اینجا می‌نویسم...

در موقعیت تصمیم‌گیری...

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۴۱ ب.ظ

قبل از هر چیز مرسی که به سؤالم جواب دادین همگی. برام مهم بود قبل از این‌که بگم چی شده بدونم نظر کلی شماها چیه. این‌که بدونم موضوعی که ذهن منو به خودش مشغول کرده، طبیعیه یا نه! و تا چه حد برای بقیه‌ی شماها موضوعیت داره.

ضمناً می‌بخشید که به کامنتا جواب ندادم؛ چون در واقع کامنتای شما، خودشون جواب بودن! :دی این پست یه جواب کلی و بزرگه برای جوابای شما و چرایی سؤال دیروز...

عرض کنم خدمتتون که طیف جوابای شما رو به این سؤال که «خونواده‌تون می‌دونن وبلاگ دارین؟» می‌شه توی چند دسته به این شکل تقسیم‌بندی کرد:

۱. نه، و نمی‌خوامم بدونن! اصن چه معنی داره؟!

۲. نه (همین‌جوری نه‌ی خالی!)

۳. نمی‌دونم (یعنی برام مهم نیست!)

۴. کلیتشو می‌دونن، اما جزئیاتشو نه.

۵. بعضیا می‌دونن، بعضیا نه.

۶. بله (بله‌ی خالی بدون توضیح اضافه...)

۷. بله و حتی چه خوبه که می‌دونن!! :|

که این وسط اون گزینه‌های «کلیت آره، جزئیات نه» و «بعضیا آره، بعضیا نه» با اختلاف بیش‌ترین میزان آرا رو داشتن.

خب داستان از این قراره: منم مثل خیلیا دوست داشتم - و دارم - که آدرس وبلاگمو خونواده ندونن. چون همون‌طور که احتمالاً می‌تونین درک کنین و بعضیاتون هم بهش اشاره کردین، پتانسیل زیادی وجود داره که در چنین شرایطی آدم دیگه خودش نباشه. به قول آرزوهای نجیب، آدمو معذب می‌کنه و باعث خودسانسوری می‌شه و در اون صورت دیگه من، من نخواهم بود. البته خونواده‌م به‌صورت کلی می‌دونن که یه کارایی (!) می‌کنم. اما این‌که دقیقشو بدونن یا آدرس داشته باشن، نه. در واقع حالت ایده‌آل من وقتیه که بقیه‌ی اعضای خونواده بدونن وبلاگ من وجود داره، اما نخوننش!

اگر یه نگاه کلی به جوابای شما (کامنتای پست قبل) بندازیم، می‌تونیم نتیجه بگیریم که این موضوع، یعنی مطلع بودن خونواده و اطرافیان از وبلاگ‌نویسی، یه بحث ساده‌ی پیش‌پاافتاده نیست - حداقل برای درصد قابل‌توجهی از بلاگرا. و برام جالب بود که هیچ‌کس جوابش «در موقعیت تصمیم‌گیری هستم.» نبود! موقعیتی که الان من دقیقاً وسطش قرار دارم.

حالا چی شد که من تو موقعیت تصمیم‌گیری هستم الان؟

ما بعد از مدت‌ها که مودمِ بدون وای‌فای داشتیم توی خونه، تصمیم گرفتیم از سرویسای پرسرعت‌تر استفاده کنیم. بنابراین اواخر سال گذشته سرویس جدید و مودم جدید گرفتیم که باعث شد از اون به بعد خونه وای‌فای داشته باشیم.

بابای من، مثل بابای خیلیای دیگه به‌شدت پیگیر اخبار روزه! :| وقتی می‌گم به‌شدت یعنی به‌شدتا!! همیشه و هر ساعت سرش توی تلویزیون بود تا اخبار رو داغ داغ رصد کنه. چرا؟ نمی‌دونم! :| وقتی زیرساخت لازم برای دسترسی بابا به اینترنت فراهم شد، من برداشتم کار با اینترنت رو یاد بابا دادم. در نتیجه بابا الان هر شب یک ساعت گوشی دستش می‌گیره و اخبار رو مرور می‌کنه!

