اینجا می‌نویسم...

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود / نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم که همی‌گزم لب شیرینش / بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

- سعدی


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آخرین تغییر: چهارشنبه، ۲۱ شهریور ۹۷

دکتر سین

ممنتو رو دیدم. خیلی خوب و جذاب بود. عالی، عالی، عالی! :)

عاشق آثار هنری‌ای (فیلم، نمایش، کتاب و ...) هستم که بهترین لحظه‌شون، آخرین لحظه‌شونه. کوبنده: بنگ و تمام! 

۳ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۱:۱۲
دکتر سین

نه این‌که حرفی نداشته باشما؛ نه! اتفاقاً اگر بخوام بنویسم کلی سوژه هست: خود همون سفر اربعین روزبه‌روز و ساعت‌به‌ساعتش خاطره بود. اون همه اتفاق و آدم و جای مختلف. شاید یه روزی بنویسمشون. شایدم نه! یا مثلاً این آقای عجیب و غریبی که پریشب یهو از در آموزشگاه اومد تو و گفت کارآفرین برتره و حرکتی که روز بعدش زد و هنوز نمی‌دونم چه واکنشی بهش نشون بدم. یا غم و غصه و نگرانیایی که این روزا داره مدام تو فضای مغزم رژه می‌رن. فکر کار و آینده و این چیزا منظورمه. یا استرس سی سالگی که داره یواش یواش نزدیک می‌شه بهم. (بی‌ربط: قسمت چهاردهِ فصل هفتِ فرندز رو ببینین. خیلی بامزه‌ست. دربارهٔ سی سالگیه! :دی) یا این تز کوفتی که حال ندارم بشینم روش فکر کنم و جمعش کنم. با این‌که داره دیر می‌شه. از نزدیکش که رد می‌شم بهم چشم‌غره می‌ره. منم بهش اخم می‌کنم. چند وقته رابطه‌مون شکرآبه! یا اوضاع پیچیدهٔ این روزای رادیو و حرفایی که زده می‌شه توی گروه. یا کتابا و فیلمای خوب و جالبی که این چند وقته خونده‌م و دیده‌م. یا خوابی که دیشب دیدم و به شکل عجیبی امروز تعبیر شد. یا حتی موضوعای کوچیکی مثل گلدونای آموزشگاه که این روزا با این‌که وقت نکرده‌م خیلی بهشون برسم ولی حالشون خیلی خوبه. حتی خوب‌تر از وقتی که بهشون می‌رسیدم!

می‌دونی؟ حرف زیاده. خیلیم زیاده. اصن ان‌قدر زیاده که سینه‌م گاهی تا مرز ترکیدن پیش می‌ره. اما حس نوشتنشون نیست. نمی‌دونم چه مرگمه. یعنی می‌دونما! اما نمی‌دونم چه کارش کنم. نمی‌دونم با خودم و این زندگی چه کنم... هووووف! -_-

 

+ ما رو نمی‌بینین خوش می‌گذره؟! :دی

+ عنوان

۹ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۸
دکتر سین

یک. پارسال همین موقع‌ها نوشتم:

به امید خدا، بی حرفِ پیش، چهارشنبه عازم کربلاییم؛ خونوادگی. برای همینم، از همین تریبون از تمام کسایی که خواسته یا ناخواسته رنجوندمشون، حلالیت می‌خوام. خلاصه اگه تو این مدت حرفی، حدیثی، حرکتی، چیزی بوده که ناراحتتون کرده، به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه...

دعا کنید سالم برم و برگردم؛ منم قول مردونه می‌دم به یاد همه‌تون باشم. ^_^

واقعاً چیز بیشتری به ذهنم نمی‌رسه به این جملات اضافه کنم. حلال کنین رفقا... :)

 

دو. چون اربعین نیستم که برای ختم قرآن مطلبی بنویسم، همین الان می‌نویسم. :)

شکر خدا تا بخش ۸۰ پیش رفته‌یم. از ۸۱ تا ۱۰۰ رو ان‌شاءالله خودم خواهم خوند طی سفر. شماها از ۱۰۱ اگه دوست داشتین، منت بذارین ادامه بدین. :)

 

.:: بخش‌های ۱۰۱ تا ۱۲۰ ::.

 

۸۱-۱۰۰ دکتر سین | ۱۰۱ شباهنگ | ۱۰۲-۱۰۳ فرشته ... | ۱۰۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۱۰۵-۱۰۶ مصطفی فتاحی اردکانی |  ۱۰۷-۱۱۰ شباهنگ |  ...

 

اطلاعات بیشتر دربارهٔ ختم قرآن ما

قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ التماس دعا...

