اینجا می‌نویسم...

۱۷۵ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

تصمیم گرفتم بعد از مدت‌ها، کتاب غیرداستانی بخونم. کتابی که انتخاب کردم عنوانش هست شاه عباس اول، پادشاهی با درس‌هایی که باید فراگرفت (جلد یک) نوشتهٔ منوچهر پارسادوست. شرح جزءبه‌جزء و از نظر تاریخی مستندِ زندگی شاه عباس صفویه.

من تازه حدود سی صفحه‌ش رو خوندم و الحق که کتاب جذابیه. البته تاریخ‌نگاریه و شکل داستانی نداره. اما زندگی شاه عباس آن‌چنان پرفراز و نشیب بوده و سبک نگارش نویسنده چنان زنده و گرمه که فرصت خسته شدن پیدا نمی‌کنم. مثلاً می‌دونستین شاه عباس تنها پادشاه ایران تو طول تاریخه که سه بار به‌طور رسمی اعلام سلطنت کرده؟! یک‌بار در ده سالگی، بار دوم در چهارده سالگی و بار سوم در هجده سالگی. دو دفعهٔ اول فقط بازیچهٔ سران قدرت‌طلب بوده و اطرافیان فرصت‌طلبش قصد داشته‌ن از اعلام پادشاهی‌ش استفادهٔ ابزاری کنن! اما بار سوم واقعاً شاه می‌شه. تا سه نشه بازی نشه! :دی

یا این‌که می‌دونستین که شاه اسماعیل دوم، عموی شاه عباس (قبل از شاه شدن شاه عباس بهش عباس میرزا می‌گفتن) از قزوین (پایتخت اول صفویا) یه پیک می‌فرسته برای کشتن عباس میرزا؟ آخه رسم بوده که شاه، بقیهٔ خاندان پادشاهی رو که تهدیدی برای قدرتش بودن، بکشه یا کور کنه! :| این پیک مرگ، صفوی‌ها رو سید و از نسل پیامبر (ص) می‌دونسته و از کشتنشون اکراه داشته. (البته بعدها اثبات شد که صفوی‌ها سید نیستن. هرچند که خود شاه‌عباس از طرف مادری نسبش به امام سجاد (ع) می‌رسه.) برای همینم جناب پیک، راه قزوین تا هرات (جایی که عباس میرزا اون‌جا بوده) رو با کلی تعلل طی می‌کنه. خلاصه، این اواسط ماه رجب راه می‌افته و اواخر ماه رمضون (بیست‌وهفتم) می‌رسه هرات!! بعضی از مسلمونا شب بیست‌وهفتم ماه رمضونو شب قدر می‌دونن. برای همین پیک مرگ بازم تعلل می‌کنه تا توی همچین مناسبتی مرتکب همچین گناهی نشه. روز بعدش مادرِ پیک، که جزء ملازمین عباس میرزا بوده، مانعش می‌شه و نمی‌ذاره عباس میرزا کشته بشه. چند روز بعد هم به‌خاطر عید فطر از کشتن عباس میرزا منصرف می‌شه. ولی در نهایت روز بعد از عید فطر که دیگه هیچ بهونه‌ای نداشته، تصمیم می‌گیره شب که شد، عباس میرزا رو بکشه. چون اگه بیش‌تر از این معطل می‌کرده، شاه اسماعیل خودشو (خودِ پیک رو یعنی!) می‌کشته! از اون طرف چند روز قبل این ماجراها، شاه اسماعیل خودش توسط چندتا از سران قدرت‌طلب دربار کشته می‌شه! (چه خبر بوده مملکت؟! عملاً خرتوخر بوده!) یه پیک دومی راه می‌افته از قزوین سمت هرات که به پیک اول بگه اگه هنوز نکشتی، دیگه نکش! و در نهایتِ خرشانسیِ عباس میرزا، پیک دوم، غروب روز بعد از عید فطر می‌رسه به پیک اول و خبر مرگ شاه رو می‌ده و عباس میرزای کوچک رو از مرگ حتمی نجات می‌ده.

در کل کتاب جالب و جذابیه و کل زندگانی و حکومت شاه عباس رو پوشش می‌ده. برای کسایی که به تاریخ علاقه دارن فکر می‌کنم انتخاب خوبی باشه.

