ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

اینجا می‌نویسم...

۱۸۰ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

برای گروه زبان فرانسوی‌ای که فائلا توی تلگرام راه انداخته (دستشم خیلی خیلی درد نکنه. وژدانن خیلی زحمت می‌کشه. ایشالا یه گروه زبان در دنیا، صد گروه در آخرت نصیبش بشه! ^_^) رزتای فرانسوی رو رایگان دانلود کردم. قیمت اصلش خدا تومنه. قیمت نسخه‌هایی که داخل هست هم خیلی کمه. تابلوئه که اگه ازشون بخرم مثل این می‌مونه که به یه نفر پول بدم تا اونو برام غیرقانونی دانلود کنه. چه کاریه خب خودم مگه این‌جوری (دست راستتون رو از مچ خم کنین) ام؟ بعد حالا بعد از مدت‌ها همون عذاب وجدانِ قدیمیِ رعایت نکردنِ کپی‌رایت باز از دیشب خفتمو گرفته. چه کنم خداااا؟

حالا این رزتا یه مثال بود فقط. از ویندوزِ رو کامپیوتر بگیر تا آرشیو فیلما و آهنگا و سریالا و بازیا و کتابای درسی و غیردرسی همه‌شون دانلود شده هستن. یعنی می‌خوام بگم دستامون در این فقره تا خرخره آلوده‌ست :دی! تنها کسی که این وسط سود کرده مخابراته که هیچ کجای پیاز نیست تو این قضیه. یه قرون هم تو جیب مؤلف نرفته که اساساً تمام قسمت‌های حیاتی پیاز هست در این قضیه!

+ شما به روح... یعنی چیز به کپی‌رایت اعتقاد دارین؟ :دی

+ آهان! یه چیز دیگه هم تا یادم نرفته بگم: جدای از بحث هزینۀ نرم‌افزارا که خیلی زیاده و دانلود رایگانشون به‌وضوح توجیه اقتصادی داره (!) دسترسی به درگاه پرداخت هم نداریم که بخوایم اصلِ یه چیزی رو بخریم. به قول شاعر: اگر دردم یکی بودی چه بودی؟!

+ خارج از دستور: چرا من هر وقت اعلام می‌کنم ایشالا فلان پست رو فلان روز خواهم نوشت، نمی‌نویسمش؟! :| داستانمو می‌گم!! :||

۱۲ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۲
دکتر سین

چارده سال پیش که ما موقع گرفتن کارنامه خدا خدا می‌کردیم که معدلمون زیر هیجده نیاد و اگه هیجده و یک‌صدم می‌شدیم کل خاندانو شام می‌دادیم، تمام معلما و مدیر و ناظم و اینا جلسه گذاشتن تا معلم ورزشمونو متقاعد کنن نوزده و نیمِ ایمانو بهش بیست بده تا معدل کلش بیست بشه.

دوازده سال پیش که من و چندتا از دوستام با هزار بدبختی و کلاس و کتاب، زور زدیم تا توی المپیاد ریاضی قبول بشیم، ایمان علاوه بر المپیاد ریاضی، مثل آب خوردن المپیادای شیمی و کامپیوترم قبول شد.

یازده سال پیش که ما همه به خدا رسیدیم تا بتونیم رتبه‌های چهاررقمی‌مون رو به سه‌رقمی نزدیک کنیم، ایمان رتبهٔ دوی زبان و رتبهٔ شونزده ریاضی شد.

از اون موقع - ده سال پیش - ازش خبر نداشتم. فکر می‌کردم قطعاً دانشگاها روی دست می‌برنش. فکر می‌کردم حتماً وزارت علوم یا سازمان ملی نخبگان از هوش این بشر به‌عنوان یه سرمایهٔ بزرگ ملی بهره‌برداری می‌کنن. خیال می‌کردم اگه یه جو مغز تو سر مسئولین باشه، نمی‌ذارن چنین استعدادی هرز بره.

اما... دیروز شنیدم ایمان شده یه کارمند جزء با ماهی هفتصد هزار تومن حقوق! آخه آدم این دردو کجای دلش بذاره؟ -_-

تف توی این همه بی‌درایتی! تف!

