ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

اینجا می‌نویسم...

1209- این نیز بگذرد...

يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۸ ب.ظ

همیشه اون‌جوری نمی‌شه که ما می‌خوایم. بعد از اون همه کتاب خوندن و دیدن فیلمای آموزشی و استرس کنکور و مصاحبه، آخرش نشد که بشه. حیف! کلی براش زحمت کشیدم. کلی برای گرفتن توصیه‌نامه‌ها از این دانشگاه به اون دانشگاه رفتم. کلی وقت برای جور کردن مدارک گذاشتم. اما انگار قسمت نبود. کاش به حرف دکتر سین گوش می‌دادم و چند ماه قبل از مصاحبه با استاد مورد نظرم مکاتبه می‌کردم! [:دی]

روز اول که نتایج مصاحبه‌ها اعلام شد، رفتم توی سایت تا ببینم چه کرده‌م. اولش وارد فاز شوک شدم. اما بعد که طی چند ساعت چندین مرتبه سایت رو چک کردم، وارد فاز یقین شدم. باور کردم که چشمام دارن درست می‌بینن و انگار واقعاً امسال دکتری قبول نشده‌م. سپس، خوب که عمق فاجعه رو حس کردم، وارد فازِ زار زار گریستن شدم. در واقع بالشتمو سه روزه گذاشتم تو آفتاب، ولی هنوز خشک نشده. الانم کم‌کم دارم وارد فاز پذیرش می‌شم. به این فکر می‌کنم حتماً خیر و صلاحی توش بوده که قبول نشده‌م. دنیا که به آخر نرسیده.

علی‌الحساب فعلاً یه مدت از وبلاگ‌نویسی فاصله می‌گیرم. می‌خوام تمرکز کنم ببینم حرکت بعدی‌م در زندگی چیه. شاید به حرف بابا گوش دادم و رفتم یه رشتهٔ دیگه. شاید به قول مامان و عمه بی‌خیال درس شدم و شوهر کردم. شایدم به توصیهٔ داداشم وارد فعالیتای اقتصادی شدم! [:دی] ولی الان به فاصله گرفتن از همه چیز نیاز دارم. حالا که دیگه عجله‌ای هم برای دفاع ارشد ندارم، فرصت خوبیه تا بشینم حساب کنم ببینم کجام و بادبانا رو به کدوم سمت باید بگردونم.

فکر می‌کنم توی این مدت دلم برای وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تنگ بشه. شایدم نشه! نمی‌دونم. ولی مطمئن باشین کمافی‌السابق همه‌تون رو می‌خونم و کامنت می‌دم. امیدوارم بتونم سریع‌تر به جمع‌بندی درست و منطقی برسم. دعام کنین. :)


+ تا حالا شده دو بار در یک چالش شرکت کنین؟! [کلیک! :دی] به دعوت شباهنگ برای چالش رادیو بلاگی‌های عزیزم...

+ سرکار خانوم شباهنگ! این همون پست خداحافظیه که بارها درباره‌ش حرف زدیم و می‌گفتیم «نچ نچ نچ! چرا بعضیا بدون خدافظی یهو می‌ذارن و می‌رن!» یهو نذار برو. اصن دیر اومدی نخواه زود برو! امیدوارم هر تصمیمی می‌گیری، شروع کردن فصل «چهار» هم بخشی از برنامه‌ت باشه. :)

+ بعد از شصت بار نوشتن و پاک کردن، نهایتاً نتیجه، پست به‌شدت معمولی‌ای شد که در بالا مشاهده می‌فرمایید! چه‌قدر نوشتن جای یه نفر دیگه برام سخت بود! اگر بدونین برای نوشتن همین چند خط، چه‌قدر فسفر سوزوندم! ناامیدکننده‌ست! :دی

+ در همین راستا جا داره بگم که پست جولیک الحق مرزهای «من به‌جای تو» رو به دور از دسترس‌ترین شکل ممکن درنوردیده! جداً تشویق داره. :)

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۱
دکتر سین
اول داشتم میگفتم عه خوب بود که، بعد رفتم پست جولیک رو خوندم نظرم تغییر کرد، مرزها رو جا‌به‌جا کرده اصلا :دی
پاسخ:
خیلی شبیه نوشته انصافاً. :دی
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۱۶ بهارنارنج :)
خب چه کاریه برید؟:|
تازه ما روحیه میدیم بهتون،قول میدیم بجه ها خوبی باشیم:دی