۴ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵
دکتر سین

وقتی توی صفحۀ چهارصد، قرار می‌شه دو نفر با خوبی و خوشی با هم ازدواج کنن، ولی کل داستان شیشصد صفحه‌ست؛ یعنی طی دویست صفحه، قراره حسابی از دماغشون دربیاد! تا اینا باشن که صفحۀ چهارصد ازدواج نکنن! :| :دی

+ از سری مکاشفات آن حضرت در حین خواندن جین ایر

۹ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۴
دکتر سین

خدا وکیلی چه خبره تو مملکت؟! :|

۱۳ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۹
دکتر سین

مرا از بهر دیناری ثنا گفت / که بختت با سعادت مقترن باد

چو دینارش ندادم لعنتم کرد / که شرم از روی مردانت چو زن باد

بیا تا هر دو با هم هیچ گیریم / دعا و لعنتش بر خویشتن باد

- سعدی


* این پست هر چند روز یک‌بار تغییر می‌کند و تاریخچه‌ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آخرین تغییر: سه‌شنبه، دوم مرداد ۹۷

دکتر سین

مکان: آشپزخانه‌ی خانه‌ی قبلی‌مان. داخلی - روز! :دی

زمان: یکی از روزهای تابستان سال ۷۳، اگر اشتباه نکنم...

من [پنج ساله] و آبجی [هشت ساله]۱ نشسته‌ایم وسط آشپزخانه، جلوی هر کداممان یک کتاب و در دست هر کداممان یک قیچی است.

***

من: آقا قبول نیست! چرا خرابه رو دادی به من، تیزه رو خودت گرفتی؟

آبجی: کتابا مال منه، پس قیچی تیزه هم مال منه. چسب آبکی۲ نداریم؟

- بابا داره. ولی نمی‌دونم کجا گذاشته.

- ماست چی؟ ماستم نداریم؟ فکر کنم با ماستم می‌چسبه...

- نه. ته سطلشو دیروز آب‌دوغ‌خیار درست کرد مامان، خوردیم.

- ای بابا! [مکث کوتاه و فکر] آهان! کِرِم مامان! [کتابی که جلوی من است را در دست می‌گیرد] تو از اینجاااا... [با دقت چند صفحه، ورق می‌زند و به تصاویر صفحات نگاه می‌کند. در هر بار ورق زدن، انگشتانش را با زبان خیس می‌کند.] تاااا... اینجا عکساشو دربیار تا من بیام.

- باشه.

من چند دقیقه در سکوت مشغول قیچی کردن هستم و از هال صدای خش خش خفیفی می‌آید. آبجی به‌دنبال کرم می‌گردد.

من [با فریاد، در حالی که همه‌ی حواسم به کاغذِ در دستم است و مدام یک طرف و بعد طرف دیگر آن را نگاه می‌کنم]: این عکسو چی کارش کنم؟

- [با صدای بلند، از هال] چی؟

- می‌گم این عکسه رو چی کارش کنم؟

- وایسا بیام... چی‌شو چی کار کنی؟

- هم این‌ورش عکس داره، هم اون‌ورش.

- هم‌م‌م‌... خب اونی که خوشگل‌تره رو دربیار.

- باشه. کرمو پیدا نکردی؟

- نه هنوز. صفحه چندی؟

- یه دو، یه هفت.

- می‌شه بیست و هفت.

- بیست و هفت.

- آفرین.

آبجی به حال برمی‌گردد. من به کارم ادامه می‌دهم.

من: نچ!

آبجی [از هال بلند می‌گوید]: چی شده؟

- اینم هر دو ورش عکس داره!

- خب ببین کدوم خوشگل‌تره دیگه.

- هر دوتاش خوشگله.

- وایسا بیام... کو ببینم... آره هر دوتاش خوشگله!

- حالا چی کار کنیم؟

- اینو فعلاً بذار اینجا. برو صفحه‌ی بعد.

- باشه.

آبجی سریع به شماره‌ی صفحه‌ی پیش روی من نگاه می‌کند و دوباره از آشپزخانه خارج می‌شود. من مدتی به هر دو سمت کاغذ که عکس خوشگل دارد نگاه می‌کنم. بعد با دقت به اطراف نگاه می‌کنم تا در میان خرده کاغذهای پخش و پلا روی زمین، جایی برای کاغذهای دورو-خوشگل پیدا کنم. بعد از چند لحظه دوباره برمی‌گردم سر قیچی و کتاب.

آبجی: پیداش کردم.

من: کجا بود؟

- زیر تلویزیون. [آبجی وارد آشپزخانه می‌شود]

- کجا؟

- زیر تلویزیون. همون‌جایی که مامان کلیدو قایم می‌کنه.

- بازش کن.

- [زور می‌زند] درش سفته!

- بده من.

- خودم بلدم. [دوباره زور می‌زند. در کرم باز می‌شود.]

- کجا بچسبونیم؟

- اینجا رو این دیوار. اینجا وقتی در باز می‌شه دیده نمی‌شه، مامان نمی‌بینه.

