اینجا می‌نویسم...

۴۸ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

آن مرد آمد.

آن مرد با اسب آمد.

آن مرد در باران آمد.

آن مرد یک گلوله در کتف راستش خورده بود.

آن مرد را کسی نمی‌شناخت.

آن مرد را مادرم خوب کرد.

آن مرد صبح به هوش آمد.

آن مرد صبح مادرم را دید و ازاو تشکر کرد.

آن مرد یک جور خاصی به مادرم نگاه می‌کرد.

آن مرد با درد از جایش بلند شد و روی تخت نشست.

آن مرد می‌خواست چیز مهمی به مادرم بگوید.

ناگهان...

بابا آمد.

بابا نان خریده بود.

بابا نان داد.

بابا آب داد.

بابا می‌خندید و به آن مرد نان می‌خوراند.

بابا سبیل کلفتی داشت.

آن مرد فکر اینجایش را نکرده بود! :دی


+نخند! درس زندگیه همه‌ش!

۱۰ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۵۲
دکتر سین

من الان دارم سعی می‌کنم بدون این‌که موضوع خاصی رو مد نظر قرار بدم، بنویسم. آخه می‌گن یکی از تمرینات نویسندگی نوشتن بدون هدفه. باعث می‌شه هماهنگی ایجاد بشه بین خودآگاه و ناخودآگاهت. همین که فقط بنویسی بدون این‌که به جمله‌ی بعدی یا جملات بعدی فکر کرده باشی. منم الان دارم همین کارو می‌کنم. بنابراین اگر دنبال خوندن یه مطلب بی‌سر و ته نیستین همین الان ببیندین این صفحه رو با طیب خاطر برین سر کار و زندگی و بازی و تفریح و هیجان؛ در پارک آبی سرپوشیده‌ی فلان! گفتم که بدون فکر و حتی با مقدار متنابهی هیجان افسارگسیخته و کاملاً بی‌هدف و بدون قصد و غرض و مرض دارم می‌نویسم!! 

کجا بودیم؟ :|

داشتم می‌گفتم که اگه آدم بخواد بنویسه باید مثل الان من سرشو از روی کی‌بورد بالا نیاره و فقط تایپ کنه. اون‌قدر تایپ کنه تایپ کنه، که ... که چی؟! 

یادمه یه بار توی اولین وبلاگم نشستم پشت مونیتور که یه پست بذارم. خیلی دلم می‌خواست بنویسم. اما هیچ موضوعی به ذهنم نمی‌رسید. بنابراین شروع کردم به نوشتن کلمات پشت سر هم و بینشون خط فاصله گذاشتم. یه چیزی بود تو این مایه‌ها:
سلام - پدرام - هویج - جالیز - پالیز - پاییز - دو - بادام - کجایی - تنها - صدا - بیا - ...

و البته الان نقل به مضمون کردم. یعنی اینا عین اون کلمات نیست. بعد یه دوستی داشتیم ما اون موقع ان‌قدر شعر خونده بود و کتاب خونده بود و فکر کرده بود و شعر گفته بود و اونم چه شعرایی حقیقتاً، که چت زده بود. به معنای اتم و اکمل کلمه چت زده بود. بعد اومده بود مزخرفات منو خونده بود بهم می‌گفت: چه متن خفنی نوشتی!! الان ممکنه با خودتون فکر کنین چه‌قدر شبیه اون بخش مرد هزار چهره شد. باید در جواب بگم که بله! و نمی‌دونم چرا!

انی‌وی، به قول فرنگیا!

حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم مرگ چه مقوله‌ی عجیب غریبیه. [و رشته‌ی افکار وی در زمینه‌ی مرگ در همین‌جا پاره گشته و مخ وی سفید و عاری از هرگونه کلمه، جمله، صوت، شبه‌صوت، نقطه‌ویرگول و قص(؟) علی هذا گشت!!]

گفتم نخون. چیزی تو این پست دستتونو نمی‌گیره در حقیقت...

