سکوت -- چیزی که این روزا خیلی بهش نیاز دارم. وقتی اطرافم سر و صدا هست، نمی‌تونم تمرکز کنم. وقتیم نتونم تمرکز کنم، نمی‌تونم بنویسم. وقتی هم نمی‌نویسم، زندگیم هدر می‌ره. پس برای این‌که زندگی رو حیف و میل نکنم، باید دنبال سکوت و سکون و آرامش بگردم. باید خودم و افکارم تنها باشیم. باید بگردم دنبال یه گوشه‌ی دنج ساکت...


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آخرین تغییر: یک‌شنبه، ۱۱ اسفند ۹۸

دکتر سین

حسن از اون بچه‌های تخس دبیرستان بود. از اونا که کتک زدن و کرم ریختن و اذیت کردن بقیه، اونم بی هیچ دلیلی و فقط برای خوش‌گذرونی، کار هر روزش بود. نمی‌شد بگی از نظر اخلاقی منحط بود؛ اما شوخیای کمر به پایین و الفاظ رکیک جزء رژیم غذایی همیشگیش بود.

بعد از دانشگاه شاید کلاً به تعداد انگشتای یک دست دیدمش. اونم فقط طی یکی دو سال اول. دیگه بعدش ملاقاتی نداشتیم تا این‌که یکی دو ماه پیش بعد از حدود ده دوازده سال دوباره اتفاقی همو دیدیم.

اندام ورزیدهٔ دبیرستانو زیر چندده کیلو چربی دفن کرده بود، ریش نسبتاً بلند گذاشته بود و شلوار پارچه‌ای و پیرهن ساده پوشیده بود. در یک کلام تیپی داشت که با دوازده سال پیش زمین تا آسمون فرق می‌کرد.

می‌دونستم که باباش تو نیروی انتظامیه. انگار اونم شغل پدرشو ادامه داده بود و پلیس شده بود. شغلی که دوازده سال پیش اگر از خودش و هم‌کلاسیاش می‌پرسیدی، جزء بیست‌تا حدس اولشون به‌عنوان شغل آینده‌شم نبود. در حالی‌که نقطهٔ مقابلش، یعنی سردستهٔ خراب‌کارا و خلاف‌کارا، قطع به یقین همون اولای لیست قرار می‌گرفت! :دی

و شگفتی من از گردشِ روزگارِ حسن وقتی بیشتر شد که دیروز برام یه اس‌ام‌اس تبریک عید فرستاد که با «امام خامنه‌ای» شروع می‌شد.

روزگار عجیبیه جداً...

۱۱ دیدگاه موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۹ ، ۱۴:۲۵
دکتر سین

چند روز پیش، خانم ع. (یکی از هم‌کارام) ازم پرسید که با وجودِ - تف تو ریا! حمل بر خودستایی نباشه - استعداد و توانایی‌ای که دارم چرا مهاجرت نمی‌کنم؟ طی یک سال گذشته، خانم ع. سومین نفری بود که این سؤالو توی محل کار ازم می‌پرسید. هر بار که این مسأله مطرح می‌شه، توی ذهنم فلاش‌بک می‌خوره به سال ۹۰ که تا چند قدمی مهاجرت رفتم، اما وقتی با خونواده مشورت کردم، بی‌خیال شدم و اقدام نکردم.

اون سال، طی پروسهٔ تصمیم‌گیری برای رفتن یا نرفتن، متوجه شدم که پدر و مادرم تا چه حد به ما - یعنی به من و خواهر و برادرم - وابسته‌ان و چه‌قدر براشون سخته که بخوان ازمون دور بمونن. از اون سال مدام با این قضیه درگیر بودم و همیشه این سؤال که «اگر می‌رفتم، والدینم به رفتن و نبودنم عادت می‌کردن یا برعکس دچار تشویش و افسردگی می‌شدن» ذهنمو قلقلک می‌داد.

سال ۹۵ که داداشم امیرکبیر قبول شد و رفت تهران، به‌عینه دیدم که مادر و پدرم - و به‌خصوص مادرم - توی خونه تا چه اندازه نگران داداشم می‌شن. کافی بود داداشم به یه تماس گاه‌وبی‌گاهشون یه‌کم دیر جواب می‌داد تا ذهنشون غیرمحتمل‌ترین و عجیب غریب‌ترین احتمالات، از اعتیاد گرفته تا حملهٔ تروریستی به داداشم رو بررسی کنن! گاهی یک سناریوهایی برای جواب ندادن داداشم به تلفن می‌چیدن که مشابهشو فقط توی سریالای جنایی می‌شد پیدا کرد! طی این چند سال گذشته که واکنششون به این قضیه رو دیدم، دیگه شکی برام باقی نموند که دوری هر کدوم از ما خیلی پیرشون می‌کنه و کنار اومدن با این قضیه خیلی سختشونه.