- باشه.

- بذار من کرم بزنم، تو بچسبون.

- باشه.

- عکسای کتاب علومو این‌ور بچسبون، ریاضی رو اون‌ور.

-باشه...

نیم ساعت بعد، مامان از بیرون برمی‌گردد و می‌بیند که کف آشپزخانه پر از خرده کاغذ و لاشه‌ی کتاب است. انگار کتاب‌ها در چرخ گوشت انداخته شده‌اند. روی دیوار پر از تکه کاغذهایی است که با کرم به دیوار چسبانده شده. تکه‌های کاغذ تقریباً نیمی از یک دیوار را کامل پوشانده‌اند. دو کودک وسط تکه‌های کاغذ با چشمان درشت، با ترس به مادر خیره شده‌اند. لای موهای بلند و پرکلاغی دختر و موهای کوتاه و فرفری پسر، دستان هر دو تا آرنج، تمام لباس‌هایشان و فرش و دیوار آشپزخانه غرق در کرم است...

این بود انشای من! :دی

***

۱ اختلاف سن دقیق من و آبجی، سه سال و سه ماه و سه هفته‌ست! :))

۲ چسب قطره‌ای، چسب مایع

***

+ برای سخن‌سرا :)

۱۴ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۳۵
دکتر سین

یکی از لحظات ضدحال زندگی یک بلاگر، اونجاست که یه مطلبی به ذهنش می‌رسه، نمی‌نویسه، همون روز یا فرداش یه نفر دیگه می‌نویسدش! :|

بدترش اینه که بلاگر بی‌نوا فکر می‌کرده اگر بنویسه برای هیچ‌کس جالب نیست. بعد می‌ره کامنتای همون یه نفر دیگه رو می‌خونه، عمق سوزشش بیشتر می‌شه!! :||

۱۳ دیدگاه موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۸:۵۱
دکتر سین

هر ترم حداقل یه دونه سید علی حسینی یا علی صادقی یا محمد محمدی یا علی رضایی تو کلاسام دارم! :|

:دی

۱۳ دیدگاه موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۵
دکتر سین

خوشحالم که توی گروه مرگ افتادیم. در غیر این صورت، این همه احترام و غرور و ابهت رو نمی‌تونستیم با دو سه‌تا بازی به‌دست بیاریم. با این‌که از ته قلبم آرزو می‌کنم زمان به عقب برگرده و اون شوت طارمی چند سانتی‌متر اون طرف‌تر زده بشه، اما حتی حسرت گلایی که نزدیم رو هم دوست دارم. بچه‌ها متشکریم... :)

+ فقط آرامش چشمای بسته‌ی بیرانوند وقتی توپ رو توی بغلش می‌فشرد... ^_^

۸ دیدگاه موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۰۷:۴۹
دکتر سین

من به‌عنوان یه جوون ایرانی، معترضم به وضع اقتصاد و معیشتم. من به‌عنوان یه ایرانیِ تحصیل‌کردهٔ در آستانهٔ سی‌سالگی از وضع اسف‌بار بی‌کاری به‌شدت ناراضی‌ام. من نمی‌تونم برای فقر و بی‌ارزش شدن سرمایهٔ خودم و بقیه فقط جوک درست کنم و بخندم. من تحملم داره تموم می‌شه وقتی می‌بینم ریسک سرمایه‌گذاری و راه انداختن یه کار تولیدی یا اقتصادی کوچیک ان‌قَدَر بالاست؛ درحالی‌که از اون طرف غده‌های سرطانیِ اقتصادی مثل دلالی و واسطه‌گری و نزول‌خواریِ رسمیِ بانکی هر روز و هر ساعت داره بیش‌تر و بیش‌تر خون مردمو توی شیشه می‌کنه. من نمی‌تونم به برنامهٔ کسایی برای آیندهٔ خودم و مملکتم تکیه کنم که به‌جای حل کردن پایه‌ایِ مشکلات، همه‌ش به فکر راه حلای موقتی هستن. من خسته‌ام از مدام تحمیق شدن با حرفای حبابیِ تکراری. من ناراحتم از چهرهٔ کریه فقر که داره ایمان و اخلاق مردمو می‌خوره. من گله دارم. ما گله داریم. ما درد داریم...

خدایا! خودت به دادمون برس...

۱۵ دیدگاه موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۹:۱۷
دکتر سین

به‌اندازه‌ی یک ایران کیف کردم...

+ به امید برد مقابل پرتغال! :)

۱۰ دیدگاه موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۲
دکتر سین