و باز در جایی دیگر - یعنی همین‌جا - می‌خواهم اضافه کنم که شبی خواب دیدم که معلم فیزیکمون - یه معلم فیزیک داشتیم که معتاد بود و زشت بود و بداخلاق بود و بی‌ادب بود و تو خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل (درست خودنم بیتو؟) - همین ایشون در هیأت و هیبت معلم آمادگی دفاعی (!) داره ازمون امتحان می‌گیره. امتحان چی؟ پالپ فیکشن! به سوی همین سمت و سو قسم! دوتا کاغذ آچهار پشت و رو سؤال داده بود از پالپ فیکشن. هر چی به سؤالا نگاه می‌کردم، نمی‌دونستم چی باید بنویسم! به آخرای امتحان که نزدیک شدیم، کم‌کم یخم وا شد و شروع کردم یه چیزایی نوشتن. مثلاً چهار مورد از حرکات جان تراولتا در فلان صحنه را نام ببرید! - اصن یعنی چی؟! چیه این خواب دیدن؟!! - خلاصه! دست خودمو درد نیارم روی کیبورد!! - چیه؟ سر شما درد اومده؟ گفتم نخونین که! :دی - - (دقت کردین دوتا عبارت معترضه تو هم شد؟! :دی) خب بسه. کجا بودیم؟ آها! خلاصه! به هر ضرب و زور و بدبختی‌ای که بود نوشتیم و دادیم برگه رو. حساب کردم دوازده سیزده رو می‌گرفتم. خیالم راحت شده بود. بعد حالا یکی از بچه‌ها گیر داده بود که بیا جوابا رو با هم چک کنیم. منم بهش گفتم ببین! دو ساعت خود پالپ فیکشنه. دو ساعتم امتحانش. توقع نداری که دو ساعتم وقت بذارم جواباشو با تو چک کنم. داری؟ و بعد بیدار شدم. بیدار که شدم و به خوابم فکر کردم، متوجه شدم این دوستم که بعد از امتحان کَنه شده بود بهم (حرف اضافه‌ی کَنه شدن، به‌ئه؟! یادش بخیر یاد معلم زبانمون افتادم. خیلی دوستش داشتیم همه. حرف اضافه‌ی همه چیو می‌گفت. در واقع بیش از حد روی حرف اضافه‌ی همه چی تأکید داشت. به‌طوری که من الان پس از گذشت سال‌ها حرف اضافه‌ی همه چی رو می‌دونم: حرف اضافه‌ی گود، اَت‌ه؛ حرف اضافه‌ی اینترستد، این‌ه، ریلاکتنت، توئه و ...)؛ بازم رشته‌ی افکارم جر خورد! :دی کجا بودیم بازم؟ آهان! اون رفیقم که کنه شده بود بهم، یکی از هم‌کلاسیای دانشگاهم بود که ... - در مقطع لیسانس - که بعد از فارغ‌التحصیلی رفته بود سربازی و در یکی از روزای سربازی، در لباس سربازی موقع رد شدن از خیابون ماشین بهش زده بود و مرده بود و من چند سال بعد خبرشو شنیدم و چون هیچ نوع صنمی با هم در طول دوران تحصیل نداشتیم - حتی سلام هم نمی‌کردیم به هم - یه حس عجیب و کوتاهی برای چند لحظه بهم منتقل شد از شنیدن خبر فوتش. روحش شاد به هر حال...

همین دیگه. خواستم خوابمو فقط تعریف کرده باشم. الان دیگه صوبتی در ادامه‌ی اون موضوع ندارم. اون‌طوری به مونیتور نگاه نکن. گفتم نخونی چیزی رو از دست نمی‌دی! :دی نکنه توقع داشتین خوابم رو تفسیر کنم و از توش درس زندگی براتون استخراج کنم. یا این‌که مثلاً بیام توضیح بدم که چرا معلم فیزیک و بعد چرا درس آمادگی دفاعی و بعدتر چرا مبحث پالپ فیکشن! دنبال منطق می‌گردی الان؟! می‌گم خواب بود، خواب! می‌فهمی؟! :دی