۱۰ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۱
دکتر سین

ان‌قدر آسوکا گفت فونت کوچیکه، فونت کوچیکه، که زدم قالب رو با خاک یکسان کردم و از نو ساختم! :دی

البته هنوز تغییرات کامل نیست. ضمن این‌که رنگ سبز رو هم فعلاً همین‌جوری انتخاب کردم. بعداً عوضش می‌کنم. (چه رنگی بذارم؟)

چندتا نکته:

یک. اندازۀ فونت خوبه؟ خود فونت رو می‌تونین درست ببینین؟ (منظورم نوع فونته؛ اگه درست گفته باشم!)

دو. اون پایینِ پایین که «آخرین مطالب» رو آورده؛ اونو چه‌جوری باید حذفش کنم؟ هر چی تو قالب آزمون و خطا کردم، نشد!

سه. می‌خوام آیکون ساعت و کامنت (اون ابر آبی) از زیر مطالب حذف بشه. چی کارش کنم؟


+ ضمناً اگر جایی اشکالی می‌بینین، بگین درستش کنم.

۲۴ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۸
دکتر سین

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود / نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم که همی‌گزم لب شیرینش / بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

- سعدی


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آخرین تغییر: چهارشنبه، ۲۱ شهریور ۹۷

دکتر سین

- اول دو بند خوشحال بنویسم:


یک. یه تشکر صمیمانه بکنم همین اول پستی از همهٔ کسایی که توی این چند وقت اخیر دارن منت سرم می‌ذارن و داستانمو می‌خونن. ممنونم از کامنت‌ها و لا‌یک‌هاتون. به قول فرنگیا: دیس مینز اِ لات تو می! :) اگر برسم و تایپ قسمت بعدی رو تموم کنم، مرواریدِ سوم رو فردا منتشر می‌کنم. اگرم نشد، ان‌شاءالله به حول و قوهٔ الهی اگر عمری بود، باقی داستان رو از اول مهر خواهم نوشت. علی‌الحساب چند روز می‌رم مرخصی. :)


دو. وبلاگم ۱۱۱۱ روزه شد. شیشِ شیش تولد سه‌سالگی‌ش بود. یادم رفت جشن بگیرم! حالا ایشالا سال بعد، تولد چار سالگی‌ش جبران می‌کنم؛ به شرط بقا. :)


- حالا دو بند غمگین:


سه. محرم اومد. حال عجیبی دارم. خستگی این روزا و این سالا تو جونم مونده. احساس می‌کنم بی‌آبروتر و روسیاه‌تر از اونی هستم که ... اما نه! بازم کَرَم آقا دل سیاهمو به طمع می‌ندازه که امسالم ناامید نباشم... خیلی پُرروام! نه؟! -_-


چهار. از بعد از ظهر دلم آشوبه. از جلوی مغازهٔ لوازم‌التحریری محل رد می‌شدم. صاحبش جوون خوش‌مشربیه. اما امروز عوض این‌که لبخند خودشو ببینم، یه بنر دیدم که روی در مغازه‌ش زده بودن. عکس خودش بود. زیرش نوشته بود: «رفقا حلالم کنید.» می‌گن با ماشین رفته ته دره.

از بعد از ظهر دلم آشوبه. به چیِ این دنیا می‌شه دل بست آخه؟! روحش شاد... -_-


+ این روزا اگر اشکتون جاری شد، منم دعا کنین...

۱۰ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴
دکتر سین
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۱
دکتر سین

تصمیم گرفتم بعد از مدت‌ها، کتاب غیرداستانی بخونم. کتابی که انتخاب کردم عنوانش هست شاه عباس اول، پادشاهی با درس‌هایی که باید فراگرفت (جلد یک) نوشتهٔ منوچهر پارسادوست. شرح جزءبه‌جزء و از نظر تاریخی مستندِ زندگی شاه عباس صفویه.

من تازه حدود سی صفحه‌ش رو خوندم و الحق که کتاب جذابیه. البته تاریخ‌نگاریه و شکل داستانی نداره. اما زندگی شاه عباس آن‌چنان پرفراز و نشیب بوده و سبک نگارش نویسنده چنان زنده و گرمه که فرصت خسته شدن پیدا نمی‌کنم. مثلاً می‌دونستین شاه عباس تنها پادشاه ایران تو طول تاریخه که سه بار به‌طور رسمی اعلام سلطنت کرده؟! یک‌بار در ده سالگی، بار دوم در چهارده سالگی و بار سوم در هجده سالگی. دو دفعهٔ اول فقط بازیچهٔ سران قدرت‌طلب بوده و اطرافیان فرصت‌طلبش قصد داشته‌ن از اعلام پادشاهی‌ش استفادهٔ ابزاری کنن! اما بار سوم واقعاً شاه می‌شه. تا سه نشه بازی نشه! :دی