داشتیم خوش و خرم با همین فرمون جلو می‌رفتیم که دیشب بابا یه حرکت جدید زد: برداشت اسم اعضای خونواده رو یکی یکی سرچ کرد توی اینترنت! :|| و از روی نتایج اسم من به شازده کوچولو در مترو و از اون‌جا به رادیو بلاگی‌ها رسید. و البته کاش داستان به اینجا ختم می‌شد! بابا کشفشو با سایر اعضای خونواده، یعنی مامان و آبجی هم در میون گذاشت!!‌ :|

حالا مطمئنم اگر بابا خودش هم پیگیر داستان نباشه، حداقل آبجیم الان قطعاً اینجا رو پیدا کرده و شاید همین الان اصلاً داره این مطلبو می‌خونه! البته قبلاً این مسأله در حد یه احتمال برام مطرح بود. اما الان نودو نه درصد مطمئنم که اتفاق افتاده... -_-

از طرفی هم من دیشب کلی روی این موضوع فکر کردم و تونستم دلیل این طرز تفکرم (همین که نمی‌خوام خونواده وبلاگمو بخونن) رو این‌طور پیش خودم توصیف کنم و توضیح بدم: من نمی‌خوام بقیه‌ی خونواده وبلاگمو بخونن تا منو قضاوت نکنن. یعنی پیش خودم فکر می‌کردم که اگه بقیه‌ی اعضای خونواده نوشته‌هامو بخونن، دیدشون نسبت به من تغییر می‌کنه. اگر من یه وبلاگ داشتم با مطالب نه خیلی شخصی؛ و تفکرات و منویاتم رو مستقیم رو داریه نمی‌ریختم - مثل خیلی از وبلاگ‌نویسایی که به هر دلیلی خودشون نیستن توی وبلاگشون - حقیقتاً تا این حد مسأله برام مهم نمی‌شد. اما این‌که تصمیم گرفتم خودم باشم، کارو برام سخت می‌کنه...

حالا من باید تصمیم‌گیری کنم و چندتا گزینه پیش روم هست...

گزینه‌های روی میز:

۱. شاید سرراست‌ترین و آسون‌ترین کار این باشه که بدون درگیر کردن خودم بین نیمه‌ی پر و خالی لیوان، صورت مسأله رو پاک کنم. چه‌جوری؟ خب می‌تونم برم با اسم و آدرس جدید، یه جای دیگه به وبلاگ‌نویسی ادامه بدم. عیب این روش اینه که مسأله شاید موقتی حل بشه اما به‌صورت بالقوه کماکان امکان بروزش وجود خواهد داشت. ضمن این‌که کلی زمان لازمه تا دوباره با اسم و آدرس جدید شناخته بشم.

۲. یه راه دیگه می‌تونه این باشه که خیلی چکشی و مستقیم بردارم بابا و مامان و آبجی رو بیارم پای مونیتور و وبلاگمو بهشون نشون بدم. خوبی این روش اینه که این بار فکری الکی و بی‌خودی از بین می‌ره. عیبش اینه که ممکنه تا مدتی (و شاید تا همیشه) مجبور به خودسانسوری بشم.

۳. راه دیگه‌ش اینه که بی‌خیال قضیه بشم. بذارم ببینم گذر زمان چه راهی رو برای این موضوع انتخاب می‌کنه! که خب خوبیش اینه که ممکنه قضیه بدون درد و خون‌ریزی فیصله پیدا کنه و بدیش لنگ‌درهوایی و بلاتکلیفی‌شه!

+ به‌عنوان کسایی که نشون دادین با این موضوع مواجه بودین و شرایطم رو درک می‌کنین، بگین چه کنم؟!! نیاز به هم‌فکری دارم...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۷
دکتر سین
من گزینه سه رو پیشنهاد می کنم
خودتون باشین و امیدوارم خانواده محترمتون (اگر اینجا رو پیدا کردن و می خونن، از اینجا عرض ارادت می کنم و باهاشون بای بای می کنم :دی) یکی دو پستتونو بخونن و بعد دیگه فراموش کنن که یه دکتر سینی میشماسن و یه اینجا می نویسمی دیدن و خوندن و اینا
ضمنا اگه آدرس عوض کنین که مشکلی پیش نمیاد؟ میاد؟ چون آدرس جدیدتونو فقط مخاطبانتون خواهند داشت دیگه! غیر اینه؟
پاسخ:
این‌طور که به نظر میاد خیلیا گزینه‌ی سه رو پیشنهاد می‌کنن. به نظرم یه مقدار منفعلانه‌ست. اما گویا عاقلانه‌ترینه در عین حال...
به تغییر آدرس هم فکر می‌کنم. اما چیزی نیست که بشه بهش دلخوش بود. با سرچ کلمات کلیدی این وبلاگ می‌شه اون رو هم راحت پیدا کرد.
اینحا که اسم واقعیتون نیست چطور پیدا کردن؟