خب دیگه فکر کنم ناخودآگاهم سینک شد رو خودآگاهم برم بخوابم! شب بخیر! :|

۷ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۰
دکتر سین

با کم و زیادش حدود یک ماه پیش، یه مسابقه‌ی کوچولوی دورهمی توی رادیو داشتیم که از یه کل‌کل بانمک شروع شد. مسابقه بین من، مسعود و یاسی بود. قرار بود ببینیم که کی بهتر می‌نویسه و از آقاگل خواستیم تا به‌عنوان حَکَم چندتا کلمه پیشنهاد بده و ما باهاش یه متن بنویسیم و متنا رو بدون ذکر اسمامون بذاریم توی گروه تا بقیه به نوشته‌ی بهتر رأی بدن. تا قبل از این‌که آقاگل کلمه‌ها رو پیشنهاد بده (همون کلمه‌هایی که توی عنوان این پست مشاهده می‌فرمایین!!)، خیال می‌کردیم چالشمون اثبات خودمون و قدرت قلممونه. اما وقتی سعید کلمات رو گفت، فهمیدیم چالش اصلی پیدا کردن جواب این پرسشه: چه‌کسی سعیدو به‌عنوان داور منصوب کرد و چرا؟! :| :دی

خلاصه که جاتون خالی، دلتون نخواد، کلی خوش گذشت بهمون... متن خودم رو این پایین گذاشتم. این هم متن مسعود و یاسی

***

«اصلاً کوکوسبزی درست می‌کنم!» پیرزن با دمپایی روفرشی کهنه لخ‌لخ به‌سمت یخچال رفت و ادامه داد: «آره؛ کوکوسبزی خوبه.» و همین‌طور که آروم سبزی خردشده‌ی منجمدو از یخچال بیرون می‌آورد، آهی کشید و گفت: «هی احمد آقا! احمد آقا! یادته چه‌قدر از کوکوسبزی بدت میومد؟ یادته هر وقت از دستت حرصم می‌گرفت کوکوسبزی می‌ذاشتم جلوت. یادته همیشه از لج من تا تهشو می‌خوردی؟» با پاهای واریس‌گرفته خودش رو پای اجاق رسوند. نگاهی به تیکه سنگ تو دستاش انداخت. «حالا کو تا این یخش وا شه؟ املت درست کنم اصن.» برای چند لحظه به سبد پیاز کنار ظرف‌شویی خیره موند، ولی منصرف شد. سبزی رو روی اجاق رها کرد و به‌طرف صندلی وسط آشپزخونه حرکت کرد و گفت: «وا می‌شه یخش حالا. کارم چیه؟ می‌شینم تا وا شه.» دستشو روی میز ستون کرد و با ناله‌ای کش‌دار روی صندلی نشست. «آی خدا! این پاها منو کشت!» و بنا کرد به مالیدن ورم زانوش. ناگهان از جا پرید.

- سکته کردم بچه! یه اِهِنی! اوهونی!

- من هر چی داد زدم مامان گلی... مامان گلی... مامان گلنار! نشنیدی. سمعکتو بازم بستی؟!

- از دست این مدرسه بغلیه. بچه‌هاش نه‌ها! ناظمه. نعره که می‌زنه کل کوچه می‌لرزه! یه روز می‌رم با سیم همون میکروفون دارش می‌زنم!

مکثی کرد و بعد پرسید: «از کی اینجایی؟»

- از موقعی که آقاجون داشت از لج شما همه کوکوسبزیا رو به زور قورت می‌داد!

- یادم باشه کلیدا رو ازت بگیرم.

- تقصیر من چیه مامان گلنار! خودت بلند بلند فکر می‌کردی! گوش که چش نیست ببندیش. می‌شنوه دیگه.

- خب حالا. نترس، نمی‌گیرم. چی شده باز امشب اومدی اینجا؟ لابد بازم اون دختر بیچاره رو حرص دادی اونم از خونه پرتت کرده بیرون؛ آره؟

- من همیشه گفتم: من به عزیز رفتم این‌قد باهوشم.

