اینجا می‌نویسم...

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

آیا ما هر سال باید این جملات رو تکرار کنیم؟ مسئولین محترم بیان، متشکریم که زحمت کشیدید و لیست وبلاگ‌های «برتر» (؟!) رو منتشر کردید؛ اما کاش به‌جای شمردن تعداد کلیک‌ها توی هر وبلاگ، کیفیت مطالب و محبوبیت بلاگرا رو بسنجین. 

واقعیت اینه که برای کسایی که به دیتابیس آمار وبلاگ‌ها دسترسی دارن، درست کردن لیست وبلاگ‌های برتر با این کیفیتی که هر سال می‌بینیم، خرجش چهار خط کد نوشتنه که نه وقتی می‌گیره، نه تلاشی می‌خواد، و نه در واقع نتیجه‌ی مفیدی تو فضای وبلاگ‌نویسی داره؛ بلکه به‌عکس شاید به بلاگرا (مخصوصاً جوون‌ترا) این‌طور القا کنه که می‌شه کیفیت رو فدای کمیت کرد، ولی در عوض جزء برترین‌ها شد!

من اگه جای بیانی‌های محترم بودم، و اگه واقعاً دلم می‌خواست که در این زمینه یه حرکت مؤثرِ غیرنمایشی انجام بدم، دوتا کار می‌کردم:

یک: کار ساده‌تر؛ برای نام‌گذاری لیست مذکور به‌جای عبارت «برتر»، از عبارت «فعال‌تر» استفاده می‌کردم؛ که حق مطلب به‌درستی ادا بشه. (این حداقل کاریه که می‌شه از سال آینده در این زمینه انجام داد...)

و دو: کار سخت‌تر؛ اگر واقعاً بخوام وبلاگ برتر رو به بقیه نشون بدم، قبلش تعیین کنم که: برتر در چه زمینه‌ای؟ زیبایی قالب؟ اثرگذاری اجتماعی؟ روزانه‌نویسی؟ اطلاع‌رسانی؟ جلب مخاطب؟ سرگرمی؟ یا شایدم یه برایندی از چندتا یا همه‌ی این پارامترا... البته فکر نکنین که من متوجه میزان وسعت و سختی چنین ارزیابی‌ای نیستم؛ به‌خصوص اگه بخوایم سنجش توی بازه‌ی طولانی یک‌ساله انجام بگیره. برای همین هم به نظرم راه حل اینه که یه جشنواره‌ی سالانه برگزار بشه؛ یه سری معیار تعیین بشه؛ یه هیأت داوری تشکیل بشه؛ یه بازه‌ی زمانی محدود در نظر گرفته بشه و یه سری کاندیدا که یه سری شرایط اولیه و حداقل‌ها رو دارن، وارد این رقابت بشن، داوری بشن و معرفی بشن. البته این کار نیازمند صرف هزینه، توان و از همه مهم‌تر فکر بیش‌تره تا مفید و در عین حال عملی باشه. اما به‌طور قطع نشد نداره...

وقتی این کار انجام بشه، می‌شه دید که چند درصد وبلاگایی که توی لیست برترها قرار دارن، جسارت ورود به چنین عرصه‌ای رو خواهند داشت. به قول یکی از دوستان، روزی که وبلاگ فخیم چفچفک (!) در صدر لیست وبلاگ‌های برتر یک سال نباشه، ایستاده برای بیان دست خواهیم زد!!

