اینجا می‌نویسم...

۱۹۳ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

همون‌طور که در جریانید و همه‌تون هم ازش استفاده کرده‌ید، بَیان امکان رصد کپی‌برداری از محتوای وبلاگمون رو بهمون می‌ده. منم هر چند وقت یک‌بار، بیشتر برای فان قضیه، می‌رم ببینم کیا چیا رو کپی کردن. امروز متوجه شدم که یه بی‌شعوری هست که از یه طرف داره تمام پستای منو کپی می‌کنه! خواستم از فرصت استفاده کنم و از همین تریبون بگم: کپی نکن حیوان! نوشته‌های من به چه دردت می‌خوره بی‌شعور؟! آی‌پی‌تو دارم. کاری نکن بدم پلیس فتا آسفالتت کنه...

+ توجه عزیزان را مجدداً به بندهای چهار و پنجِ Manifesto جلب می‌کنم...

۸ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۱۲:۳۳
دکتر سین

ما جزء اولین خونواده‌هایی بودیم که هیفده هیژده سال پیش به این ناحیه از شهر - جایی که الان هستیم - اثاث‌کشی کردیم. شهرکمون دوتا فاز داشت: فاز یک که تقریباً تکمیل شده بود؛ و فاز دو که هنوز نیمه‌کاره و خالی از سکنه بود. ما لبِ مرزِ فازِ دو بودیم. نزدیک‌ترین خونه‌های فاز یک به فاز دو. توی فاز دو کوچه‌ها هنوز خاکی بودن. خونه‌ها همه بدون در و پنجره. کپه‌های آجر و ماسه همه‌جا دیده می‌شد و عصرا بعد از ساعت چهار که کارگرا می‌رفتن، تا فردا صبحش پرنده توش پر نمی‌زد. شیش هفت‌تا پسر هم‌سن خودم توی همسایگی داشتیم که هم‌بازیای هرروزهٔ هم‌دیگه بودیم. یادمه وقتایی که از فوتبال خسته می‌شدیم، تصمیم می‌گرفتیم بریم فاز دو. سرگرمی هر روزمون این بود که می‌رفتیم توی اون خونه‌های نیمه‌ساخته و ان‌قدر توی سر و کلۀ هم می‌زدیم تا خورشید از رو می‌رفت. اون‌وقت زخم و زیلی با لباسای پاره پوره و خاکی برمی‌گشتیم خونه.

بازیای فاز دو خیلی متنوع نبودن: وقتایی که دزد و پلیس بازی نمی‌کردیم، از دیوار خونه‌ها می‌رفتیم بالا و می‌پریدیم پایین روی کپۀ ماسۀ پای دیوار. این‌که از بین این دوتا کدوم انتخاب بشه همیشه با رأی‌گیری مشخص می‌شد و من هیچ‌وقت به پریدن از دیوار رأی نمی‌دادم. حس روی دیوار، اون موقع‌ها فقط برام یه حس بدِ مبهم بود. یه حس بدِ بدون اسم. ولی بعدها فهمیدم اسمِ لاکچریش آکروفوبیاست. همون ترس از ارتفاع. بلندی‌هراسی. همون سرگیجه‌ای که روی دیوار محتویات معده‌مو تا حلقم بالا میاورد. همون حسی که باعث می‌شد توی صفِ روی دیوار، وقتی نوبت به پریدنِ من می‌رسید، چرخه از حرکت بایسته و «بپر دیگه، بپر دیگه‌»ها شروع بشه. موقع پریدن من که می‌شد، همیشه نگاهم خیره به پایین، به نقطه‌ای که فکر می‌‎کردم اونجا فرود میام، بود. زانوها و کمرمو یه کم خم می‌کردم. یادم می‌رفت نفس بکشم. دستامو یه خرده از بدنم دور می‌کردم و با هر بار عقب و جلو کردنشون یه شماره می‌شمردم: یک... دو... سه! انرژی رو از کف پام به سمت بالا رها می‌کردم. اما همین که حرکت تا زانوهام می‌رسید، منجمد می‌شد. انگار پاهامو میخ کرده باشن روی آجرای زیر پام. هر دفعه وقتی چار پنج‌تا «یک، دو، سه» می‌گذشت، حوصلۀ بقیه سر می‌رفت و نفر بعدی منو پس می‌زد کنار و خودش می‌پرید. منم از دیوار آویزون می‌شدم و می‌خزیدم پایین. پام که به زمین سفت می‌رسید، ترس ته‌نشین می‌شد و فرصت می‌کردم یه حس دوگانۀ آشنا رو برای بار چندم تجربه کنم: از این‌که نپریده بودم هم خوشحال بودم، هم ناراحت.