حالا نمی‌دونم آیا روزی به‌خاطر این تصمیم که توی شهرم بمونم و از کنارشون جنب نخورم، حسرت خواهم خورد یا نه...

۱۵ دیدگاه موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۹ ، ۲۲:۱۴
دکتر سین

به نظرم یکی از بهترین رَوِشای غربال‌کردن آدمایی که اطرافمون هستن، استفادهٔ ابزاری از محبته! به عبارت دقیق‌تر، برای این‌که بفهمیم آدما اهلیتِ لازم برای برگزیده‌شدن به‌عنوان دوست برای ما رو دارن یا نه باید بهشون توجه نشون بدیم و فرصت بدیم تا به این توجه‌کردنامون جواب بدن. به این معنی که مراقب باشیم حالشون خوب باشه. سعی کنیم وقتی ناراحتن باهاشون هم‌دلی کنیم. موقعی که از اضطراباشون می‌گن، سعی کنیم شنوندهٔ خوبی باشیم و درکشون کنیم. درد دلاشونو گوش کنیم. با خاطرات خوبشون بخندیم. با تلخاش ناراحت بشیم. کلاً یه مدت هم‌پا و هم‌راه بشیم باهاشون. صبر به خرج بدیم و اجازه بدیم کاملاً شیرینیِ موردِ توجه بودن و اهمیت‌داشتن برای یه نفر دیگه رو حس کنن و بهشون نشون بدیم که ما براشون ارزش بالایی قائل هستیم.

تجربه بهم می‌گه ارتباط به این نقطه که برسه، آدما خودشونو بی‌حجاب و کاملاً شفاف نشون می‌دن. خود واقعی‌شونو. خود درونشونو. اون لحظه، لحظهٔ تصمیم‌گیریه.

دو حالت کلی ممکنه پیش بیاد. در اغلب موارد، اکثر قریب به‌اتفاق آدما توی همچین شرایطی و در همچین تستی، مردود می‌شن. یعنی از یه جایی شروع می‌کنن به جفتک انداختن به پَک و پهلوت. محبتاتو می‌ذارن به حساب انجام وظیفه‌ت. کوتاه اومدناتو می‌ذارن پای ضعفت. حالِ گوش‌دادن به ناراحتیاتو ندارن و در عین حال توقع دارن همچنان سنگ صبورشون باشی. نادیده گرفتن اشتباهاشونو حق مسلم خودشون می‌دونن. و در یک کلام: نشون می‌دن که جنبهٔ محبت و احترامو ندارن.

حالت دوم، که خیلی هم نادره - همون‌طور که حدس زدین - درست نقطهٔ مقابل حالت اوله. طرف در مقابل رفتار محبت‌آمیز همراه با توجهِ شما از خودش احترام، ادب، تحمل، درک متقابل، منطقِ گفت‌وگو و قدردانی نشون می‌ده. اینجاست که با خیال راحت و با طیب خاطر می‌شه قضاوت کرد چه کسی ارزش محبت، دوستی، رفاقت و احترام رو داره و کی نداره.

همون‌طور که گفتم، این دقیقاً خودِ خودِ استفادهٔ ابزاری از محبته! الان ممکنه ذهنتون نسبت به این حرف گارد بگیره. چون می‌بینه که یه واژه با بار معنایی مثبت (محبت) نشسته کنار یه اصطلاح منفی (استفادهٔ ابزاری). طبیعتاً ذهن همه‌مون نسبت به «استفادهٔ ابزاری» جبهه‌گیری داره. اما اگر یه‌کم دقیق به قضیه نگاه کنیم، متوجه می‌شیم خود خدا هم با تمام خدا‌بودنش همین مکانیزمو روی تک‌تکِ ما آدما داره پیاده می‌کنه. در واقع، ابزار خدا برای نشون دادنِ درون ما آدما به خودمون، همین محبت کردن و رصد کردن جوابیه که به این محبت می‌دیم. فقط فرق ما و خدا اینه که خدا خودش از اول می‌دونه کی چی‌کاره‌ست و فقط می‌خواد به خودمون نشون بده چه‌جور آدمایی هستیم. ولی ما، علاوه بر این‌که با این حرکت درون آدما رو به خودشون نشون می‌دیم، خودمونم می‌تونیم اطلاعات لازم برای تصمیم‌گیری درباره‌شونو به‌دست بیاریم. :)

