اینجا می‌نویسم...

۳۰ مطلب با موضوع «سپارش» ثبت شده است

دوتا فیلم از نولان دیده‌م تا حالا: اینسپشن و اینتراستلار؛ و برای ثبت و استفاده در آینده این نکات رو راجع‌به داستان این دو فیلم نوشتم. گفتم شاید مطرح کردنش توی جمع و شنیدن نظر بقیه هم مفید باشه:

نکته‌ی یکم. درس مهمی که داستان‌نویسی نولان به ما می‌ده اینه که پایان داستان، می‌تونه پایان همه چیز نباشه. شاید آخر فیلم روایت تموم بشه، اما امید و ترس، غم و شادی می‌تونه تا بعد از تیتراژ امتداد داشته باشه. با التزام بی‌مورد به تموم کردن همه‌چیز در خط آخر داستان، هپی اندِ آبکی تحویل مخاطب ندیم و بذاریم از تعلیق در مابعدِ داستان لذت ببره. البته دقت کنین که این مسأله با «پایان باز» متفاوته. پایان باز علاوه بر احساسات و عواطف، حتی روایت رو هم ناتموم رها می‌کنه. به این تفاوت ظریف دقت کنین.

نکته‌ی دوم. داستان رو کش ندیم. (البته این مسأله رو با مدلِ «ادب از که آموختی، از بی‌ادبان» از نولان آموختم! :دی) توی این دوتا فیلم، میانه‌های فیلم لحظات ملال‌آور و کش‌داری وجود داره که آدم رو تا مرز انزجار از فیلم پیش می‌بره. به بیان دیگه فکر می‌کنم داستانای جانبی فیلمای نولان، هم‌چگالیِ خط سیر اصلی نیست. اگر کسی، چیزی، اتفاقی، استحقاق بودن در داستان ما رو نداره، بی‌تعارف حذفش کنیم و فرصت گند زدن به اعصاب و حوصله‌ی مخاطب رو ازش بگیریم.

نکته‌ی سوم. تکنیک مهم و کلیدی و خفن: استعاره ایجاد کنیم. به کلمات، اشیا، اتفاقات و ... بار معناییِ اضافه بدیم. بذاریم بعضی ارتباطا رو ذهن مخاطب ایجاد کنه، نه جملات داستان. (فکر می‌کنم نیاز به توضیح اضافه نیست. اگر متوجه منظورم نشدین، فیلما رو ببینین، می‌فهمین.) :)

نکته‌ی چهارم. نولان با مفهوم زمان خوب بلده بازی کنه. توی این دوتا فیلم، یه بار با استفاده از رویا و یه بار به‌کمک نسبیت، از شر «خطی بودن زمان» خلاص می‌شه. زمان رو از یه مفهوم صلب تبدیل می‌کنه به یه مفهوم خمیری و شکل‌پذیر؛ و بعد باهاش مجسمه‌ی خودشو از این زمانِ خمیری می‌سازه. هر چند تکرار نعل‌به‌نعل این تکنیک، اگر بلد نباشیم عوضِ شاه‌کار، فاجعه تولید می‌کنه؛ اما حداقل می‌تونه برای زدن حرکات مشابه، به‌خوبی الهام‌بخش باشه.


+ اگر شماها هم درباره‌ی این موضوع نکته‌ای، حرفی، سخنی دارین، خوشحال می‌شم بشنوم. (یعنی بخونم! :دی)

۱۴ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۰
دکتر سین

همیشه کسایی که به‌جای پیروی از قواعد دیگران، قواعد خودشون رو ایجاد می‌کنن؛ تعریف جدیدی از جذابیت ارائه می‌دن. دارم در مورد بازی خوش‌ساخت، زیبا و در عین حال نه‌چندان سنگینِ Gorogoa صحبت می‌کنم. یه پازل، که احتمالاً شبیه پازلای دیگه‌ای که تا حالا دیدین نیست.