- شما مردا این زبونو نداشتین چی کار می‌کردین؟ باز سر چی اوقاتشو تلخ کردی؟

- عزیز! شما مامان گلی منی یا اون؟ اول بپرس چی شده بعد محکوممون کن!

- محکوم چیه؟ مرد باس نازکش و جورکش باشه که تو نیستی! دیگه من که می‌شناسمت. خودم بزرگت کردم. اون موقع که من مدرسه می‌رفتم، هر روز آقا جونت به هوای من میومد پای دیوار مدرسه. تا صدای غار غار موتور گازیش می‌اومد، بچه‌ها کله‌هاشون می‌رفت تو هم و پچ‌پچا شروع می‌شد. صداش! صداش! می‌اومد شروع می‌کرد خوندن: گلنار، گلنار، کجایی که بی‌تو شد دل اسیر غم، دیده‌ام گهربار... هر بارم فراش مدرسه رو می‌نداختن به جونش. اما ول‌کن من نبود. نه قبل ازدواج باشه‌ها. همیشه نازمو می‌خرید. از دستم دلخور می‌شد اما ولم نمی‌کرد. اگه ما عاشق بودیم، شماها چی‌این؟ پسر! یه نمه گذشت داشته باشی نمی‌میری. یه نمه ابرام داشته باشی ازت کم نمی‌شه.

- چشم متنبه شدم عزیز. قول!

- جون عمه‌ت! مثل همیشه.

- حالا شام چی داریم؟ کوکوسبزی؟

- روتو برم پسر. عین عموت سنگ‌پای قزوینی! ان‌قد امروز فردا نکن. آدم همیشه با خودش می‌گه حالا وقت دارم. اما تا به خودش میاد می‌بینه همه عمر داشته این پا و اون پا می‌کرده.

 - قربون مامان گلی سنگ‌پا شناسم برم. امشبم پناهم بدی فردا می‌رم نصایحتو موبه‌مو اجرا می‌کنم. الانم نمی‌خواد با این حالت وایسی پای گاز. الان زنگ می‌زنم پپرونی بیاره!

- تو آدم‌بشو نیستی.

و تو دلش خوند: گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم، آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی!