یادمه یک بار سجاد که نفر بعدی بود، حوصله‌ش سر رفت و به‌جای کنار گذاشتن من از صف، هلم داد پایین. از لحظهٔ پریدن تا چند ثانیه بعد از فرود تصویر واضحی تو ذهنم نیست. وقتی به خودم اومدم، پاهام تا ساق توی شن فرو رفته بود. چند لحظه طول کشید تا نور و رنگ و صدا به محیط برگرده. وقتی دوباره تونستم بفهمم کی‌ام و کجام و چه اتفاقی افتاده، خوشحال شده بودم. طلسم شکسته بود. اما شاید برای این‌که به خودم بقبولونم که چیزی که ازش می‌ترسیده‌م تا این حد مسخره و دست‌یافتنی نبوده، یا شایدم چون واقعاً از دست سجاد عصبانی بود، سر اون و بقیه داد و بی‌داد کردم.

همۀ اینا رو گفتم تا برسم به اینجا و بگم که الانم چند ماهی می‌شه اون حس فراموش‌شدهٔ لب دیوار دوباره اومده سراغم. هر شب که می‌خوابم خواب می‌بینم دوباره لب دیوار ایستاده‌م و هر روز صبح که چشم باز می‌کنم هر لحظه خودمو لب دیوار می‌بینم. هر روز، روزی هزار بار دارم به خودم می‌گم یک، دو، سه و نمی‌پرم. هر روز دارم بیشتر از روز قبل به این نتیجه می‌رسم که باید سرمو بندازم پایین و از دیوار آویزون بشم بخزم پایین و راهمو بکشم برم پی کارم. نمی‌دونم تهش قراره چی بشه؟ یعنی آخرش یه دست غیبی پیدا می‌شه که هلم بده...؟

۱۳ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۱۷:۱۹
دکتر سین

یادتونه توی پست قبل گفتم که یه خاطره دارم دربارۀ فشار خون؟

۱۶ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۵
دکتر سین

در اطرافتون زوج‌هایی رو می‌شناسین که از دو شهر دور با هم وصلت کرده باشن؟ اگر می‌شناسین، می‌شه از چالشا و مشکلاتی که باهاش درگیرن برام تعریف کنین. راه‌حلای موفق و ناموفقی رو که امتحان کردن هم بگین. ممنون.

۱۳ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۳
دکتر سین

رایگانه، یا بهتر بگم: مفته! کافیه ثبت‌نام کنی و بعد صفحهٔ شخصی مدیریت خودتو داری. بعد فقط لازمه که روی انتشار و ارسال مطلب جدید کلیک کنی. بعد چند خط چیز میز بنویسی. بعدم انتشارو بزنی. همین!

ظاهرش ان‌قدر ساده‌ست که همه گول می‌خورن. همه فکر می‌کنن که بلاگر بودن یه کاریه تو مایه‌های آب خوردن. اما نه؛ بلاگر بودن سخته. سخت‌تر از اونی که ساده‌لوحا بتونن بفهمن. سخت‌تر از اونی که بشه باور کرد. بلاگر بودن یه کیفیتِ درونیه. یه خصیصهٔ ناب که همه‌کس نداردش. یه ویژگی که فقط گذر زمان ارزششو معلوم می‌کنه.

اگر مرد نوشتن و مرد موندن نیستین، خودتونو گول نزنین. شما فقط شبه‌بلاگرین!

+ به بهانهٔ رفتنای مکرر بلاگرا توی این روزا...

۲۶ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۷ ، ۲۱:۳۹
دکتر سین

امسال، مثل پارسال، برای زیارت اربعین تا مرز مهرانو زمینی و با ماشین خودمون رفتیم. مسیر به این صورت بود: شاهرود، دامغان، سمنان، گرمسار، قم، اراک، بروجرد، نهاوند، کرمانشاه، اسلام‌آباد غرب، ایلام، مهران. حدود هزاروچهارصد کیلومتر. هر شهرش برای خودش حال و هوا و خاطرات خاص خودشو داشت. مجال و حوصلۀ نوشتن تمام خاطراتمو ندارم! اما یه دونه رو بنا به مناسبت امروز (شهادت حضرت معصومه(س)) براتون تعریف می‌کنم.