شاید اولش که شروع به بازی کنین، همه چیز براتون عجیب باشه. اما همین که قواعد بازی دستتون بیاد، پرت می‌شین توی دنیاهای موازی و رمزآلودی که پیشروی توشون به میزان هوش شما بستگی داره.

اگر به پازل علاقه دارین، Gorogoa یکی از بهترین انتخابای ممکن برای شماست. به امتحانش می‌ارزه. :)

 

دریافت تریلر

۳ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۲
دکتر سین

نمی‌دونم کتاب معراج‌السعادة رو تا حالا خوندین؛ یا حتی اصلاً‌ اسمش به گوشتون خورده یا نه؟ معراج‌السعادة یه کتابه از ملا احمد نراقی (فقیه، دانشمند، فیلسوف، نویسنده، شاعر، ریاضی‌دان، منجم و ...) در مورد اخلاق اسلامی. به‌جز مطالب منظم و منسجم، مباحث علمی و ظریف و مضمون دلکش و عبرت‌انگیز این کتاب؛ قلم سحرآمیز و بیان مستحکم ملا احمد نراقی هر خواننده‌ای رو می‌تونه مجذوب خودش بکنه. این بخش کتاب رو از فصل «در مذمت دنیا» با هم بخونیم و لذت ببریم، یه معجون از لذت و عبرت:

شاهان عرب و عجم را ببین که از خیل و حشم با خود چه بردند؛ و خسروان تُرک و دیلم را نگر که به‌جز لقمه‌ی نانی از دنیا چه خوردند. شاه و گدا، از لوحِ مزار، سنگ بر سینه، خفته؛ و صالح و طالح، در حجله‌ی قبر، خود را نهفته. هیچ گِلِ زمینی نیست که یوسف‌جبینی در چاه نیفتاده؛ و هیچ راهی نه، که سلیمان‌جاهی در آن روی بر خاک قبر ننهاده. هیچ صبحی نه، که پسری را در مرگ پدری، گریبان چاک نکرده؛ و هیچ شامی نِی، که پدری در عزای پسر، غمناک نه. سپه‌سالاران را نگر، که تنها در دست شحنه‌ی اجل، گرفتار؛ و گردن‌فرازان را بین که سرها در پیش و به کار خود در کارند. وزیران را بین، دفتر وزارتشان برباد رفته؛ امیران را نگر، بی‌سپه و لشگر، در وحشت‌آباد گور خفته. عالمان را بین، بر منبر تابوت، نهاده بر دوش، می‌کشند؛ عابدان را نگر، که بر محراب لَحَد، سر بر خشت خام می‌نهند. کدام پادشاهی بر سریر دولت نشست، که آخرالامر طعمه‌ی گرگ اجل نشد؛ و کدام شهنشاهی را بر تخت عزت متمکن ساخت که دست مرگ به خاک مذلتش نکشید؟ صد قرن بیش است که ذوالقرنین به زندان لحد محبوس؛ و دارای جهان‌دار از دارایی خود مأیوس است. دستان رستم دستان بین به زنجیر قضا و قدر؛ افسر افراسیاب را نگر با خاک راه برابر. کاسه‌ی سر کاوس از سنگ حوادث شکسته؛ و کتف و بازوی شاپور ذوالاکتاف را به ریسمان اجل محکم بسته. بهرام گور گرفتار زندان گور؛ و قامت قباد از قبای زندگانی عور. اشکانیان در ماتم حیات اشک‌ریز؛ و ساسانیان در دست اجل وسائس قهر الهی در رستاخیز. عباسیان در مصیبت زندگی لباس سیاه در بر؛ و آل سامان را خاک بی‌سامانی بر سر. محمود غزنوی را دود از دودمان بر آمد؛ و طغرای سلجوقی را طغرای سلطنت برآمد. از مُلک مَلِک‌شاه نشانی نه؛ و از خنجر سنجر به‌جز نامی نیست. چنگیز خون‌ریز در چنگ پلنگ اجل گرفتار؛ و تیمور مغرور طعمه‌ی مار و مور. فاخته در خرابه‌ی قصر هلاکو، به کوکو گفتن مشغول؛ قاآن و غازان از منصب والای سلطنت معزول؛ و اورنگ او رنگ بدنت، بی زیب و رنگ مانده؛ و همایون همایون‌فال آستین بر تخت و تاج افشانده.