***

+ به نظر شما کدوم متن بهتره؟

۱۱ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۲
دکتر سین

آورده‌اند که دکتر - پیس بی آپان هیم۱ - لباس راحتی به بر، نوروزگاهان به خانه اندر بنشسته بودندی و سر خویش را تا سیب گلو در جَیب مراقبه‌ی تل‌گِرام فرو کرده بودندی، بر مبل لمیده، به گوشیِ اندر چارج‌نهاده، اَتَچ گشته بودندی؛ که خاله‌زادگان، که از حیث شمار به‌احصا درنگنجند - و این خود آیتی است بر برکتی بس موسع که خداوند - سبحانه - بر دامان خاله‌ی مکرمه عنایت کرده بودندی، برای اهل فکرت و عبرت - جملگی از چپّ و از راست وی را در حلقه‌ی محاصره، تنگ، فرو بگرفتندی. وی که غافل‌گیر شدن در مرامِ مرمرینش یافت می‌نشود، به طرفة‌العینی - همچو جنی که ز بسم‌الله گریزد - به اتاق خویش اندر، شیرجه زدندی و کلون درب را پشت سر، به‌غایت استحکام بیانداختی، چنان‌که از نفوذ هر خناس و نسناسی در امان شدی. پس عرق‌ریزان، البسه‌ی ناراحتی را جایگزین البسه‌ی راحتی نموده، در پی اسباب تیشان‌فیشان گشتندی. چون قدری جُستی، آلت تیشان۲ را بیافتی؛ اما هر چه بیش‌تر از پی ابزار فیشان۳ گشتندی، کم‌تر یافتی. چون قدری بیاندیشیدی، دانست که دوش وی را بر میز توالتِ دیگر اتاق نهاده بودندی. «او شت» گویان، ترسان و لرزان، دست بر دستگیره حلقه کردندی، مردد، به انواع حیَل ممکنه بر نائل آمدن بر فیشان همی‌اندیشیدی. در افکار مشوش خویش مستغرق همی‌بودی، که صدای تقّ باز شدن درب اتاق، به‌ناگاه، گرد مرگ‌بار سکوت بر پذیرایی افشاندی و گردن‌ها را، جملگی، به جهت درب - لعنت‌الله علیه و علی اصواته - چرخاندی. دکتر، آچ‌مزگشته و بی‌نوا، به ضرب و زور فراوان، لبخندی بر پوکرفیسِ خویش فروپوشاندی و به‌بهِ کشیده‌گویان، به‌استقبال میهمانان - جلادانِ مأمورگشته ز جانب حاکم جبارِ سرنوشت - شتافتی و بر گونه‌ی اولاد ذکورِ خاله ماچ تفی حوالت کردی و تفی‌ترش پس گرفتی، مین‌وایل، بر اُناثِ جمع، درود و خوش‌آمد و سال‌مبارکی همی‌فرستادی. چون مجلسیان جلوس کردندی، و غلغله و قهقهه دیگر بار بر هم آمیختی، وی عزم میز توالت کردندی و بدون تعلل، دویم بار درب پشت سر خویش چفت و بست‌کنان، خویش را به دستینیشن رسانیدی. لیکن چون نیک نگریستی، فیشان را بر میز توالت نیز نیافتی. «وات د هل»گویان بر مغز مشوش و مغشوش خویش فشار آوردی و فشار آوردی و فشار آوردی، تا به حدی که آمپر مغزش چسباندی. ولی ره به جایی نبردی. لاجَرَم، بی‌بو، به جمع خون‌ریزانِ مست ملحق شدی. چون در انجمن مستقر گشتی، رایحه‌ای آشنا مشامش را به‌سمت صحنه‌ی جرمی هول‌انگیز هدایتگر شدی. جغله نوادگانِ خاله، فیشان در دست، به‌دنبال یکدیگر همی‌دویدندی و از فیشان عزیزتر از جان، در عوضِ تفنگ آب‌پاش بهره جستندی! دکتر که از ناحیتِ دربِ پشتی به حریقی سوزان مبتلا گشته بودندی، تمام قوای جسمانی و روحانی خویش به کار بستی تا عنان خون‌سردی - دست کم در ظاهر امر - ز کف ندادی و همچنین خویش را به مباحث مهم در باب اوضاع جوی بهاران علاقه‌مند و مشتاق نشان دادندی. و در اینجای حکایت خون‌بار و اشک‌بار بودی که نگارنده ترجیح بدادی مخاطبینِ کرام را با دلِ خون‌گشته ز حکایت، در اوج داستان رها گردانیدی، و چراغ مجلس بکشتی، تا معذوریت حضور ز زاری حضار برگیرد. تمّت! 


* خاله‌بازی در نوروز!

۱ علیه‌السلامِ غرب‌زده!

۲ شانه‌ی موی؛ در پارسی میانه «تیشانه» بوده که به مرور «تشانه» و سپس «شانه» شده. منبع: به‌شدت نامعتبر!

۳ خوشبوی‌کننده‌ای که فیش فیش صدا می‌دهد. ادکلن.

۱۱ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۳۲
دکتر سین

[.] شل کرده بودم جلو تلویزیون، ساعت ۹ و نیم شب؛ ایرانسل اس‌ام‌اس داده:

تبریک! ۱ گیگ اینترنت رایگان (اعتبار: پایان روز) به شما تعلق گرفت. این هدیه فقط در ساعت ۲ بامداد تا ۱۰ شب قابل استفاده می‌باشد. 

می‌ذاشتین همون ساعت ده می‌گفتین، که قشنگ تا حد ممکن بسوزیم تا انتها! -_-

[:] در تحتانی‌ترین قسمت هرم نیاز گیر کردیم، اما همچنان با لبخند همه‌ش نگاهمون به نوک هرمه. چه‌مونه؟! :||

[:.]بند دو، تعریف مد نظر مسئولین هست از واژه‌ی وزین «امید». «تدبیر» هم یه تعریف توی همین مایه‌ها داره از نظر این بزرگواران، که خانواده رد می‌شه خوبیت نداره علنی‌ش کنیم! 