یا این‌که می‌دونستین که شاه اسماعیل دوم، عموی شاه عباس (قبل از شاه شدن شاه عباس بهش عباس میرزا می‌گفتن) از قزوین (پایتخت اول صفویا) یه پیک می‌فرسته برای کشتن عباس میرزا؟ آخه رسم بوده که شاه، بقیهٔ خاندان پادشاهی رو که تهدیدی برای قدرتش بودن، بکشه یا کور کنه! :| این پیک مرگ، صفوی‌ها رو سید و از نسل پیامبر (ص) می‌دونسته و از کشتنشون اکراه داشته. (البته بعدها اثبات شد که صفوی‌ها سید نیستن. هرچند که خود شاه‌عباس از طرف مادری نسبش به امام سجاد (ع) می‌رسه.) برای همینم جناب پیک، راه قزوین تا هرات (جایی که عباس میرزا اون‌جا بوده) رو با کلی تعلل طی می‌کنه. خلاصه، این اواسط ماه رجب راه می‌افته و اواخر ماه رمضون (بیست‌وهفتم) می‌رسه هرات!! بعضی از مسلمونا شب بیست‌وهفتم ماه رمضونو شب قدر می‌دونن. برای همین پیک مرگ بازم تعلل می‌کنه تا توی همچین مناسبتی مرتکب همچین گناهی نشه. روز بعدش مادرِ پیک، که جزء ملازمین عباس میرزا بوده، مانعش می‌شه و نمی‌ذاره عباس میرزا کشته بشه. چند روز بعد هم به‌خاطر عید فطر از کشتن عباس میرزا منصرف می‌شه. ولی در نهایت روز بعد از عید فطر که دیگه هیچ بهونه‌ای نداشته، تصمیم می‌گیره شب که شد، عباس میرزا رو بکشه. چون اگه بیش‌تر از این معطل می‌کرده، شاه اسماعیل خودشو (خودِ پیک رو یعنی!) می‌کشته! از اون طرف چند روز قبل این ماجراها، شاه اسماعیل خودش توسط چندتا از سران قدرت‌طلب دربار کشته می‌شه! (چه خبر بوده مملکت؟! عملاً خرتوخر بوده!) یه پیک دومی راه می‌افته از قزوین سمت هرات که به پیک اول بگه اگه هنوز نکشتی، دیگه نکش! و در نهایتِ خرشانسیِ عباس میرزا، پیک دوم، غروب روز بعد از عید فطر می‌رسه به پیک اول و خبر مرگ شاه رو می‌ده و عباس میرزای کوچک رو از مرگ حتمی نجات می‌ده.

در کل کتاب جالب و جذابیه و کل زندگانی و حکومت شاه عباس رو پوشش می‌ده. برای کسایی که به تاریخ علاقه دارن فکر می‌کنم انتخاب خوبی باشه.

۴ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵
دکتر سین

وقتی توی صفحۀ چهارصد، قرار می‌شه دو نفر با خوبی و خوشی با هم ازدواج کنن، ولی کل داستان شیشصد صفحه‌ست؛ یعنی طی دویست صفحه، قراره حسابی از دماغشون دربیاد! تا اینا باشن که صفحۀ چهارصد ازدواج نکنن! :| :دی

+ از سری مکاشفات آن حضرت در حین خواندن جین ایر

۹ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۴
دکتر سین

خدا وکیلی چه خبره تو مملکت؟! :|

۱۴ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۹
دکتر سین

مکان: آشپزخانه‌ی خانه‌ی قبلی‌مان. داخلی - روز! :دی

زمان: یکی از روزهای تابستان سال ۷۳، اگر اشتباه نکنم...

من [پنج ساله] و آبجی [هشت ساله]۱ نشسته‌ایم وسط آشپزخانه، جلوی هر کداممان یک کتاب و در دست هر کداممان یک قیچی است.

***

من: آقا قبول نیست! چرا خرابه رو دادی به من، تیزه رو خودت گرفتی؟

آبجی: کتابا مال منه، پس قیچی تیزه هم مال منه. چسب آبکی۲ نداریم؟

- بابا داره. ولی نمی‌دونم کجا گذاشته.

- ماست چی؟ ماستم نداریم؟ فکر کنم با ماستم می‌چسبه...