۱۰ دیدگاه موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۹ ، ۰۶:۲۲
دکتر سین

صفحهٔ انتشار پست جدیدو باز می‌کنم و می‌نویسم:

کنار دستم روی میز کامپیوتر لای کاغذ ماغذا یه کاغذ هست که روش خط‌خطی کرده‌م و چرت و پرت نوشته‌م. از همین کاغذایی که وقتی داری توی افکارت غرق می‌شی هر چی به ذهنت میاد می‌نویسی. کاغذه خیلی کهنه نیست. نهایتاً مال یکی دو ماه پیش باشه شاید. ولی هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد کِی و چرا اون وسط خط‌خطیا نوشته بودم: «محکم باشید آقا». روی نوشته دقیق می‌شم. دست‌خط خودمه. چه غم‌انگیزه که حتی دل‌داری دادنای خودم به خودمم یادم نمی‌مونه...

مکث می‌کنم. جملهٔ آخر بوی چس‌ناله می‌ده. از ناله کردن و جلب توجه کردن بدم میاد. در عین حال بهش معتادم. مثل همهٔ ابنای بشر!! دچار همون حس دوگانه‌ای می‌شم که ازش متنفرم: دلم درددل کردن می‌خواد؛ اما از برانگیختن حس ترحم بقیه بیزارم.

یه جایی خونده بودم که اینایی که از توجه کردن دیگران به خودشون حس بدی پیدا می‌کنن، خودشونو لایق محبت نمی‌دونن. احساس بی‌لیاقتی، در عین حال نیاز داشتن به توجه. چه ترکیب کشنده‌ای! اگه بخوام روراست باشم شاید همه هم این‌جوری نباشن. یا بهتره بگم اصلاً موضوع این نیست که همه این‌جوری هستن یا نه. موضوع همونه که گفتم. توی مغزم یه بخش هست که می‌گه «خودتو ندید بگیر» و مدام این دستورو به تمام سلولام مخابره می‌کنه. لاینقطع و بی‌توقف. راستش چند خط بالاتر اصلاً برای همین اون «مثل همهٔ ابنای بشر» رو ته حرفم اضافه کردم که زهر جملات قبلشو بگیره. تهشم دوتا علامت تعجب گذاشتم که حواس مخاطب به این جمله بیشتر پرت بشه و قبلیا رو کم‌کم یادش بره. یعنی من دارم دربارهٔ «فقط خودم» حرف نمی‌زنم. یعنی لطفاً روی من تمرکز نکنید. یعنی به من توجه نکنید. دوباره به کاغذ نگاه می‌کنم. محکم باشید آقا! شاید اصن منظورم همین بوده. چس‌ناله نکنید آقا. جلب توجه نکنید آقا. نذارید بقیه بفهمن شما هم نیاز به توجه دارید - آقا ...


+ از نوشتن این اراجیف حس خوبی دارم. دلم نمی‌خواد همین‌جا تمومش کنم. اما یه جورایی مجبورم. صدای تو مغزم داره می‌گه دکمهٔ انتشارو نزن. اینم بفرست قاطی دِرَفتا. همون‌طور که قبلیا رو فرستادی. خودت می‌دونی که اگه چند روز صبر کنی و این حالت داغیت از سرت بپره و دوباره همین متنو بخونی، منتشرش نمی‌کنی. همون‌طور که قبلیا رو نکردی. مقاومت در برابرش سخته. می‌دونم که اگه بخوام کشش بدم و بیشتر درباره‌ش فکر کنم نظرم عوض می‌شه. می‌دونم که اگه همین الان منتشرش نکنم، اینم می‌ره قاطی باقالیا. اما می‌خوام این بار حرف حرف خودم باشه. پس فعلاً تا همین‌جا بسه...

۴ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۵۲
دکتر سین

امروز یکی از هم‌کارام می‌گفت:

سکه شده شیش و پونصد. یعنی اگه یه نفر مهریهٔ زنش - که فرضاً متولد هفتاده - هزار و سیصدوهفتادتا سکه باشه، هشت میلیارد و نه‌صدوپنج میلیون تومن بدهی بالقوه داره! با توجه به این اوضاع نابه‌سامان طلاق اگر مهریه‌ی مذکور به‌اجرا گذاشته بشه، این فرد کارگر هم باشه و ماهی سه تومن (پُرِ پُرِ پُرِ پُرِش) حقوق بگیره، و با فرض این‌که هیچی نخوره و نپوشه، دویست‌وچهل‌وهفت سال و سه ماه و خرده‌ای طول می‌کشه تا بدهیش صاف بشه.