[::] بر سر جامعه‌ی هنری و بلکه‌م جامعه‌ی بشری منت نهادن، آهنگ منتشر فرمودن جناب هیراد، تحت عنوان دیوانه‌ی شهر. منتهای مراتب دقت نکردن که دارن اکو رو کجای آهنگ لحاظ می‌کنن؛ در نتیجه خطاب به معشوق می‌فرماید: «تو خودت روح و روانی. روانی! روانی!» :| نکن خب!

[:.:] بابائه به بچه‌ش می‌گه کجا؟ پسره می‌گه می‌رم شهرداری کار اداری دارم! شاهدان عینی می‌گن بابائه خون جلوی چشاش رو گرفته بوده، کمربند رو تو هوا می‌چرخونده، تنوره می‌کشیده: فکر کردی نمی‌دونم می‌خوای بری تا گل برافشانی و می در ساغر اندازی؟! اون رفیقای عملی و علافت کم بودن، پات به شهرداری هم باز شده؟!!

[:::] یه وضعیت خاصی پیش اومده برام چند وقته: وقتی یه نفر صادقانه میاد دروغاشو براتون تعریف می‌کنه چه کار باید کرد؟ طرف الان صادقه یا دروغگو؟! :|

۲ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۸
دکتر سین

قانونش ساده‌ست:

کسی که تخطئه می‌کنه، تخطئه شده...

کسی که پرخاش می‌کنه، پرخاش دیده...

کسی که فریاد می‌زنه، فریاد زدن سرش...

کسی که توهین می‌کنه، یه عمر توهین شنیده...

کسی که از تحقیر کردن لذت می‌بره، از تحقیر شدن رنج کشیده... 

آره؛ قانونش ساده‌ست...

برعکسِ عواقبش...

۴ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۴۶
دکتر سین

بچه که بودم بادکنک می‌جوییدم!! چون با صداش حال می‌کردم، خیلی زیاد. تا همین چند وقت پیش هم صداش برام خاطره‌انگیز بود. تا این‌که جدیدترین کفشمو خریدم. خیلی نرم و راحته. خیلی راحت پوشیده می‌شه و خیلی راحت در میاد. خیلی خوش‌رنگه. خیلی به همه چیم میاد. اما... وقتی می‌رم تو دانشکده، تو راهرو صدای جوییدن بادکنک می‌ده. هر قدم، یادآور یه گاز! هر قدم تداعی‌کننده‌ی انقباض شدید عضلات فک موقع جویدن بادکنک!! یه جورایی این روزا که می‌رم دانشکده، به لطف هماهنگی بی‌نظیر جنس کفی کفشم و جنس سنگای راهرو، نوستالژیامو زیر پا می‌جَوَم!! :|

۵ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۱
دکتر سین

آخه من واقعاً چه فکری با خودم کردم که اینجا رو برای کمین کردن انتخاب کردم؟ خیلی سرد و نمناک و تاریکه؛ درست کنار خروجی غار. اولش با خودم گفتم وقتی هابیل از بیرون میاد داخل غار، تا بخواد چشمش به تاریکی عادت کنه، وقت کافی دارم کلکشو بکنم. تازه هیچ‌جای این غار لعنتی به افتضاحی اینجا نیست. این‌قدر سرد و خیس! عقل آدم (منظورم عقل پدرم نیستا! عقل آدمِ نوعی!) باید پاره‌سنگ برداشته باشه که بخواد یه همچین جایی منتظر بشینه که یه نفر رو بکشه. پس محاله کسی به اینجا شک کنه. اما حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم خودم دارم می‌‎میرم. همه‌ی جونم خیس شده. از سرما دارم سگ‌لرز می‌زنم!