قطعا منم خوشحال نمیشم اشنایی اینجارو بخونه
اما راه راه 
من شاید دوتا راه قاطی میکردم وبمو نشونشون میدادم که یه نگاه بندازن،خب این رفع سوظنه،اما اگرخواهر شما هم مثل برادر من باشه نه نه:|من نمیتونم وب نازنینمو ترک کنم،ای بابا برادر و خواهرم که عزیزن نمیشه کشت که:/
نه نه. آخری پس! فعلا به روندتون ادامه بدید فقط نشونه هاروپاک کنید اینحا چیز واصحی نداره.شاید پیداتون نکردن هنوز نشونه هارو محو کنید ادامه بدید
اگر پیداتون کرده باشن لو میدن..ولی حساس نشید
پاسخ:
اینجا نه. اما رادیو چرا. ضمن این‌که اینجا هم یه سری ردپا از اسم واقعیم وجود داره. مثلاً توی تب پیوندها! می‌تونین آدرس ایمیل و پروفایل لینکداین منو پیدا کنین! :|
کشتن که دیگه نه خداییش!! :دی آبجی من خودش اهل کتاب خوندنه و با شخصیت وبلاگی من خیلی هم بیگانه نیست. خیلی مواقع حتی راجع‌به مباحثی که اینجا نوشتم باهاش بحث و تبادل فکر و نظر هم کردم. اما خب هر چه‌قدر هم اینا درست باشه و اتفاق افتاده باشه، از اضطراب خطر خودسانسوری کم نمی‌کنه...
خودمم به این نتیجه رسیدم فعلاً ادامه بدم همین مسیرو. تا خدا چی بخواد.
یه بلای مشابهی سرِ من اومد، البته من به وسیله‌ی اعضای خانواده مورد اتک واقع نشدم. یکی از دوستانم بود. ولی مسئله اینه که ما هر بعدی از خودمون رو تصمیم می‌گیریم که به کی نشون بدیم، به کی نه!
وبلاگ به نظر من دقیقاً ریشه‌ی مغز و روحِ آدمه. من خیلی این قضیه رو متوجه نشده بودم تا اینکه یه کامنتی دریافت کردم از یه نفر، که قشنگ حس کردم این آدم یه مدت در اندیشه‌دونِ من زندگی می‌کرده.
و وقتی دیدم یکی از دوستانم آدرس وبلاگم رو داره و پی‌گیر مطالبم رو می‌خونه، دچار فلاکت شدم که اینم الان می‌فهمه منو؟ و هربار سر هر پست مقداری جون می‌دم که الان عیب نداره بدونه که من راجع به فلان قضیه فلان ایده رو دارم یا فلان رفتار ره از خودم بروز دادم و الخ؟
ز همین رو، اگه می‌تونید برید و همونی که محبوبه گفت. وبلاگتونو نشون بدید و بگید آره آقا قضیه اینه. ولی من ترجیح می‌دم نخونید خداوکیلی! بذارید من راحت باشم.
از اونجایی که خودم روم نشده همچین واکنشی بروز بدم، رسیدم به اون ایده‌ی شما که وبلاگو تخته کنم برم یه آدرس جدید و خیلی سکرت‌طور بنویسم که هیچ راه دسترسی‌ای نمونه. ولی خب وجداناً سخت بود. یعنی هرطوری حساب می‌کردم کی می‌خواست بره دونه دونه به کسایی که وبلاگمو می‌خونن و دلم می‌خواد همچنان بخونن پیام بده که بیا آدرس عوض کردم؟
اگه شما حال و حوصله‌اش رو دارید که به نظرم دارید، و اگه راه حل محبوبه جواب نداد، این خوبه :|
پاسخ:
در مورد این که وبلاگ درونیات آدمو بروز می‌ده موافقم باهات. خیلی حرف درستیه.
هوووفففف!! چه حس بدی داشتی تو اون برهه‌ی زمانی...
خب صحبت مستقیم شاید در ظاهر راه خوبی به نظر بیاد اما فعلاً می‌تونیم امیدوار باشیم که به‌عنوان پلن بی باقی بمونه و حالا حالاها نخوایم ازش استفاده کنیم...
آدرس جدید یا وبلاگ جدید ایجاد کردن فرایند فرسایشی‌ایه. می‌ذارمش برای پلن سی!!
من همون روزای اول وبلاگم رو به اعضای خونه نشون داده بودم. فلذا دقیقاً نمی‌تونم موقعیت تو و دیگر دوستان رو درک کنم. الاان فقط دائیم و همین خاله‌ای که دیدین گاهی اوقات وبلاگم رو می‌خونن. و البته پسرخاله‌م که مدتی بود وبلاگ می‌نوشت. تا اونجایی که آزادیم رو سلب نکنن و مجبور به خودسانسوری نباشم با این مورد مشکلی ندارم! و خب البته وقتی پاشون از گلیمشون درازتر شده باشه مستقیم بهشون گفتم. و چیزی نبوده که حل نشده باشه. 
اینا تجربیات من بود. که خب گفتم چون شبیه تجربه‌های سایر دوستان نیست نمی‌تونه نسخه مناسبی باشه.
پاسخ:
با احترام به کیفیت مطالب وبلاگت (که من یکی از طرافدارای دو آتیشه‌ت هستم)، اما تو بیش‌تر به مباحث بیرونی می‌پردازی و اگر نگیم درونیاتت کلاً سانسور شده به نظر میاد، حداقل خیلی کم‌تر درباره‌ش نوشتی. نمی‌دونم شایدم حس من این‌طوریه راجع‌بهش...
در هر صورت، ممنونم که تجربه‌هات رو باهام به اشتراک گذاشتی. :)
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۵۴ نیمه سیب سقراطی
در شرایط مشابه من آدرس وبلاگمو تغییر میدادم،  هم همه چی توی وبلاگم سر جاش میموند هم اونایی که منو دنبال میکردن از دست نمیدادم و هم خیالم بابت خانواده راحت میشد و این بار تیک گزینه جست و جو از گوگل رو دی اکتیو میکردم :)
پاسخ:
تغییر آدرس تنها کافی نیست. باید کل کلمات کلیدی و هر چیزی که مختص اینجاست رو هم عوض کنم.
ضمن این‌که لینکای پرشمار رادیو که بعدها هم به وبلاگ من می‌خوره رو چه کنم؟ آدرس رادیو رو هم عوض کنم؟! :دی
چون هیچوقت روزانه نویسی نداشتم خیلی رو این مساله حساس نبودم که شما مطرحش کردین!
به همین خاطر نمی تونم نظر دقیقی بدم...