۶ دیدگاه موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۲
دکتر سین

با کم و زیادش حدود یک ماه پیش، یه مسابقه‌ی کوچولوی دورهمی توی رادیو داشتیم که از یه کل‌کل بانمک شروع شد. مسابقه بین من، مسعود و یاسی بود. قرار بود ببینیم که کی بهتر می‌نویسه و از آقاگل خواستیم تا به‌عنوان حَکَم چندتا کلمه پیشنهاد بده و ما باهاش یه متن بنویسیم و متنا رو بدون ذکر اسمامون بذاریم توی گروه تا بقیه به نوشته‌ی بهتر رأی بدن. تا قبل از این‌که آقاگل کلمه‌ها رو پیشنهاد بده (همون کلمه‌هایی که توی عنوان این پست مشاهده می‌فرمایین!!)، خیال می‌کردیم چالشمون اثبات خودمون و قدرت قلممونه. اما وقتی سعید کلمات رو گفت، فهمیدیم چالش اصلی پیدا کردن جواب این پرسشه: چه‌کسی سعیدو به‌عنوان داور منصوب کرد و چرا؟! :| :دی

خلاصه که جاتون خالی، دلتون نخواد، کلی خوش گذشت بهمون... متن خودم رو این پایین گذاشتم. این هم متن مسعود و یاسی

***

«اصلاً کوکوسبزی درست می‌کنم!» پیرزن با دمپایی روفرشی کهنه لخ‌لخ به‌سمت یخچال رفت و ادامه داد: «آره؛ کوکوسبزی خوبه.» و همین‌طور که آروم سبزی خردشده‌ی منجمدو از یخچال بیرون می‌آورد، آهی کشید و گفت: «هی احمد آقا! احمد آقا! یادته چه‌قدر از کوکوسبزی بدت میومد؟ یادته هر وقت از دستت حرصم می‌گرفت کوکوسبزی می‌ذاشتم جلوت. یادته همیشه از لج من تا تهشو می‌خوردی؟» با پاهای واریس‌گرفته خودش رو پای اجاق رسوند. نگاهی به تیکه سنگ تو دستاش انداخت. «حالا کو تا این یخش وا شه؟ املت درست کنم اصن.» برای چند لحظه به سبد پیاز کنار ظرف‌شویی خیره موند، ولی منصرف شد. سبزی رو روی اجاق رها کرد و به‌طرف صندلی وسط آشپزخونه حرکت کرد و گفت: «وا می‌شه یخش حالا. کارم چیه؟ می‌شینم تا وا شه.» دستشو روی میز ستون کرد و با ناله‌ای کش‌دار روی صندلی نشست. «آی خدا! این پاها منو کشت!» و بنا کرد به مالیدن ورم زانوش. ناگهان از جا پرید.

- سکته کردم بچه! یه اِهِنی! اوهونی!

- من هر چی داد زدم مامان گلی... مامان گلی... مامان گلنار! نشنیدی. سمعکتو بازم بستی؟!

- از دست این مدرسه بغلیه. بچه‌هاش نه‌ها! ناظمه. نعره که می‌زنه کل کوچه می‌لرزه! یه روز می‌رم با سیم همون میکروفون دارش می‌زنم!

مکثی کرد و بعد پرسید: «از کی اینجایی؟»

- از موقعی که آقاجون داشت از لج شما همه کوکوسبزیا رو به زور قورت می‌داد!

- یادم باشه کلیدا رو ازت بگیرم.

- تقصیر من چیه مامان گلنار! خودت بلند بلند فکر می‌کردی! گوش که چش نیست ببندیش. می‌شنوه دیگه.

- خب حالا. نترس، نمی‌گیرم. چی شده باز امشب اومدی اینجا؟ لابد بازم اون دختر بیچاره رو حرص دادی اونم از خونه پرتت کرده بیرون؛ آره؟

- من همیشه گفتم: من به عزیز رفتم این‌قد باهوشم.

- شما مردا این زبونو نداشتین چی کار می‌کردین؟ باز سر چی اوقاتشو تلخ کردی؟

- عزیز! شما مامان گلی منی یا اون؟ اول بپرس چی شده بعد محکوممون کن!