+ علی برکة الله!

۱۶ دیدگاه موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۱۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۱:۲۲
دکتر سین

دیروز / یکی از ادارات دولتی (که برای کاری مراجعه کرده بودم) / مکالمهٔ دو کارمند

کارمند ۱: خدا رو شکر انگار این کرونا هم شرش داره از سرمون کم می‌شه.

کارمند ۲: ان‌قدر ساده نباش!

ک۱: چه‌طور مگه؟!

ک۲: اینا دارن الکی آمارو کم اعلام می‌کنن.

ک۱: چرا؟ مگه مرض دارن؟

ک۲: مرض ندارن. مجبورن!

ک۱: برا چی مجبورن؟

ک۲: چون روز ق.د.س نزدیکه. اگه بگن کرونا هنوز هست، کسی نمیاد بیرون برا راه‌پیمایی!

از یه طرف یاد تحلیلای راننده تاکسیا افتادم که سر همه‌چیز می‌گن «کار خودشونه»؛ از طرفی هم وقتی حوادث چند ماه اخیرو مرور می‌کنم می‌بینم اصلاً احتمال بعیدی نیست که کارمند ۲ درست گفته باشه! از دیروزه ذهنم شدیداً درگیر این قضیه شده...

+ شایدم عنوان این پست رو می‌شد گذاشت: «سرگردان» در میانه!



پ.ن. همون‌طور که ملاحظه می‌کنین و به گواهی آمار مطالب منتشرشده توی ماه‌های اخیر، نسبت به سال‌های قبل خیلی کم‌تر می‌رسم به وبلاگم سر بزنم. برای همین امسال ختم قرآن رو توی این وبلاگ شروع نکردم؛ چون احتمال می‌دادم نرسم هرروز بیام و پیش‌روی ختم قرآن رو به‌روز کنم. خواستم یه عذرخواهی کرده باشم از کسایی که احتمالاً امسال هم منتظر ختم قرآن توی این وبلاگ بودن. ایشالا که حلال کنین؛ طاعاتتون هم قبول باشه. کماکان محتاج دعاتون هستم. :)

۱۱ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۱۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۱۷
دکتر سین

یکی از سرگرمیایی که اخیراً توی قرنطینه کشف کرده‌م و خیلی هم لذت‌بخشه، تماشای home tour ـه. کافیه همین کلیدواژهٔ home tour رو گوگل کنین تا کلی ویدیو براتون بیاره. ولی من به‌طور خاص تماشای کانال اینستاگرام (IGTV) خانم Susanna Tolo رو بهتون پیشنهاد می‌کنم. ایشون بیشتر می‌ره سراغ خونه‌های مدرن ویلایی با مبلمان و وسایل مینیمال. بیشتر توضیح نمی‌دم. لینکش رو می‌ذارم. اگر دوست داشتین تماشا کنین. :)

۲ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۹ ، ۱۳:۳۷
دکتر سین
از بیست‌وپنج اسفند (تولدم) تا همین چند دقیقه پیش، چندین بار توی ذهنم و توی پیش‌نویس وبلاگ، مطالبی نوشتم راجع‌به سی سالگی. اما هر بار حس می‌کردم یا دارم خیلی کم می‌نویسم و حس واقعی‌م نیست؛ یا خیلی دارم زیاد می‌نویسم و دارم تا عمق افکار و احوالمو توی وبلاگ می‌نویسم - که خب همیشه جلوی خودمو گرفته‌م که این اتفاق رخ نده. این حس دوگانۀ متضادِ کم یا زیاد ننوشتن باعث شد که آخرش بی‌خیال نوشتن پست برای سی سالگی‌م بشم.
اما همین چند دقیقه پیش اپیزود سی سالگی رادیو نیست رو شنیدم و دیدم که به‌قدر کافی همون چیزیه که می‌خواستم بگم: منطبق و به‌اندازه. برای همین، امسال - با تأخیر - به مناسبت تولدم به بازنشر اپیزود مذکور بسنده می‌کنم: اینجا (اپیزود 20: سی سالگی رو بشنوید.)