۳ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۳
دکتر سین

از وقتی از عراق برگشتیم، وزنم با شیب ملایم داره می‌ره بالا. قبلش حدود ده سالی می‌شد که وزنم بین شصت و شصت و یک فیکس بود. اما توی این یکی دو ماهه حدود پنج شیش کیلو زیاد شدم. شاید به‌خاطر نون سنگکایی باشه که زیاد می‌خوریم اخیراً...

برای همین روی آوردم به چلنج ده‌هزارتا کرانچ در یک ماه؛ به این کیفیت:

+ با آرزوی موفقیت برای خودم! :دی

۴ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۱۲:۴۱
دکتر سین
برای فروش: کفش نوزاد، پوشیده نشده *
این شیش کلمه‌، داستانیه که همینگوی توی شرط‌بندیِ ده دلاری سر میز ناهار با دوستانش، نوشت. به این قالب داستانی می‌گن داستان شیش کلمه‌ای. نهالی که همینگوی کاشت، امروز به انحای مختلف در جاهای مختلف دنیا توسط آدمای مختلف شاخ و برگ داده می‌شه. یکی از این جاها، اینجاست. اگر علاقه دارین، سر بزنین و لذت ببرین.
+ پیشنهاد برای کامنت: اگر دوست داشتین و تونستین، شما هم یه داستان شیش کلمه‌ای زیر این پست بنویسین...

* For sale: baby shoes, never worn
۶ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۵
دکتر سین

تو پست قبل از این گفتم که بچه گربه‌هه سر و کله‌ش تو زندگی من پیداش شده و نمی‌دونستم چه کار کنم. بنابراین تصمیم گرفتم به مرجع تقلیدم، یعنی گوگل (دامت برکاته) رجوع کنم.

آیا می‌دانستید که در ایران انجمنی به نام انجمن حمایت از گربه‌های بی‌سرپرست وجود دارد؟! نه خب! چرا باید می‌دونستین؟! اما بدونین. ممکنه یه روزی مسأله‌ای که برای من پیش اومد برای شما هم پیش بیاد.

آدرس انجمن

این انجمن در واقع مجموعه‌ای از تالارهای گفت‌وگو هستش که در زمینه‌های مختلف راجع به گربه‌ها (از جمله گربه‌های خیابونی) مطالب مفیدی داره. مطالبی مثل معرفی پناهگاه‌های گربه‌ها (که متأسفانه تو شاهرود یه دونه هم وجود نداره!!)، معرفی انواع گربه‌ها و اطلاعاتی در مورد اصول تغذیه، بهداشت، رفتارشناسی و غیره‌ی (!) گربه‌ها و از همه کاربردی‌تر، برای من حداقل، بخش واگذاری گربه‌ها. توی این بخش آخریه می‌تونین گربه‌هایی که پیدا می‌کنین رو به داوطلبای دلسوز و کاربلدی بسپرین تا ازشون نگهداری کنن. با خیال راحت! خیلی شیک و خیلی مجلسی! :دی

البته علی‌الحساب من برای واگذاریش اقدامی نکردم. تازه قلقاش داره دستم میاد! اگه بدونین چه‌قدر حرکاتش بامزه‌ست! اصن یه وضی!! ^_^

+ اسم بذارم براش؟!! :|

+ ان‌قدری که من تو این دو سه روز مطلب راجع‌به گربه سرچ کردم و یاد گرفتم، الان می‌تونم گربه‌داری (یه چیزیه مثل گاوداری) راه بندازم! :دی

۱۰ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۳
دکتر سین
خیلی سریع دوتا پیشنهاد بدم، برم! :)

یک. اگر احساس می‌کنین نیاز به مقداری کودکی، انسانیت و آرامش دارین، «زندگی من به‌عنوان یک کدو» رو ببینین.