ان شاءالله همه جوونا شغل مناسبی گیرشون بیاد که دوست دارن
پاسخ:
:دی
رفتن یا نرفتن که یه تصمیم شخصیه. اما اگه خواستین برین، بگین و برین. ملتو توی کف نذارین که چی شد؟! چرا رفت؟! :پی
ان‌شاءالله. :)
سلام، چرا شرط مسابقه که 100 کلمه بود رو رعایت نکردین ?
چرا شما و خیلی های دیگه اصلا اهمیت ندادین به این محدودیت و این شرط?? 
یعنی رادیو بلاگی ها اینقدر حرفش کشکی هست که هیچ کس شرط مسابقش رو رعایت نکنه ???
پذیرفتن متن کسانی که شرط و محدودیت مسابقه رو رعایت نکردن درسته ???

پاسخ:
من به چهار دلیل رعایت نکردم! یک. شباهنگ اساساً طویله‌نویسه! دو. پست قبلی‌م که اون رو هم برای چالش نوشته‌م، خیلی کوتاه‌تره. سه. قرار نیست پستای بچه‌های رادیو توی پادکست استفاده بشه تا بتونیم پستای بیشتری رو بخونیم. بنابراین رعایت نکردن این بند از طرف ماها خیلی آسیبی ایجاد نمی‌کنه. چهار. زورم زیاده! :دی
بالشم تقریباً دیگه خشک شده و نمکِ اشکام به جا مونده فقط. یه چیزی تو مایه‌های دریاچهٔ ارومیه است الان. تو این یه هفته خیلی فکر کردم. داداشم میگه کاموا بگیرم لیف و اسکاچ بباف ببرم تو چهارراه بفروشم سودش نصف نصف :)) مدرک لیسانسشم قراره بذاره کنار مدارک من تو کوزه آبشو بخوریم باهم.

چقدر پستت معمولی و آروم و خوب بود. انگار امروز نوشته باشمش. انگار بعد یه هفته از اعلام نتایج، بعد یه هفته خاک خوردن لپ‌تاپ و میزم، لپ‌تاپمو روشن کرده باشم و نشسته باشم پای این پست و نوشته باشمش. برای فصل چهار نقشه‌ها داشتم و حالا دارم فکر می‌کنم چه اشکالی داره این فصل یه فصل معمولی باشه؟ روزهای معمولی یه دختر معمولی. بی قیل و قال درس و دانشگاه و خوابگاه و کار. یه زندگی معمولی. ترسناکه. از مهر ۷۷ روزی نبوده که من دغدغهٔ درس و امتحان فرداها رو نداشته باشم. یه هفته است همچین حسی دارم. به خلأ عجیبی رسیدم.
پاسخ:
سشوار بکش بالشو! :دی
خوشحالم که معمولی و آروم و خوب یافتی پست رو! :دی
اصلاً معمولی بودن خیلی خوبه. اینو یه آدم به‌شدت معمولی داره می‌گه بهت. معمولی باش. بذار راحت بگذره. سخت بگیری سخت می‌گذره. :)
معمولی شدن بعد از مدت‌ها خفن بودن، یه انتخاب هوشمندانه‌ست. ایشالا فصل چهارِ هوشمندانه‌ای داشته باشی. :)
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۲۸ بهارنارنج :)
نه منظورم  از خب چه کاریه برید؟این بود که نرید:دی

جسارت نشه

البته:|
پاسخ:
آهان. نه بابا! راحت باشین. :)
از اونجا پست هولدن رو هم خوندم، خیلی شبیه جولیک نوشته بود:))
پاسخ:
آره؛ خیلی بانمک بود. :)
آقا من اعتراض دارم، تو رادیو نوشتن چهارخط و صد کلمه، همه تون چهار پاراگراف  و هشتصد کلمه نوشتین:-D
به نظرم این هم میتونست شباهنگ باشه.:-)

@ شباهنگ:بالاخره یه نفر کمی غیرمنطقی تصورت کرد و به گریه ها و ضجه ها اشاره کرد:-D
پاسخ:
:دی
جواب کامنتم به مهسا رو بخون. :)

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی