر تا پا عضلاتت منقبضه و چنگ زدی تو چمنای مصنوعی...
نگاه کردن به این آسمون کاری نداره. اما زل زدن بهش، دیدنش، تماشا کردنش کار هر کسی نیست...
۶ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۸
دکتر سین
از روزی که بانوچه دعوتم کرد به چا... - ببخشید! - به بازیِ وبلاگیِ هولدن (:دی)، همه‌جای خونه و آموزشگاه رو گشتم دنبال دوتا کتاب: یه دونه جلد یکِ هری پاتری که چارده پونزده سال پیش، بهترین دوستِ اون موقع‌هام بهم هدیه داده بود، به پاس قدم‌رنجه کردنم به این دنیا؛ یکی هم یه کتاب از دکتر شریعتی - که عنوانش یادم نیست، چون نخوندمش!! - که یکی از دانشجوهای اُناثم (!) بهم هدیه داده بود، به پاس زحمات بی‌دریغم! :دی که متاسفانه هر دوتاش رو نَجُستم!! خخخخ
بنابراین فقط می‌مونه این مورد که استاد راهنمام بهم هدیه داده.
حاشیه‌ی ۱: خیلی برام رشک‌برانگیز و البته شیرین بود که موقع گشتن دنبال کتابای مذکور، تقدیم‌نامه‌های کتابایی که به مامان و بابام اهدا شده بود رو می‌خوندم؛ که خب چون به من مربوط نیستن مستقیماً، کاری باهاشون نداریم... به جز احتمالاً  یه موردِ کمتر خصوصی و قابل پخشش (!) که این مورده: کتاب معراج‌السعاده، که سال ۶۲ بابام از جبهه (و به بیان دقیق‌تر: از توی سنگر) فرستاده برای مامانم، و با توجه  به تاریخش، مال ۷ ماه بعد از عروسیشونه! (هر کاری کردم دلم نیومد اینو نذارم!) ^_^
حاشیه‌ی ۲: در نهایت یه مورد تقدیم‌نامه‌ی رسمی هم براتون می‌ذارم که عریضه این‌قدر خالی نمونه: اولِ پایان‌نامه‌ی ارشدمه. :)
حاشیه‌ی ۳: هر کس این پست رو می‌خونه و هوس کرد که شرکت کنه، دعوته! :دی
۹ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۰۶:۳۹
دکتر سین
۱. از دو سه هفته قبلِ ماه رمضون سیبیلا رو بلند کرده بودم. چند روز پیش رفتم آرایشگاه، می‌پرسه: سیبیلاتم بزنم؟ خرررررت! با صفر زد! امون نداد نفس بکشم! آخه نامرد من واسه لاخه لاخه‌ش زحمت کشیده بودم! حالا همه رو زده، به قیافه‌ی پوکرفیسم با لبخند ملو و ملیح نیگا می‌کنه می‌گه: چیه؟ نمی‌خواستی بزنی؟! :|
۲. یه دانشجوی ارشد دارم، داشتیم در مورد مقاله‌ای که داره می‌نویسه حرف می‌زدیم. گفتش توی کانکلوژن می‌خوام یه جدول بیارم که نتایجو مقایسه کنم. بهش گفتم خوبه که با دکتر قاف (استاد جفتمون) سمینارو پاس کردی. مگه اونجا استاد بهت نگفت جدول و نمودار و فرمول توی کانکلوژن نمیارن؛ توی ریزالتا بذارشون. نه گذاشت نه برداشت زرررررت! یه مقاله از دکتر قاف (همون استاد جفتمون) فرستاد که تو کانکلوژن جدول آورده بود اونم چه عریض و طویل! :|
۳. توی تاکسی نشسته بودم جلو. فقط هندزفری چپ (سمت راننده) تو گوشم بود. راننده با حالت عربده گفت: مستقیم برم یا بپیچم؟! قلبم وایساد! بهش با یه حالت چرا داد می‌زنی‌طوری گفتم: مستقیم! یه نگاهی بهم کرد گفت: عه اون گوشت خالیه؟! فکر کردم سمعک تو گوشته! سمعک آخه؟!! نه، سمعک وژدانن؟!! :|
همین دیگه! زیاده عرضی نیست! :||
۵ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۷
دکتر سین
کسایی که اینجا رو می‌خونن، احتمالاً با رادیو بلاگی‌ها و به‌خصوص بخش اخبارش آشنا هستن. ما توی رادیو، یه تعداد وبلاگ‌نویس هستیم که پویایی و شادابی فضای وبلاگ‌نویسی تو این آشفته‌بازار فضای مجازی برامون مهمه و براش تلاش می‌کنیم. توی این یک سالی هم که بخش اخبار رادیو به ابتکار بانوچه و کمک بقیه راه‌اندازی شده، فراز و نشیبای زیادی رو پشت سر گذاشتیم و دیگه الان سرد و گرم کار رو تا حدودی می‌شه گفت که چشیده‌یم.
بازخوردهای مثبت و منفی‌ای که این یک سال از طرف مخاطبا گرفتیم، همیشه برامون منبع الهام، انگیزه و اصلاح کارمون بوده. در واقع مسابقه‌ی وبلاگی #خبرنگار_شو رو هم با تجزیه و تحلیل همین نظرات مخاطبا و بحث و بررسی اونا بعد از کلی فکر و با هدف بهره گرفتن از نیروهای جدید راه انداختیم.
البته ما یه هدف دومی هم از این کار داریم: این‌که از کسایی که منتقد کارمون بودن، مستقیماً کمک بگیریم و در واقع ببینیم که چند مرده حلاج هستن. ببینیم که کسی که نقد می‌کنه خودش مرد عمل هست یا نه؟ به قول قدیمیا: گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن! :دی
خلاصه این‌که در رادیو رو به همه‌ی دوستان بازه. هر کس فکر می‌کنه که می‌تونه، بسم الله، این گوی و این میدان. یه متن طنز دو پاراگرافی در مورد مطالب یه وبلاگ (که ما تو رادیو بهش می‌گیم خبر) ترجیحاً از مطالب وبلاگای بچه‌های رادیو بنویسین و اگه می‌تونین اونو بخونین. متن‌ها و لینک فایلای صوتی‌تون رو هم بفرستین برای رادیو.
این مسابقه از اوایل خرداد شروع شده بود و قرار بود تا آخر خرداد تموم بشه. ولی به‌خاطر درخواست دوستانی که امتحان داشتن و یا می‌گفتن ماه رمضونه (!) دو هفته تمدیدش کردیم.
من به‌صورت خاص از سه‌تا از وبلاگ‌نویسای مورد علاقه‌م که قلمشون رو جداً دوست دارم: تی‌رکس، ساکن طبقه‌ی چهل و مترسک؛ و به‌طور عمومی از کلیه‌ی دوستان دعوت می‌کنم ما رو در این راه کمک کنن. شما هم اگر کسی رو می‌شناسین که این مسابقه ممکنه براش جذاب باشه، دعوتش بکنین. مرسی. :)
ارادتمند! ^_^