۱۳ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۷:۳۰
دکتر سین

یکی از بزرگ‌ترین درسایی که باید هر چه زودتر از زندگی بگیریم و بپذیریمش اینه که هیچ‌کس، حتی نزدیک‌ترین آدما بهمون، اونایی نیستن که بتونن یا بخوان بهمون کمک کنن. اگه خودمون برای خودمون هیچ کاری نکنیم، هیچ کاری پیش نمی‌ره؛ هیچ کاری!

تنها بودن چیزیه که اگر بپذیریمش، حداقل رنج کمتری خواهیم کشید.

 

عنوان

۹ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۹
دکتر سین

کاش همون‌جوری که چارلی چاپلین بدون معنا آواز خوند،

ما هم می‌تونستیم زندگی کنیم،

لذت ببریم،

و ماندگار بشیم ...

 

+

+

۶ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۵
دکتر سین

برای گروه زبان فرانسوی‌ای که فائلا توی تلگرام راه انداخته (دستشم خیلی خیلی درد نکنه. وژدانن خیلی زحمت می‌کشه. ایشالا یه گروه زبان در دنیا، صد گروه در آخرت نصیبش بشه! ^_^) رزتای فرانسوی رو رایگان دانلود کردم. قیمت اصلش خدا تومنه. قیمت نسخه‌هایی که داخل هست هم خیلی کمه. تابلوئه که اگه ازشون بخرم مثل این می‌مونه که به یه نفر پول بدم تا اونو برام غیرقانونی دانلود کنه. چه کاریه خب خودم مگه این‌جوری (دست راستتون رو از مچ خم کنین) ام؟ بعد حالا بعد از مدت‌ها همون عذاب وجدانِ قدیمیِ رعایت نکردنِ کپی‌رایت باز از دیشب خفتمو گرفته. چه کنم خداااا؟

حالا این رزتا یه مثال بود فقط. از ویندوزِ رو کامپیوتر بگیر تا آرشیو فیلما و آهنگا و سریالا و بازیا و کتابای درسی و غیردرسی همه‌شون دانلود شده هستن. یعنی می‌خوام بگم دستامون در این فقره تا خرخره آلوده‌ست :دی! تنها کسی که این وسط سود کرده مخابراته که هیچ کجای پیاز نیست تو این قضیه. یه قرون هم تو جیب مؤلف نرفته که اساساً تمام قسمت‌های حیاتی پیاز هست در این قضیه!

+ شما به روح... یعنی چیز به کپی‌رایت اعتقاد دارین؟ :دی

+ آهان! یه چیز دیگه هم تا یادم نرفته بگم: جدای از بحث هزینۀ نرم‌افزارا که خیلی زیاده و دانلود رایگانشون به‌وضوح توجیه اقتصادی داره (!) دسترسی به درگاه پرداخت هم نداریم که بخوایم اصلِ یه چیزی رو بخریم. به قول شاعر: اگر دردم یکی بودی چه بودی؟!

+ خارج از دستور: چرا من هر وقت اعلام می‌کنم ایشالا فلان پست رو فلان روز خواهم نوشت، نمی‌نویسمش؟! :| داستانمو می‌گم!! :||

۱۳ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۲
دکتر سین

عزاداریاتون قبول. تسلیت.

ختم جمعی قرآنمون تا بخش ۵۲ جلو رفته. از بخش ۵۳ ادامه می‌دیم.

هر کس مایله ما رو توی ختم قرآن همراهی کنه، از لینکای زیر به جدولا مراجعه کنه و بخش(هایی) رو که می‌خواد بخونه، با کامنت (خصوصی یا عادی) بهم بگه. فقط قبلش به کامنتای بقیه نگاه کنین تا متوجه بشین که تا کجا خونده شده، از اون‌جا به بعد ادامه بدین.

 

.:: بخش‌های ۴۱ تا ۶۰ ::.

.:: بخش‌های ۶۱ تا ۸۰ ::.

 

۵۳-۵۴ دکتر سین | ۵۵-۵۷ شباهنگ | ۵۸-۶۰ مصطفی فتاحی اردکانی | ۶۱-۶۴ فرشته ... | ۶۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۶۶-۸۰ شباهنگ | ...

 

+ می‌خواستم این پستو روز تاسوعا یا عاشورا بذارم، گفتم شاید درگیر مراسم باشین. اینه که زودتر گذاشتمش.

+ اطلاعات بیشتر دربارهٔ ختم قرآن ما

قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ عنوان، یه بیت از ترکیب‌بند شاهکار محتشم ـه.

 

+ التماس دعا...
۹ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۰
دکتر سین

چارده سال پیش که ما موقع گرفتن کارنامه خدا خدا می‌کردیم که معدلمون زیر هیجده نیاد و اگه هیجده و یک‌صدم می‌شدیم کل خاندانو شام می‌دادیم، تمام معلما و مدیر و ناظم و اینا جلسه گذاشتن تا معلم ورزشمونو متقاعد کنن نوزده و نیمِ ایمانو بهش بیست بده تا معدل کلش بیست بشه.

دوازده سال پیش که من و چندتا از دوستام با هزار بدبختی و کلاس و کتاب، زور زدیم تا توی المپیاد ریاضی قبول بشیم، ایمان علاوه بر المپیاد ریاضی، مثل آب خوردن المپیادای شیمی و کامپیوترم قبول شد.

یازده سال پیش که ما همه به خدا رسیدیم تا بتونیم رتبه‌های چهاررقمی‌مون رو به سه‌رقمی نزدیک کنیم، ایمان رتبهٔ دوی زبان و رتبهٔ شونزده ریاضی شد.

از اون موقع - ده سال پیش - ازش خبر نداشتم. فکر می‌کردم قطعاً دانشگاها روی دست می‌برنش. فکر می‌کردم حتماً وزارت علوم یا سازمان ملی نخبگان از هوش این بشر به‌عنوان یه سرمایهٔ بزرگ ملی بهره‌برداری می‌کنن. خیال می‌کردم اگه یه جو مغز تو سر مسئولین باشه، نمی‌ذارن چنین استعدادی هرز بره.

اما... دیروز شنیدم ایمان شده یه کارمند جزء با ماهی هفتصد هزار تومن حقوق! آخه آدم این دردو کجای دلش بذاره؟ -_-

تف توی این همه بی‌درایتی! تف!

۱۰ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۱
دکتر سین

ان‌قدر آسوکا گفت فونت کوچیکه، فونت کوچیکه، که زدم قالب رو با خاک یکسان کردم و از نو ساختم! :دی

البته هنوز تغییرات کامل نیست. ضمن این‌که رنگ سبز رو هم فعلاً همین‌جوری انتخاب کردم. بعداً عوضش می‌کنم. (چه رنگی بذارم؟)

چندتا نکته:

یک. اندازۀ فونت خوبه؟ خود فونت رو می‌تونین درست ببینین؟ (منظورم نوع فونته؛ اگه درست گفته باشم!)

دو. اون پایینِ پایین که «آخرین مطالب» رو آورده؛ اونو چه‌جوری باید حذفش کنم؟ هر چی تو قالب آزمون و خطا کردم، نشد!

سه. می‌خوام آیکون ساعت و کامنت (اون ابر آبی) از زیر مطالب حذف بشه. چی کارش کنم؟


+ ضمناً اگر جایی اشکالی می‌بینین، بگین درستش کنم.

۲۴ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۸
دکتر سین

- اول دو بند خوشحال بنویسم:


یک. یه تشکر صمیمانه بکنم همین اول پستی از همهٔ کسایی که توی این چند وقت اخیر دارن منت سرم می‌ذارن و داستانمو می‌خونن. ممنونم از کامنت‌ها و لا‌یک‌هاتون. به قول فرنگیا: دیس مینز اِ لات تو می! :) اگر برسم و تایپ قسمت بعدی رو تموم کنم، مرواریدِ سوم رو فردا منتشر می‌کنم. اگرم نشد، ان‌شاءالله به حول و قوهٔ الهی اگر عمری بود، باقی داستان رو از اول مهر خواهم نوشت. علی‌الحساب چند روز می‌رم مرخصی. :)


دو. وبلاگم ۱۱۱۱ روزه شد. شیشِ شیش تولد سه‌سالگی‌ش بود. یادم رفت جشن بگیرم! حالا ایشالا سال بعد، تولد چار سالگی‌ش جبران می‌کنم؛ به شرط بقا. :)


- حالا دو بند غمگین:


سه. محرم اومد. حال عجیبی دارم. خستگی این روزا و این سالا تو جونم مونده. احساس می‌کنم بی‌آبروتر و روسیاه‌تر از اونی هستم که ... اما نه! بازم کَرَم آقا دل سیاهمو به طمع می‌ندازه که امسالم ناامید نباشم... خیلی پُرروام! نه؟! -_-


چهار. از بعد از ظهر دلم آشوبه. از جلوی مغازهٔ لوازم‌التحریری محل رد می‌شدم. صاحبش جوون خوش‌مشربیه. اما امروز عوض این‌که لبخند خودشو ببینم، یه بنر دیدم که روی در مغازه‌ش زده بودن. عکس خودش بود. زیرش نوشته بود: «رفقا حلالم کنید.» می‌گن با ماشین رفته ته دره.

از بعد از ظهر دلم آشوبه. به چیِ این دنیا می‌شه دل بست آخه؟! روحش شاد... -_-


+ این روزا اگر اشکتون جاری شد، منم دعا کنین...

۱۰ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴
دکتر سین