اینجا می‌نویسم...

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیشب حدودای دوازده شب داداشمو بردم رسوندم ترمینال که بره تهران، دانشگاه. توی ترمینال یه آقایی هم بود که دخترشو آورده بود رسونده بود. ظواهر امر نشون می‌داد که دختر هم دانشجوی تهرانه. ایستاده بودم پای اتوبوس که مطمئن بشم داداشم اتوبوس درست رو سوار شده باشه که چشمم افتاد به صحنه‌ی خداحافظی اون پدر و دختر. دختره پدرشو گرم بغل کرد، بوسش کرد و گفت: «خدافظ، شما برید دیگه. سرده هوا.» اما اون آقا در تمام این مدت، ساکت و بی‌حرکت ایستاده بود. نه از یک کلمه صحبت خبری بود، نه از دستی که بخواد دخترشو بغل کنه. سنگین و باوقار ایستاده بود. انگار چشماش با دخترش حرف می‌زد...

دیدن این صحنه منو یاد همین اربعین گذشته انداخت که رفته بودیم عراق. توی مسجد سهله یه آقایی بود که دخترش از ایران بهش زنگ زده بود. ایستاده بود توی صحن خاک گرفته و دلگیر مسجد و فارغ از این‌که وسط جمعیت ایستاده، بلند بلند صحبت می‌کرد. اغراق نکرده‌م اگه بگم که احساسی‌ترین مکالمه‌ی زنده‌ی تلفنی عمرمو شنیدم. مرد مدام می‌گفت: «دور سرت بگردم بابا. قربونت برم. عزیزم. دل منم برات تنگ شده...» چند لحظه سکوت... و دوباره: «دور سرت بگردم بابا. قربونت چشات برم. جات خیلی خالیه عزیزم...»

شاید در ظاهر این دوتا مرد خیلی با هم فرق داشتن؛ اصلاً شاید در دو انتهای «طیفِ پدرا» بودن. خب آخه پدرا مُدِلِشون با هم فرق داره؛ جنس محبتشون؛ نوع ابرازشون. اما قدر مسلم اینه که همه‌شون نفَسشون واسه دختراشون می‌ره. چه مثل کوه، گوهر محبتشون رو توی دلشون قایم کرده باشن، چه مثل رود صدای محبتشون مدام جاری باشه... :)

۹ دیدگاه موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۱۰
دکتر سین

یک عمر محتاط زندگی کردیم تا آسیب نبینیم، غافل از این‌که زیادی محتاط بودن خودش بزرگ‌ترین آسیبه... -_-

۵ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۱
دکتر سین

بچه که بودم بادکنک می‌جوییدم!! چون با صداش حال می‌کردم، خیلی زیاد. تا همین چند وقت پیش هم صداش برام خاطره‌انگیز بود. تا این‌که جدیدترین کفشمو خریدم. خیلی نرم و راحته. خیلی راحت پوشیده می‌شه و خیلی راحت در میاد. خیلی خوش‌رنگه. خیلی به همه چیم میاد. اما... وقتی می‌رم تو دانشکده، تو راهرو صدای جوییدن بادکنک می‌ده. هر قدم، یادآور یه گاز! هر قدم تداعی‌کننده‌ی انقباض شدید عضلات فک موقع جویدن بادکنک!! یه جورایی این روزا که می‌رم دانشکده، به لطف هماهنگی بی‌نظیر جنس کفی کفشم و جنس سنگای راهرو، نوستالژیامو زیر پا می‌جَوَم!! :|

۵ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۱
دکتر سین

سلام! ادامه از بخش نود به بعد:


۹۰-۹۲ دکتر سین | ۹۳-۹۷ شباهنگ | ۹۸ محبوبه شب | ۹۹ مهسا .م | ۱۰۰ ناشناس | ۱۰۱  منتظر اتفاقات خوب (حورا)


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ التماس دعا و عرض تسلیت...
۶ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۳۹
دکتر سین

با این جملات شروع شد:

Meet Sandy and Sue.

This is Sue's class.

Her teacher's Mr. Crips(?)...

و هنوزم برام تموم نشده...

کلیک  *  کلیک  *  کلیک  *  کلیک

+ کیا فهمیدن چی گفتم الان؟!! :دی

۶ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۵۷
دکتر سین

دیشب ساعت دوازده آخرین مهلت ثبت نمرات بود و من دیگه «مجبور» بودم بشینم امتحانا رو صحیح کنم. -_- هر چه‌قدر تدریس و کلاس و سر و کله زدن با دانشجو به آدم انرژی می‌ده، تصحیح امتحان جون آدمو می‌گیره! :|

دیروز خیلی مرتب توی اکسل نمرات رو محاسبه کردم و بعد هم شروع کردم به وارد کردن توی سیستم. هر چی می‌رفتم جلوتر یه نکته‌ای بیش‌تر و بیش‌تر جلب توجه می‌کرد. به خودم می‌گفتم چرا این گروه ان‌قدر نمراتشون نابوده؟ دیگه هر چی بودن واقعاً تا این حد به‌فنا رفته نبودن! ناگهان (!) به یه چیزی شک کردم! برگشتم تو فایل اکسل و دیدم بعله! نمره‌ی تمرین‌ها رو به‌جای این‌که تقسیم بر پنجاه و شیش کنم (و بعد ضرب‌در هشت، که بارم تمرینا از هشت نمره حساب بشه) تقسیم بر «صد و» پنجاه شیش کردم! یعنی عملاً داشتم با خاک یکسان می‌کردم ملتو! خدا رحم کرد فهمیدم! :دی

۱۶ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۳۰
دکتر سین