- نه. ته سطلشو دیروز آب‌دوغ‌خیار درست کرد مامان، خوردیم.

- ای بابا! [مکث کوتاه و فکر] آهان! کِرِم مامان! [کتابی که جلوی من است را در دست می‌گیرد] تو از اینجاااا... [با دقت چند صفحه، ورق می‌زند و به تصاویر صفحات نگاه می‌کند. در هر بار ورق زدن، انگشتانش را با زبان خیس می‌کند.] تاااا... اینجا عکساشو دربیار تا من بیام.

- باشه.

من چند دقیقه در سکوت مشغول قیچی کردن هستم و از هال صدای خش خش خفیفی می‌آید. آبجی به‌دنبال کرم می‌گردد.

من [با فریاد، در حالی که همه‌ی حواسم به کاغذِ در دستم است و مدام یک طرف و بعد طرف دیگر آن را نگاه می‌کنم]: این عکسو چی کارش کنم؟

- [با صدای بلند، از هال] چی؟

- می‌گم این عکسه رو چی کارش کنم؟

- وایسا بیام... چی‌شو چی کار کنی؟

- هم این‌ورش عکس داره، هم اون‌ورش.

- هم‌م‌م‌... خب اونی که خوشگل‌تره رو دربیار.

- باشه. کرمو پیدا نکردی؟

- نه هنوز. صفحه چندی؟

- یه دو، یه هفت.

- می‌شه بیست و هفت.

- بیست و هفت.

- آفرین.

آبجی به حال برمی‌گردد. من به کارم ادامه می‌دهم.

من: نچ!

آبجی [از هال بلند می‌گوید]: چی شده؟

- اینم هر دو ورش عکس داره!

- خب ببین کدوم خوشگل‌تره دیگه.

- هر دوتاش خوشگله.

- وایسا بیام... کو ببینم... آره هر دوتاش خوشگله!

- حالا چی کار کنیم؟

- اینو فعلاً بذار اینجا. برو صفحه‌ی بعد.

- باشه.

آبجی سریع به شماره‌ی صفحه‌ی پیش روی من نگاه می‌کند و دوباره از آشپزخانه خارج می‌شود. من مدتی به هر دو سمت کاغذ که عکس خوشگل دارد نگاه می‌کنم. بعد با دقت به اطراف نگاه می‌کنم تا در میان خرده کاغذهای پخش و پلا روی زمین، جایی برای کاغذهای دورو-خوشگل پیدا کنم. بعد از چند لحظه دوباره برمی‌گردم سر قیچی و کتاب.

آبجی: پیداش کردم.

من: کجا بود؟

- زیر تلویزیون. [آبجی وارد آشپزخانه می‌شود]

- کجا؟

- زیر تلویزیون. همون‌جایی که مامان کلیدو قایم می‌کنه.

- بازش کن.

- [زور می‌زند] درش سفته!

- بده من.

- خودم بلدم. [دوباره زور می‌زند. در کرم باز می‌شود.]

- کجا بچسبونیم؟

- اینجا رو این دیوار. اینجا وقتی در باز می‌شه دیده نمی‌شه، مامان نمی‌بینه.

- باشه.

- بذار من کرم بزنم، تو بچسبون.

- باشه.

- عکسای کتاب علومو این‌ور بچسبون، ریاضی رو اون‌ور.

-باشه...

نیم ساعت بعد، مامان از بیرون برمی‌گردد و می‌بیند که کف آشپزخانه پر از خرده کاغذ و لاشه‌ی کتاب است. انگار کتاب‌ها در چرخ گوشت انداخته شده‌اند. روی دیوار پر از تکه کاغذهایی است که با کرم به دیوار چسبانده شده. تکه‌های کاغذ تقریباً نیمی از یک دیوار را کامل پوشانده‌اند. دو کودک وسط تکه‌های کاغذ با چشمان درشت، با ترس به مادر خیره شده‌اند. لای موهای بلند و پرکلاغی دختر و موهای کوتاه و فرفری پسر، دستان هر دو تا آرنج، تمام لباس‌هایشان و فرش و دیوار آشپزخانه غرق در کرم است...

این بود انشای من! :دی

***

۱ اختلاف سن دقیق من و آبجی، سه سال و سه ماه و سه هفته‌ست! :))

۲ چسب قطره‌ای، چسب مایع

***

+ برای سخن‌سرا :)

۱۴ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۳۵
دکتر سین