الان درست یک ساعته که اینجا یه لنگ پا وایستادم منتظر! (ممکنه از خودتون بپرسین که مفهوم «ساعت» در زمان ما کشف (اختراع؟) شده مگه؟ باید بگم که نه! نشده؛ اما خب من الان راوی‌ام دیگه. از اون مدل راویایی که دانای کل هستن. دانای کل هم که اسمش روشه. یعنی به شکل کلی، دانایی‌هایی رو در حیطه‌ی اختیارات روایت‌گرانه‌ی خودم چیز می‌کنم... چیز... پوشش می‌دم... اختیار می‌کنم... نمی‌دونم فعل این جمله چی باید باشه. حالا!) چی داشتم می‌گفتم اصن؟ آهان! یک ساعته اینجا چماق به دست ایستادم. نمی‌دونم چرا امروز دیر کرده هابیل؟ گرگی، ماموتی، ببر دندان خنجری‌ای چیزی نخورده باشدش!! درسته خودم قصد جونشو کردم. ولی خب به هر حال داداشمه دیگه. آدم (بابام نه‌ها؛ آدمِ نوعی) به‌شکل غریضی نگران اعضای خانواده‌ش می‌شه دیگه!

توی این مدت به همه چیز فکر کردم. به عذاب وجدانی که بعدش خواهم گرفت. به بهونه‌ای که برای بقیه‌ی آدما (من‌جمله بابام!) باید جور کنم. به این‌که: این همه آلت قتاله؛ من چرا این چماق بددست و سنگین رو انتخاب کردم؟ و حتی به مسائل متفرقه‌تر. مثلاً این‌که تا حالا دقت کرده بودین اسم من و داداشم چه‌قدر شبیه همه؟ هابیل... قابیل! می‌بینین؟ فقط یه حرف فرق دارن باهم! فکر کن نسل‌های بعدی هم همچین حرکاتی رو برای اسم‌گذاری بچه‌هاشون بزنن. سعی کنن مثلاً اسمای بچه‌هاشون همه با یه حرف شروع بشه. یا هم‌خانواده باشه! اگه این کار رو بکنن قطعاً می‌شه گفت که این مسأله، ژنتیکیه. (الان باز ممکنه بپرسین مگه من می‌دونم ژنتیک چیه؟ باید صادقانه بگم که نه. در واقع تا سال 1865 هم که مندل شروع کنه به تحقیقات روی نخود فرنگی، هیشکی به‌صورت رسمی از ژنتیک خبر نخواهد داشت. اما خب گفتم که: الان من راویم دیگه!) زمان ما که اساساً همه‌چیز قدمتی به اندازه‌ی تاریخ بشر داره. چون چند سالی بیش‌تر از تاریخ بشر نمی‌گذره. می‌دونی؟! ولی این مسأله‌ی اسمای مشابه بعدها حتماً قدمتی به‌اندازه‌ی تاریخ بشر پیدا می‌کنه! حالا ببینین کِی گفتم.

واای! هر چی مزخرف می‌گم بازم وقت نمی‌گذره! چه‌قدرم گشنه‌م شده. صدای شکمم هم دراومد! آب هم که همین‌جوری از سقف چکه‌چکه راه گرفته از تو آستینم رفته زیر بغلم. یخ زدم! کمر و پاهامم خشک شد بس که بی‌حرکت وایستادم. بیا دیگه. کجایی؟

- قابیل! قابیل کجایی؟

- بله مامان؟ اینجام، تو انباری.

(ممکنه بپرسین زمان ما انباری مگه کشف...)

- بیا برو ببین داداشت کجاست. چرا نیومد؟

- هر جا باشه الاناست که دیگه پیداش بشه.

- بیا برو با من دهن به دهن نکن. شب شد! برو پیداش کن. تا برگردین شام هم حاضره. بدو بینم.

- چشم. رفتم، رفتم.

ای بابا! کلی نقشه کشیده بودم خیر سرم. عیب نداره؛ فردا هم روز خداست...!

۳ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۳۴
دکتر سین

احساسات باید اسم داشته باشند؛ هر چیزی باید اسم داشته باشد، تا شناختنی و باورکردنی شود.

اما مشکل اینجاست که وقتی از درون به درون نگاه می‌کنیم، فقط چیزهای مبهم و تاری را می‌بینیم که اسم ندارند.