اما تا اونجایی که میدونم پدر و مادرها خیلی حوصله خوندن ماهارو ندارن!
یعنی دغدغه هاشون فراتر از این حرفاست...

به خواهر محترم هم میتونید پیشنهاد وب نویسی بدین...
در نتیجه خودش هم دچار میشه و شما رو درک میکنه... :)

به نظرم بگید که می نویسید اما جزئیات رو نه...
چون اگه ندونن شاید حساسیت بیشتری رو ایجاد کنه...!

پاسخ:
خودمم احتمال این‌که بابا و مامانم اینجا رو بخونن کم می‌دونم.
آبجی‌م فکر نکنم وقت و حوصله‌ی وبلاگ‌نویسی رو داشته باشه...
الان دیگه کلیات رو می‌دونن خودشون دیگه... :دی
حالا شرح قتلای زنجیره‌ای و فهرست کالاهای قاچاق و مبالغ اختلاسمو اینجا شرح ندادم که بخوام از چیزی «بترسم» یا حساسیت ایجاد کنه :دی ولی خب فکر می‌کنم کاملاً می‌شه درک کرد که آدم معذب می‌شه دیگه...
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من کامل نمی تونم درکتون کنم! چون مادرم رو که میدونم خیلی درگیر نمیشه و پدرم هم با وجوداینکه کار با اینترنت رو بلد نیست پتانسیل پیگیری رو داره! ولی اگه اتفاقات عجیب و غریب نیفته کار به پیگیری پدر هم نمیرسه! ولی اگه بخوام اعضای فامیل و نزدیکان رو در نظر بگیرم دو راه دارم یکی تغییر آدرس و یکی بیخیال شدن!
پاسخ:
که فکر می‌کنم همون بی‌خیال شدن فعلاً بهترین آپشن باشه...
دکتر جان من سابقه 13سال نوشتن در بلاگفا دارم
کوتاه بگم
فقط برای دل خودت بنویس
و اگر می خواهی با هویت واقعی بنویسی
فقط در حوزه تخصصی خودت
مشاوره بیشتر خواستی هزینه ازت می گیرم! :)
پاسخ:
دقیقاً کاری که دارم می‌کنم همینه: فقط برای دل خودم می‌نویسم... :)
حوزه‌ی تخصصی‌م رو در قالب وبلاگ نمی‌تونم بنویسم. باید مقاله و تز بدم که دارم می‌دم! خخخخ
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۱ عاشق بارون ...
راستش به نظر من٬ نظر بقیه نمی‌تونه زیاد تعیین کننده باشه. چون باید نسبت به خودتون و نوع نوشتن‌تون تو وبلاگتون و رابطه‌تون با خانواده و این چیزا تصمیم بگیرید. 
ولی تصمیم سختیه به نظرم. :)
پاسخ:
آره، سخته. اما تصمیم نگرفتن سخت‌تره...
پس لازم شد تجربیاتم رو با جزئیات بیشتری در اختیارتون بذارم.