یادمه موقع رفتن، وقتی رسیدیم قم، گفتیم بریم زیارت. قرار بود داداشم از تهران (دانشگاه) بیاد حرم و بهمون ملحق بشه. وارد حرم که شدیم قرار گذاشتیم هر کس بره برای خودش حرمو بگرده و زیارت کنه و یه ساعتی یه جایی قرار گذاشتیم که برگردیم و همو ببینیم. من رفتم یه گوشه‌ای و شروع کردم به قرآن خوندن و دعا کردن. یهو حس کردم پشت سرم فیلم هندی گذاشته‌ن! یه صدای خیلی خوش و دلکش داشت یه چیزی به زبون هندی یا پاکستانی می‌خوند. وقتی برگشتم دیدم که یه پسرِ شاید هفت هشت ساله و یه پسرِ شاید چارده پونزده ساله و یه مردِ شاید سی چهل ساله کنار هم رو به حرم ایستاده‌ن و دستاشونو مثل قنوت بالا گرفتن و کوچیکه داره با اون صدا و لحنِ - اغراق نکرده‌م اگه بگم - «آسمونیش» می‌خونه. لباسای رنگیِ بلند و پوست سیاه و چشمای زیبایی داشتن. اون‌قدر محو اون سه نفر و به‌خصوص پسر کوچیکه با اون صداش شده بودم که گذر زمان رو حس نکردم. این هندیا (یا شایدم پاکستانیا) دعا کردنشون هم شاد و شیش‌وهشته! کاش اون موقع می‌تونستم فیلم یا صداشو ضبط کنم. واقعاً واژه‌ها این‌جور مواقع عاجزن از رسوندن لطف و جان کلام. از اون صداها بود که باید بشنوین تا بفهمین چی می‌گم. تا مغز استخون آدم نفوذ می‌کرد... یادش به‌خیر.

آره خلاصه! همین دیگه. یه همچین چیزی دیدیم در سفر. گفتم در جریان باشین! :)
***
دیگه این‌که عرض کنم حضور عنبرتون که تا امروز ختم قرآن رو تا بخش ۱۱۳ جلو برده‌یم. ایشالا از ۱۱۴ ادامه بدیم. اگر با چیستی و چگونگی ختم مشترک قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو بخونین.

۱۱۴-۱۱۶ دکتر سین | ۱۱۷ شباهنگ | ۱۱۸-۱۱۹ ناشناس | ۱۲۰ فرشته | ۱۲۱-۱۲۳ شبنم ع خ | ...

قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ التماس دعا...

۴ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۳۹
دکتر سین

حدود دو سال پیش، توی یه بازهٔ زمانی، هر وقت به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم ۲۰۴۸ بازی می‌کنم. اوایلش برام شیرین بود. اما بعد از یه مدت چنان بی‌اختیار و افسارگسیخته زمان صرف این بازی می‌کردم که دادِ چشم و مچ دست و مامان و باتری گوشی و همه رو با هم درآورده بودم! یعنی مثل شماها که وقتی گوشی دستتون میاد خودبه‌خود اینستا یا تلگرام یا وبلاگ رو باز می‌کنین (:دی) منم تا گوشی می‌گرفتم دستم، یا پشت کامپیوتر می‌شِستم، زرتی «می۲۰۴۸یدم»! کار به جایی رسیده بود که منی که اگه ببینم کسی سر کلاس گوشی دستشه، باهاش برخورد چکشی می‌کنم، یه بار که دیدم یه پسره داره ۲۰۴۸ بازی می‌کنه سر کلاس، رفتم بالا سرش گفتم: «پایین، چپ، چپ، بالا، می‌گم بالا! ای خنگ خدا!» :|

انی‌وی! یادم نیست چی شد که این بازی از سرم افتاد. تا همین چند روز پیش هم کماکان داشتم پاک، به حیات خودم ادامه می‌دادم. تا این‌که یه روز دوباره فیلِ درونم یاد هندستون کرد. البته این بار به‌طرز خارق‌العاده‌ای نسبت به گذشته دارم بهتر بازی می‌کنم! (هل من مبارز؟! :|) اما همین که آدم یه کِرمِ مغز (یه چیزیه مثل «کرمِ گوش» از نوع بازیش!) داشته باشه و زمانش این‌جوری به هدر بره، اعصاب و روانش از هم می‌گسله! الان ازهم‌گسسته‌ای هستم، نادم! یکی بیاد منو ببنده به تخت!