۳ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۴
دکتر سین
ماه رمضون  هم تموم شد! با همه‌ی سختیای شیرینش؛ یا شایدم شیرینیای سختش! :دی
خیلی مبسوط و غلیظ (!) تشکر می‌کنم از همه‌ی دوستانی که تو ختم قرآن مشارکت کردن: محبوبه شب، تو کا، حوراء رضایی، منتظر اتفاقات خوب (حوراء)، شباهنگ، مهسا .م، ترنم، ف. میم، شکیبا **، حنا :)، آرزو، بانوچه، Mr. Moradi، ZaHrA...، کوالای پیر، دوست مجازی، آرتمیس .، رستاک :) و شاهزاده شب.
امیدوارم اسمی رو جا ننداخته باشم...
ایشالا نماز روزه‌ی همگی قبول باشه.
عیدتون مبارک. ☺🌹

۱۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
دکتر سین

پروردگارا! به خاطر توفیقایی که دادی شکر؛ و به خاطر کاستیایی که داشتیم عذر!

بارالها! این آخرین ماه رمضون عمرمون نباشه... آخرین شبای قدرمون نباشه...

خدایا! چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار. :)

+ ماه رمضون ۳۱ روزه نشه، صلوات! :دی


اگه تمایل دارین توی ختم قرآن مشارکت کنین، شماره‌ی بخش(های) مورد نظرتون رو تو بخش نظرات ثبت کنین.

.::  بخش‌های ۶۱ تا ۸۰  ::.

بخش‌های ۶۱ و ۶۲: دکتر سین

بخش‌های ۶۳ تا ۶۸: تو کا

بخش‌های ۶۹ و ۷۰: محبوبه شب

بخش‌های ۷۱ و ۷۲: حوراء رضایی

بخش ۷۳: شباهنگ


اگر می‌خواین درباره‌ی چیستی و چگونگی ختم قرآن تو این وبلاگ آگاهی پیدا کنین، اینجا رو بخونین.


+ التماس دعا! :)
》》مهم 《《
۵ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۳:۴۸
دکتر سین