- محکوم چیه؟ مرد باس نازکش و جورکش باشه که تو نیستی! دیگه من که می‌شناسمت. خودم بزرگت کردم. اون موقع که من مدرسه می‌رفتم، هر روز آقا جونت به هوای من میومد پای دیوار مدرسه. تا صدای غار غار موتور گازیش می‌اومد، بچه‌ها کله‌هاشون می‌رفت تو هم و پچ‌پچا شروع می‌شد. صداش! صداش! می‌اومد شروع می‌کرد خوندن: گلنار، گلنار، کجایی که بی‌تو شد دل اسیر غم، دیده‌ام گهربار... هر بارم فراش مدرسه رو می‌نداختن به جونش. اما ول‌کن من نبود. نه قبل ازدواج باشه‌ها. همیشه نازمو می‌خرید. از دستم دلخور می‌شد اما ولم نمی‌کرد. اگه ما عاشق بودیم، شماها چی‌این؟ پسر! یه نمه گذشت داشته باشی نمی‌میری. یه نمه ابرام داشته باشی ازت کم نمی‌شه.

- چشم متنبه شدم عزیز. قول!

- جون عمه‌ت! مثل همیشه.

- حالا شام چی داریم؟ کوکوسبزی؟

- روتو برم پسر. عین عموت سنگ‌پای قزوینی! ان‌قد امروز فردا نکن. آدم همیشه با خودش می‌گه حالا وقت دارم. اما تا به خودش میاد می‌بینه همه عمر داشته این پا و اون پا می‌کرده.

 - قربون مامان گلی سنگ‌پا شناسم برم. امشبم پناهم بدی فردا می‌رم نصایحتو موبه‌مو اجرا می‌کنم. الانم نمی‌خواد با این حالت وایسی پای گاز. الان زنگ می‌زنم پپرونی بیاره!

- تو آدم‌بشو نیستی.

و تو دلش خوند: گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم، آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی!

***

+ به نظر شما کدوم متن بهتره؟

۱۱ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۲
دکتر سین

با تبریک عید سعید مبعث پیامبر رحمت (ص)، ادامه می‌دیم ختم قرآنو از بخش ۱۴۱:

.::   بخش‌های ۱۴۱ تا ۱۶۰   ::.


۱۴۱ دکتر سین | ۱۴۲ شباهنگ | ۱۴۳ آقاگل | ۱۴۴ رامین | ۱۴۵ فرشته ... | ۱۴۶ ترنم | ۱۴۷ سارا ارت | ۱۴۸ حنا :) | ۱۴۹ آرزوهای نجیب :) | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ التماس دعا
۹ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۷
دکتر سین

همیشه کسایی که به‌جای پیروی از قواعد دیگران، قواعد خودشون رو ایجاد می‌کنن؛ تعریف جدیدی از جذابیت ارائه می‌دن. دارم در مورد بازی خوش‌ساخت، زیبا و در عین حال نه‌چندان سنگینِ Gorogoa صحبت می‌کنم. یه پازل، که احتمالاً شبیه پازلای دیگه‌ای که تا حالا دیدین نیست.

شاید اولش که شروع به بازی کنین، همه چیز براتون عجیب باشه. اما همین که قواعد بازی دستتون بیاد، پرت می‌شین توی دنیاهای موازی و رمزآلودی که پیشروی توشون به میزان هوش شما بستگی داره.

اگر به پازل علاقه دارین، Gorogoa یکی از بهترین انتخابای ممکن برای شماست. به امتحانش می‌ارزه. :)

 

دریافت تریلر

۳ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۲
دکتر سین

حسن

چشمان خون‌گرفته‌اش را گشاد کرد

و فک‌ها را به یکدیگر افشرد

و با نگاهی آتشین بانگ برآورد

هان!

به خیالت

ما برای مشکلاتمان

راه حلی نخواهیم یافت؟!

دلار

لبخندی بر لب

لحظه‌ای درنگ کرد

و گفت

زیپ شلوارتان

دیرگاهی‌ست

گشوده مانده حضرت استاد...

حسن پایین را نگریست...