دو. اگر فکر می‌کنین نیاز به یه هیجان عاشقانه یا یک عاشقانه‌ی هیجان‌انگیز دارین، «کازابلانکا» رو ببینین. (البته اگه تا حالا ندیدین!)
[تماشا در نوستالژیک تی‌وی] . [ویکی‌پدیا]
۴ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۸
دکتر سین

۱. و آیا واقعاً کسی هست که ابوالفضل زرویی نصرآباد را خوانده باشد و - نمی‌گویم شیفته - التذاذمند نگشته باشد؟!!

۲. بشنوید...! :)

دریافت

۳. آقا ابوالفضل را در اینجا بیشتر ورق بزنید...

۴. خاصه، کتاب‌های آقا ابوالفضل را از این قسمت دریابید...

+ به میمنت و مبارکی، تگ «آوایش» افزوده گشت!! :)

۱۱ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۹
دکتر سین

۱. مقدمه: عنوان پست، عنوان یک مجموعه‌ی طنز هست از سعید بیابانکی. کتابی که نیمه‌ی اولش به نظر من چنگی به دل نمی‌زنه، اما نیمه‌ی دومش خوب، و در بعضی جاها محشره! :)

کتاب، مثل بسیاری از مجموعه‌های طنز، بسیار کم‌حجم و بسیار ارزونه و برای توی تاکسی و مترو و اتوبوس، و هر جا که بشه یه کتاب کوچولو رو باز کرد و خوند، مناسبه.

۲. قیمت و خرید: من خودم کتاب رو از کتابخونه امانت گرفتم. روی جلدش زده ۵۰۰۰ تومن. اما قیمت خرید اینترنتی نسخه‌ی همراهش ۲۶۰۰ تومنه! اینجا

۳. خوانش بخش‌هایی از کتاب:

آ. [فواید سفر به تاجیکستان را بنویسید]

... یک شب من سهیل محمودی را دیدم که آفتابه‌ای در دست داشت و در تاریکی قدم می‌زد. من یاد این شعر افتادم که خیلی سال پیش یه آقای باحالی خوانده بود: ابریقی در دستم / مبالی در برابرم / من به ترسیم نقشه‌ی جهان می‌روم! ...

ب. [نکاتی برای استفاده از دستگاه خودپرداز]

... اگر چه این نکته بسیار تکراری است ولی برای هزارمین بار از شما درخواست می‌شود شب‌های جمعه در دستگاه‌های خودپرداز شمع روشن نکنید!

پ. [اولین باری که عاشق شدم]

... من تا سال‌های آخر دبیرستان خیلی خجالتی بودم و کم‌رو. شاعر که شدم کمی از خجالتی بودن فاصله گرفتم. پشت تریبون که رفتم رویم زیاد شد. از وقتی رفتم جلوی دوربین حسابی پررو شدم. از وقتی شروع کردم طنزپردازی کنم شدم بی‌ادب. می‌بینید چه سیر تکاملی باحالی داشتم؟ ...