+ فرندزنگاری: قبلاً هم اشاره کرده بودم. قسمت ۱۴ فصل ۷ فرندز دربارۀ همین سی سالگیه. با یه سرچ ساده پیدا می‌شه. اگه دوست داشتین ببینین. کیف می‌ده.
+ توضیح: چند ماهی می‌شه دارم فکر می‌کنم که دیگه پست مناسبتی نذارم. منظورم از پست مناسبتی مطلبیه که بنا به اقتضای زمان و اتفاقای جاری، همه‌ش یا بیشترش بلغور کردن حرفایی باشه که توی تلگرام و اینستاگرام می‌شنوم و می‌خونم. با احترام به همه‌ی مناسبتی‌نویسا، ولی حس می‌کنم که این حرکت کمی چیپ و کم‌عمقه؛ البته خودمم کم نداشته‌م از این مناسبتی‌نویسیای کم‌عمق. اما دارم سعی می‌کنم که کمش کنم. پس بحث درباره‌ی کرونا رو می‌ذارم برای وقتی که یه حرفی برای گفتن داشته باشم درباره‌ش که مال خودم باشه و اگه نگم، کس دیگه‌ای هم نباشه که بگه.
+ نودوهشت خیلی سال مزخرفی بود. ایشالا نودونه این مدلی نباشه. عیدتون مبارک. ایشالا سال خوبی باشه.
+ آرشیونگار تولد: ۹۴ - ۹۵ - ۹۶ - ۹۷
۵ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۹ ، ۰۹:۰۵
دکتر سین

همون‌طور که حتماً تا امروز تجربه کردین، بعضی وقتا بعضی از پاراگراف‌ها توی وبلاگای بیان از آخر به اول نمایش داده می‌شه و باید صفحه رو ریفرش کرد تا درست بشه. کسی می‌دونه چرا؟


* به کلمات یا اعدادی که از هر دو طرف یه‌جور خونده بشن می‌گن پالیندروم. فارسی‌ش می‌شه «واروخوانه». مثل: گرگ، درد، داماد، دود و ... . الان توی بیان با این مشکلی که به‌وجود اومده فقط می‌تونیم پالیندروم بنویسیم تا مطمئن باشیم مخاطب تحت هر شرایطی می‌تونه متن رو درست بخونه. برای همین، اسم این مشکل بیان رو گذاشتم «سندروم پالیندروم». :دی


+ بعداًنوشت: اینم الان یادم اومد گفتم اضافه کنم: توی قرآن یه آیه هست (سوره‌ی یس آیه‌ی ۴۰) که می‌گه: کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ. یعنی «تمام آنها (ستارگان و سیارات) در فلک (مداری معین) شناورند.»؛ که اگر دقت کنین اون بخش اولش یعنی «کُلٌّ فِی فَلَکٍ» یه ترکیب واروخوانه هست و با توجه به فعل بعدش (یسبحون = شناور هستند) شبیه یه صنعت ادبی جالبه. :)

۷ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۲۵
دکتر سین

- پرده‌ی اول: کنار تمام کلیشه‌های فیلما و سریالای صدا سیما، مثل سه‌تیغه بودن صورت آدم بدا و ریشو بودن آدم خوبا و پول‌دار بودن آدمای فاسد و فقیر بودن آدمای خوب و اینا...؛ یک مورد هم هست به این صورت که یه آدم مفت‌خورِ زالوصفتِ کلاشِ معمولاً کچلِ متموّلِ انگل در داستان هست به اسم «منصور». دقت کردین؟ نمی‌دونم کدوم منصوری چه هیزم تری به کدوم یکی از نویسنده‌های صدا سیما فروخته! چه حکمتیه، الله اعلم...

- پرده‌ی دوم: وقتایی که ما خونوادگی نشستیم داریم تلویزیون می‌بینیم، موقعی که یه منصورِ خبیث داره اعمالِ پلیدِ شیطانی انجام می‌ده، مامانم یه جمله‌ی معروف داره که می‌گه: «اصن همه‌ی منصورا جنسشون خرده شیشه داره!» و یه لبخندِ پهنِ موذیِ دندون‌نما تحویل جمع می‌ده...

.

.

.

- پرده‌ی سوم: درست حدس زدین! اسم بابام منصوره! :دی



+ به نظرتون اونی که پست قبلی رو دیسلایک کرده جزء دسته‌ی اول بوده یا دسته‌ی دوم؟!

+ کسی اینجا از دوئولینگو استفاده می‌کنه؟ برای من صداش قطع شده. مطمئنم که مشکل از تنظیماتش نیست. ریپورت هم کردم، اما درست نشده. کسی می‌دونه مشکل از کجاست؟ به تحریما ربط داره آیا؟

۶ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۱ ۰۸ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۵۹
دکتر سین