دلار 

با انگشت اشاره

به زیر بینی حضرت مستطاب

تپکی زد

و خنده‌کنان

مسیرش را

به سوی آبی بی‌نهایت آسمان

پی گرفت...

۶ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۳
دکتر سین

یکی از دلایلی که من عاشق گروه رادیو بلاگی‌ها هستم اینه که چند وقت یک‌بار بحث کتاب و کتاب‌خونی توش پیش میاد که برای من به‌شخصه از جذاب‌ترین بخشای مکالماتمونه. نمی‌دونین چه موهبت بزرگیه صحبت با کسایی که کلی کتاب خونده‌ن. :)‌

چند وقت پیش توی گروه، بحث کتابایی شد که نصفه رهاشون کردیم. از اون موقع مغزم روی این موضوع قفل کرده و هر چند ساعت یه بار یه کتاب یادم میاد که نصفه‌کاره ولش کردم! مثل: من زنده‌ام، صد سال تنهایی، بوف کور، ارباب حلقه‌ها، شهر طلا و سرب، قلعه‌ی حیوانات، خشم و هیاهو وَ وَ وَ. البته مسأله این نیست که این کتابا، خوب نبودن. (که خب بعضیاشون نبودن واقعاً!) مسأله اینه که هر سال داره به تعداد کتابای این لیست اضافه می‌شه! نمی‌دونم؛ شایدم تموم نکردن یه کتاب واقعاً عادت بدی نیست و من دارم سخت می‌گیرم...

حالا بی‌زحمت شماها چندتا کتاب رو که نصفه رها کردین - اگه دوست دارین - نام ببرین و بگین چرا تمومشون نکردین. اگرم راه‌کاری دارین که جلوی این اتفاق رو بگیره ممنون می‌شم در میون بذارین. :)


+ علاوه بر تعدد آمد و شد مهمونا و قانون مسخره‌ی «هر دیدی، بازدیدی داره» که زجر عیددیدنی رو دوبرابر می‌کرد و کنسل شدن شمال رفتن و چندتا عامل اذیت‌کننده‌ی دیگه؛ یکی از چیزایی که باعث شده بود از نوروز بدم بیاد این بود که تعداد ستاره‌های روشن وبلاگم در اکثر اوقات صفر، بعضی مواقع یک و به‌ندرت دوتا می‌شد. ممنون که فعال‌تر شدین. مرسی که هستین. :)

+ خلاقیت در عنوان پست موج می‌زنه! خخخخ

۱۰ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۳
دکتر سین

+ غزل

۰ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۶
دکتر سین

اون شیش‌صد هزارتا ایده برای نوشتن توی وبلاگ که شبا موقع خواب توی رخت‌خواب تا نصف شب نمی‌ذارن بخوابی، روزا کجا می‌رن؟ :|

۴ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۲
دکتر سین

نمی‌دونم کتاب معراج‌السعادة رو تا حالا خوندین؛ یا حتی اصلاً‌ اسمش به گوشتون خورده یا نه؟ معراج‌السعادة یه کتابه از ملا احمد نراقی (فقیه، دانشمند، فیلسوف، نویسنده، شاعر، ریاضی‌دان، منجم و ...) در مورد اخلاق اسلامی. به‌جز مطالب منظم و منسجم، مباحث علمی و ظریف و مضمون دلکش و عبرت‌انگیز این کتاب؛ قلم سحرآمیز و بیان مستحکم ملا احمد نراقی هر خواننده‌ای رو می‌تونه مجذوب خودش بکنه. این بخش کتاب رو از فصل «در مذمت دنیا» با هم بخونیم و لذت ببریم، یه معجون از لذت و عبرت:

شاهان عرب و عجم را ببین که از خیل و حشم با خود چه بردند؛ و خسروان تُرک و دیلم را نگر که به‌جز لقمه‌ی نانی از دنیا چه خوردند. شاه و گدا، از لوحِ مزار، سنگ بر سینه، خفته؛ و صالح و طالح، در حجله‌ی قبر، خود را نهفته. هیچ گِلِ زمینی نیست که یوسف‌جبینی در چاه نیفتاده؛ و هیچ راهی نه، که سلیمان‌جاهی در آن روی بر خاک قبر ننهاده. هیچ صبحی نه، که پسری را در مرگ پدری، گریبان چاک نکرده؛ و هیچ شامی نِی، که پدری در عزای پسر، غمناک نه. سپه‌سالاران را نگر، که تنها در دست شحنه‌ی اجل، گرفتار؛ و گردن‌فرازان را بین که سرها در پیش و به کار خود در کارند. وزیران را بین، دفتر وزارتشان برباد رفته؛ امیران را نگر، بی‌سپه و لشگر، در وحشت‌آباد گور خفته. عالمان را بین، بر منبر تابوت، نهاده بر دوش، می‌کشند؛ عابدان را نگر، که بر محراب لَحَد، سر بر خشت خام می‌نهند. کدام پادشاهی بر سریر دولت نشست، که آخرالامر طعمه‌ی گرگ اجل نشد؛ و کدام شهنشاهی را بر تخت عزت متمکن ساخت که دست مرگ به خاک مذلتش نکشید؟ صد قرن بیش است که ذوالقرنین به زندان لحد محبوس؛ و دارای جهان‌دار از دارایی خود مأیوس است. دستان رستم دستان بین به زنجیر قضا و قدر؛ افسر افراسیاب را نگر با خاک راه برابر. کاسه‌ی سر کاوس از سنگ حوادث شکسته؛ و کتف و بازوی شاپور ذوالاکتاف را به ریسمان اجل محکم بسته. بهرام گور گرفتار زندان گور؛ و قامت قباد از قبای زندگانی عور. اشکانیان در ماتم حیات اشک‌ریز؛ و ساسانیان در دست اجل وسائس قهر الهی در رستاخیز. عباسیان در مصیبت زندگی لباس سیاه در بر؛ و آل سامان را خاک بی‌سامانی بر سر. محمود غزنوی را دود از دودمان بر آمد؛ و طغرای سلجوقی را طغرای سلطنت برآمد. از مُلک مَلِک‌شاه نشانی نه؛ و از خنجر سنجر به‌جز نامی نیست. چنگیز خون‌ریز در چنگ پلنگ اجل گرفتار؛ و تیمور مغرور طعمه‌ی مار و مور. فاخته در خرابه‌ی قصر هلاکو، به کوکو گفتن مشغول؛ قاآن و غازان از منصب والای سلطنت معزول؛ و اورنگ او رنگ بدنت، بی زیب و رنگ مانده؛ و همایون همایون‌فال آستین بر تخت و تاج افشانده.