ت. [حافظ + من]

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟ / بخواست جام می و گفت: این قدر شیره

***

حافظم در مجلسی دُردی‌کشم در محفلی / خود تو می‌دانی که من رند دهن‌سرویسی‌ام

***

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / پرچم شوروی آمد به نظر بی‌چکش

***

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی / جام‌های همه را بی‌همه‌کس کم می‌ریخت

***

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند / تو هم به پیر بفرما چه‌قدر بی‌ادبی

***

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبی است / هزار مرتبه بهتر بود ز طول هنر

***

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم / از آن تاریخ دینم کاملاً سوراخ سوراخ است

۲ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۷:۳۰
دکتر سین

یک. بالاخره یه کتاب از نادر ابراهیمی دست گرفتم: یک عاشقانه‌ی آرام. ولی وجدانن خیلی کند جلو می‌ره. این آقا نادر خانِ ابراهیمی می‌بایست شعر می‌نوشت؛ نه رمان!!! نمی‌دونم شما هم این جوری هستین یا نه؟! من وقتی کتاب شعر می‌خونم، هر صفحه‌ش پیش اومده که تا نیم ساعتم ورق نخورده! این «نادرنوشت» هم شده مثل اونا! دوتا پاراگراف می‌خونم مخم پیغام می‌ده:

Calculating! Please Wait!


دو. در همون اوایل کتابِ آقا نادر (!) می‌خونیم که:

... من با لهجه‌ی گیلکی گفتم: سلام!
دختر با لهجه‌ی شیرین آذری‌اش جواب داد: «سلام!» و بر جا ماند. دیگر نمی‌دانستم چه بگویم، و باز دیدم که دختر، آنقدر بالابلند است که می‌تواند چهره به جای خورشید صلاة ظهر بنشاند.
دختر، زیر نگاه پرشرم شمالی‌ام لبخند زد و به نرمی مه واقعی پرسید: اینجا چه می‌خواهید؟
- برای عسل آمده‌ام: عسل اصل!
- منم. منم عسل اصل!
- عسل می‌خواهم نه کندوی عسل - با صد هزار زنبور گزنده‌ی بی‌پروا!

عسل خندید...

نظر شخصی بنده اینه که دخترا همین یه بخش رو خوب درک کنن و به کار ببندن، می‌بینن که مخ آقایون رو با کمی صراحت، به‌سادگیِ همین یه جمله‌ی «منم عسل اصل» می‌شه زد! الکی نگین شوهر نیست! والا به خدا!


سه. اجازه بدین یک عدد کتاب هم در این صحنه معرفی کنم بهتون:

عنوان: «شمس پرنده» - 48 غزل از دیوان شمس تبریزی

انتشارات: مؤسسه‌ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر

خرید آنلاین (18000 تومان)

+ این کتاب از هموناییه که در بند یک بهش اشاره شد!!

گذشته از این که کتاب گلچین زیبایی از دیوان شمس هست و ارزش ادبی بالایی داره؛ به چند دلیلِ شخصیِ زیر هم تهیه کردن این کتاب توصیه می‌شه:

آ. گرافیک زیبا... همین! توضیح نداره که! بگیرید، ببینید، متوجه می‌شین خودتون! :)

ب. ترجمه‌ی انگلیسی اشعار. برای خودم به شخصه خیلی جالبه که مولانایی که انگلیسی زبونا می‌بینن و می‌پسندن چه شکلیه! توی این کتاب می‌تونین از این زاویه به موضوع نگاه کنین!

پ. اگر خواستین به یه دوست فرهیخته هدیه بدین، شدیداً و اکیداً و قویاً توصیه می‌شه... :)


چهار. خوانش بخشی از یک غزل از شمس پرنده:


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

Show your face, the rose garden; the flower bed. That's what I long for. / Open your lips, pour an ocean of sweetness. That's what I long for.


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر / کان چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست

O, sun of beauty! Emerge from the clouds, / Seeing your radiant, luminous face. That's what I long for.


بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز / بازآمدم که ساعد سلطانم آرزوست

Out of yearning for you I heard the beating of the falcon drum / I flew back to rest on the armlet of the King. That's what I long for.


گفتی ز ناز: «بیش مرنجان مرا برو» / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست...

Coyly, you said: "Bother me no more, leave!" / The moment toy say: "Bother me no more!" That's what I long for...

۵ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۷
دکتر سین