۱۴ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۱
دکتر سین

- به‌نام خداوند بخشندهٔ مهربان

و چون او را نوبت «تصمیم» فرارسید، تعلل نمود (۲۰) و از پی ملعبت دوان شد (۲۱) و [تصمیم را] فروهشت، مبادا [او را] صدمه‌ای دررسد (۲۲) و در این کار اصرار و افراط نمود، تا آنجا که زخم‌های بازی بر جراحات تصمیمِ ناگرفته فزونی یافت (۲۳) [ولی] باز از تصمیم گریزان بود (۲۴) و این تعلل که در کار خویش رواداشت، نه از مشاهدت، که از مهابتی بود که مشاهدت بر جان وی داشت (۲۵) چه، آن‌چه دید پرمهابت نبود، [بل] آن تصویر که بر جان وی نقش بست، پرمهابت نمود (۲۶) و چه جای شگفتی، بسا آدمی سایه‌ای جنبان بر دیوار بیند و توحش بر وی غالب آید (۲۷) که درنده‌ای قصد او کرده، یا راه‌زنی بر جان و زر وی طمع دوخته (۲۸) حال آن‌که سایه ازآنِ پاره کرباسی‌ست که باد بر سر شاخه‌ای بجنباند (۲۹) چنین بود حال وی و رقص پاره کرباسی بر نی، که او را بر وقوف و قعود واداشت (۳۰)

- راست گفت؟ خدا داند...

۹ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۶
دکتر سین

دیروز این‌جوری بود که ساعت ۸ تا ۱۰ طبق روال هر هفته کلاس داشتم؛ از طرفی هم هفتهٔ پیش با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم که ساعت ۱۲ تا ۲ که ساعت ناهار و نمازه، براشون کلاس جبرانی بذارم که عقب‌موندگیِ ناشی از تعطیلات جبران بشه. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، سر کلاس صبح که بودم، حس کردم که حال کلاسِ ظهرو ندارم! بعد از کلی کلنجار رفتن با وجدانم، گفتم اصن توپ رو می‌ندازم تو زمین بچه‌ها تا بتونم کلاس جبرانی رو موکول کنم به هفتهٔ بعد (در این حد بپیچون!). رو به کلاس کردم گفتم: «شنیده‌م امتحان ریاضی دارین. می‌خواین کلاس ظهرو بندازیم هفتهٔ دیگه؟» نودوهشت درصد مطمئن بودم الان همه متفق‌القول و ازخداخواسته می‌گن بله. اما زهی خیال پوچ و خام! همّه‌شون (با میمِ به‌شدت مشدد!) گفتن: «نه؛ میایم استاد! مشکلی نیست.» و ضمناً به‌خاطر چیزی که اونا اون رو «درک شرایط دانشجو» می‌دونستن، اما در حقیقت چیزی جز «حس پیچوندن کلاس» نبود، تشکر مبسوطی هم ازم کردن! دونقطه-خط شدم، گفتم: خواهش می‌کنم! :|

این شد که از ساعت ۱۰ تا ۱۲ - که وقت و حس برگشتن به خونه رو نداشتم - توی دانشگاه موندگار شدم. با خودم گفتم چی کار کنم، چی کار نکنم؛ تصمیم گرفتم برم توی کتابخونه و یه کتاب کم‌حجم بردارم و بخونم. بنابراین رفتم سراغ قفسهٔ ادبیات کتابخونه و اولین کتابی رو که به نظرم از بقیه کم‌حجم‌تر اومد، کشیدم بیرون: چهل طوطی، با ترجمه و تحریرِ سیمین دانشور و جلال آل‌احمد. از یادداشتی که اول کتاب به قلم جلال برای ناشر نوشته شده بود، دستگیرم شد که کتابو جلال همراه سیمین، طی دورهٔ دانشجوییش (دکتری) به‌عنوان بخشی از پروژهٔ بزرگی که توی ذهنش بوده ترجمه کرده. اما گویا بعد از مدتی تبش فروکش کرده و پروژه‌ش ناتموم مونده. بعدها تصمیم گرفته - به قول خودش - روغن ریخته رو نذر امام‌زاده کنه و ترجمه‌های جسته گریخته‌ای رو که داشته به‌عنوان کتاب منتشر می‌کنه.

این کتابِ چهل طوطی، یه داستان هندیِ قدیمیه، دربارهٔ یه خانومی که شوهرش می‌ره سفر. همین که آقاهه پاشو از خونه می‌ذاره بیرون، خانومه فیلش یاد هندستون می‌کنه! قصد می‌کنه در متابعت هوای نفس، به گشت و گذار بیرون از خونه بپردازه و از طریقِ مسفلت (راه آسفالت‌شدهٔ) عصمت به‌سوی شونه خاکیِ بی‌عفتی منحرف بشه! اما طوطیِ مرد که شرایط و حال و روز خانومه رو می‌بینه، تا چهل روز با گفتن داستانای مختلف، سر خانومه رو تو خونه گرم می‌کنه تا از شر هوا و هوس خودش در امون بمونه! بعد از چهل روز شوهرش میاد خونه و طوطی خانومه رو صحیح و سالم (!) تحویل آقاهه می‌ده. آقاهه هم برای تشکر طوطی رو آزاد می‌کنه.

این داستان دوتا شباهت با «هزارویک شب» داره. یکی این‌که بر اساس داستانای تودرتو شکل می‌گیره و جلو می‌ره. دیگه این‌که در هر دو، جفاکاری و مکر و نیرنگ زنان (!) عنصر کلیدی داستانه. خلاصه که خوندنش خالی از لطف نبود و به نظرم اگه بخونین لذت می‌برین.

وقتی چهل طوطی تموم شد، دیدم هنوزم وقت هست و بنابراین دوباره رفتم سراغ کتابای قفسهٔ ادبیات. این‌بار کتاب «داستانی مرموز» اثر مارکِز رو برداشتم. این کتابم به مذاقم شیرین اومد - حتی شیرین‌تر از قبلی. گویا مارکز تو اوج جوونی - حدود بیست سالگی - استعداد نویسندگیش توسط یه بنده خدایی - که اسمش یادم نیست - کشف می‌شه و توی یه نشریه مشغول به کار می‌شه. به‌مدت سه‌ماه، هر چهارشنبه یه بخش از یه داستان کوتاه رو می‌نوشته که بعدها توی کتابی با عنوان داستانی مرموز گردآوری می‌شه. شخصیت اصلی داستان خانوم مارکیز هست (اسمش خیلی شبیه اسم خودِ مارکزه) که شوهرش هر چهارشنبه براش یه هدیهٔ احمقانه از هند می‌فرسته. هدیه‌هایی که ایدهٔ نوشتن درباره‌شون فقط از قلم یه آدم مجنون مثل مارکز برمیاد.

اگر کسی مجموعه آثار کافکا رو ورق زده باشه، می‌فهمه که مارکز اون زمان تا چه حد تحت تأثیر کافکا بوده. نکته‌ای که توی مقدمهٔ کتاب هم بهش اشاره شده. این داستان برای من توی اغلب صفحاتش داستان پرکششی بود. یه داستان سورئال با خط سیری لاقید و سرکش. گویا افسار قلم از همون اولین خطوط داستان از دستِ منطقِ مارکز به در رفته و تا آخرین سطرها - ولو به قاعدهٔ چند سطر محدود هم که شده - به فرمانِ عقلِ سلیمِ نگارنده درنیومده. نکته‌ای که - باز طبق دیباچهٔ همین کتاب - بعدها به شکل پخته‌تر توی کاراکترها و خط سیر داستانای مارکز تکرار شده، البته در سبکی جدید به اسم رئال جادویی. در واقع این کتاب، مشق نویسندگی جوونیای مارکز بوده که به نظر من خوندنش هم لذت‌بخشه و هم آموزنده. 

آخرین صفحات کتاب دوم رو که خوندم و کتاب رو - با لبخند عمیقی بر لب - بستم، دیگه کم‌کم ساعت دوازده شد. کتابو بردم گذاشتم سر جاش توی قفسهٔ ادبیات و کم‌کم برگشتم دانشکده که برم سر کلاس جبرانیِ ظهر چهارشنبه، خوشحال از این‌که بچه‌ها کلاس جبرانی رو به هفتهٔ بعد موکول نکردن... :)

۵ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۹
دکتر سین

توضیح این‌که: روزانه‌ها و نوشته‌های ساده رو نمی‌نویسی چون خیال می‌کنی ارزش نوشتن ندارن؛ بعد با نوشته‌های ساده و روزانه‌نویسیای بقیه حالت خوب می‌شه! :|

۷ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۱ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۱:۴۲
دکتر سین