۳ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۳
دکتر سین

آورده‌اند که دکتر - پیس بی آپان هیم۱ - لباس راحتی به بر، نوروزگاهان به خانه اندر بنشسته بودندی و سر خویش را تا سیب گلو در جَیب مراقبه‌ی تل‌گِرام فرو کرده بودندی، بر مبل لمیده، به گوشیِ اندر چارج‌نهاده، اَتَچ گشته بودندی؛ که خاله‌زادگان، که از حیث شمار به‌احصا درنگنجند - و این خود آیتی است بر برکتی بس موسع که خداوند - سبحانه - بر دامان خاله‌ی مکرمه عنایت کرده بودندی، برای اهل فکرت و عبرت - جملگی از چپّ و از راست وی را در حلقه‌ی محاصره، تنگ، فرو بگرفتندی. وی که غافل‌گیر شدن در مرامِ مرمرینش یافت می‌نشود، به طرفة‌العینی - همچو جنی که ز بسم‌الله گریزد - به اتاق خویش اندر، شیرجه زدندی و کلون درب را پشت سر، به‌غایت استحکام بیانداختی، چنان‌که از نفوذ هر خناس و نسناسی در امان شدی. پس عرق‌ریزان، البسه‌ی ناراحتی را جایگزین البسه‌ی راحتی نموده، در پی اسباب تیشان‌فیشان گشتندی. چون قدری جُستی، آلت تیشان۲ را بیافتی؛ اما هر چه بیش‌تر از پی ابزار فیشان۳ گشتندی، کم‌تر یافتی. چون قدری بیاندیشیدی، دانست که دوش وی را بر میز توالتِ دیگر اتاق نهاده بودندی. «او شت» گویان، ترسان و لرزان، دست بر دستگیره حلقه کردندی، مردد، به انواع حیَل ممکنه بر نائل آمدن بر فیشان همی‌اندیشیدی. در افکار مشوش خویش مستغرق همی‌بودی، که صدای تقّ باز شدن درب اتاق، به‌ناگاه، گرد مرگ‌بار سکوت بر پذیرایی افشاندی و گردن‌ها را، جملگی، به جهت درب - لعنت‌الله علیه و علی اصواته - چرخاندی. دکتر، آچ‌مزگشته و بی‌نوا، به ضرب و زور فراوان، لبخندی بر پوکرفیسِ خویش فروپوشاندی و به‌بهِ کشیده‌گویان، به‌استقبال میهمانان - جلادانِ مأمورگشته ز جانب حاکم جبارِ سرنوشت - شتافتی و بر گونه‌ی اولاد ذکورِ خاله ماچ تفی حوالت کردی و تفی‌ترش پس گرفتی، مین‌وایل، بر اُناثِ جمع، درود و خوش‌آمد و سال‌مبارکی همی‌فرستادی. چون مجلسیان جلوس کردندی، و غلغله و قهقهه دیگر بار بر هم آمیختی، وی عزم میز توالت کردندی و بدون تعلل، دویم بار درب پشت سر خویش چفت و بست‌کنان، خویش را به دستینیشن رسانیدی. لیکن چون نیک نگریستی، فیشان را بر میز توالت نیز نیافتی. «وات د هل»گویان بر مغز مشوش و مغشوش خویش فشار آوردی و فشار آوردی و فشار آوردی، تا به حدی که آمپر مغزش چسباندی. ولی ره به جایی نبردی. لاجَرَم، بی‌بو، به جمع خون‌ریزانِ مست ملحق شدی. چون در انجمن مستقر گشتی، رایحه‌ای آشنا مشامش را به‌سمت صحنه‌ی جرمی هول‌انگیز هدایتگر شدی. جغله نوادگانِ خاله، فیشان در دست، به‌دنبال یکدیگر همی‌دویدندی و از فیشان عزیزتر از جان، در عوضِ تفنگ آب‌پاش بهره جستندی! دکتر که از ناحیتِ دربِ پشتی به حریقی سوزان مبتلا گشته بودندی، تمام قوای جسمانی و روحانی خویش به کار بستی تا عنان خون‌سردی - دست کم در ظاهر امر - ز کف ندادی و همچنین خویش را به مباحث مهم در باب اوضاع جوی بهاران علاقه‌مند و مشتاق نشان دادندی. و در اینجای حکایت خون‌بار و اشک‌بار بودی که نگارنده ترجیح بدادی مخاطبینِ کرام را با دلِ خون‌گشته ز حکایت، در اوج داستان رها گردانیدی، و چراغ مجلس بکشتی، تا معذوریت حضور ز زاری حضار برگیرد. تمّت! 


* خاله‌بازی در نوروز!

۱ علیه‌السلامِ غرب‌زده!

۲ شانه‌ی موی؛ در پارسی میانه «تیشانه» بوده که به مرور «تشانه» و سپس «شانه» شده. منبع: به‌شدت نامعتبر!

۳ خوشبوی‌کننده‌ای که فیش فیش صدا می‌دهد. ادکلن.

۱۱ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۳۲
دکتر سین