اصلاً تعریف آدمِ تنها همین است: ابهامی خیره به ابهام...

اینجاست که یک نفر باید باشد. باید بیاید و از بیرون به تو نگاه کند و بگوید: چرا رنگت زرد است؟

و تازه تو می‌فهمی که آری اسمش همین است: زرد!

می‌گوید: چرا نگرانی؟

و می‌‎فهمی که: آری؛ آن‌چه هستم، «نگران» است.

می‌گوید: چرا دلتنگی می‌کنی؟

و حس می‌کنی: آری؛ این دلتنگی‌ست که امانم را بریده...

می‌گوید: چرا مدام غم‌ها را فرو می‌خوری؟

و اشک پیش‌دستی می‌کند و می‌فهمی: همین دو سه جمله لازم بوده تا سبک شوی.

درست همین‌جاست که یک نفر باید باشد...

۱ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۱
دکتر سین
حقیقتاً عجیبه که واکنشای ما تا این حد وابسته به اخبار روز باشه. هم عجیبه، هم ترسناک، و هم رقت‌انگیز...
حتماً باید خبر یه اختلاس چند هزار میلیاردی علنی بشه که دادمون در بیاد: آی! حقمون رو خوردن؟ یعنی یه نفر یه شبه تصمیم گرفته دزدی کنه و فردا صبحش گیر افتاده؟ دیگه هیچ موردی هیچ‌جا نیست، فقط چون اخبار چیزی نگفته؟
حتماً باید خبر تجاوز و قتل بچه‌های کوچیک و بی‌دفاع پخش بشه که دادمون در بیاد: آی! بگیرید بکشید حیوون فلان فلان شده رو؟ یعنی فقط همین موارد معدود اونم توی همین چند وقت اخیر اتفاق افتاده، فقط چون خبرش داره دست به دست می‌شه؟
حتماً باید یه ساختمون بسوزه و دود بشه و کلی آدم توش بمیرن و تصاویرش زنده پخش بشه، تا بفهمیم ستون‌های خونه‌های شهر پوسیده‌ست؟ یعنی یک شبه همه‌ی خونه‌ها فرسوده شده؟
حتماً باید تصاویر آتیش‌سوزی جنگل و دشت رو فلان خبرگزاری برامون بفرسته تا متوجه بشیم داریم مثل ویروس، مثل مرض، ذره ذره‌ی پیکره‌ی زندگی رو تجزیه و نابود می‌کنیم؟ یعنی تا زبونه‌های آتیش توی اینستاگرام پخش نشده باشه، همه‌جا گل و بلبله؟
حتماً باید گزارش خشک شدن رود و دریاچه رو توی موبایل ببینیم تا باور کنیم داریم زمین رو شور و خشک می‌کنیم؟ اگر بی‌آبی در قالب اینوگرافیک توی کانالای خبری برامون نیاد، یعنی هنوز پشت سدا پر آبه؟ 
بعدشم فرداش یه خبر خوب، عمدتاً از جنس پیروزیای ورزشی - خیلی وقته که فقط و فقط به توفیقات ورزشی در عرصه‌ی ملی می‌بالیم - پخش بشه و همه یادشون بره که دزدی بوده، قاتلی بوده، دردی بوده، مرگی بوده... می‌دونی؟ همه‌ی این «بوده»ها، در واقع «هست» هستن. ولی ماها نمی‌بینیم. این نوع زندگی لعنتی عادتمون داده نبینیم. منتظر باشیم تا یه مرجع خبری بهمون اطلاع‌رسانی کنه، بعد هر قدر که دلمون سوخت، با «موج» ابراز تأسف و تأثر اجتماعی همراه بشیم. منتظریم رسانه‌ها غذای فکری هر روزمون رو بهمون بخورونن و ما رنگ و شکل «وا اسفا»ی اون روزمون رو باهاش تنظیم کنیم... تا این حد خواب‌زدگی و بی‌حسی اجتماعی وحشتناکه؛ دارم بالا میارم... می‌فهمی چی می‌گم؟!
۱۱ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۴
دکتر سین