از اینستا مثال می‌زنم. من هر موقع می‌خوام از دستپختم یا نمره‌هام یا دانشگاه یا جایی که رفتم یا کاری که کردم پست بذارم با خانواده‌م بحثم میشه. هر چی می‌ذارم میگن این چیه و چرا اینو نوشتی. انتظار دارن 13 فروردین عکس درخت بذارم بنویسم روز طبیعت مبارک. بیشتر از این رو خدشه‌دار شدن حریم خصوصی می‌دونن. و من هر بار مقاومت می‌کنم و براشون توضیح می‌دم حریم خصوصی برای من و شما تعریف متفاوتی داره و هر بار توجیهشون می‌کنم شما تا وقتی که من خاطرات مشترکمونو اینستا نذاشتم و خواننده‌ی مشترکمون اونا رو نخونده نمی‌تونید اعتراض کنید. و وقتی می‌ریم سینما من به پوستر فیلم اکتفا می‌کنم و زیرش می‌نویسم فیلم قشنگیه. چون خانواده معتقدن لزومی نداره فامیل بفهمن ما خانوادگی سینما بودیم :| 

من وقتی وبلاگ ساختم، داداشم و بابام هم وبلاگ ساختن برای خودشون :| سال 86. اینکه بابام اخبار و مناسبت‌ها رو تو وبلاگش می‌نوشت و داداشم هیچی نمی‌نوشت بماند، ولی خوبیش این بود که اونا می‌دونستن پست چیه کامنت چیه خواننده چیه و کلا فضای مجازی چیه.
از طرفی، من وبلاگم رو تو مدرسه با هم‌کلاسیام که قبل از من بلاگر بودن ساختم. و هم‌کلاسیام اولین خواننده‌های وبلاگ من بودن.
تا وارد دانشگاه بشم چیز مهمی نمی‌نوشتم که توجه و حساسیت کسی رو جلب کنه،
اما وقتی فصل مدرسه تموم شد و تورنادو شدم حساسیت‌ها شروع شد. یه نمونه‌ش حساسیت در مورد آدمایی بود که تو وبلاگم ازشون اسم می‌بردم. اینکه اون کیه و این کیه و از این سوالات.
با ورود به دانشگاه هم‌مدرسه‌ایام با اینکه آدرسمو داشتن، کم‌کم دیگه وبلاگمو فراموش کردن (چون از مدرسه نمی‌نوشتم و خاطره مشترکی نداشتیم که بخونن). هم‌دانشگاهیام و بچه‌های خوابگاه خوانندگان جدیدم بودن. تو این فصل خاطرات دانشگاه و خوابگاه پست میشد.
نتیجه1: ممکنه یه عده آدرستو داشته باشن و نخوننت.
نتیجه2: دقیقاً مثل اینستا، برای هر پستم باید از ملت اجازه می‌گرفتم و بحث می‌کردم که از شما اسم بردم و راضی باشید. تعداد این افراد کم بودناااا ولی به هر حال روی اعصابم بودن و هر بار مجبور بودم یه سری خاطرات و حرف‌ها رو سانسور کنم.

اینکه خانواده از طریق وبلاگم از احوال منی که تهران بودم و در غربت و تنهایی بودم آگاه میشدن خوب بود.
اما خیلی چیزا رو نمی‌تونستم با صراحت بنویسم.
در واقع من دو دو تا چهار تا کردم و بینِ با صراحت ننوشتن و آدرسمو بقیه هم داشتن، و با صراحت نوشتن و دائم در استرس لو رفتن، خودسانسوری رو انتخاب کردم. یه ترفند هم داشتم که طولانی می‌نوشتم که حوصله‌شون نکشه بخونن :| و جواب می‌داد این ترفند.

فصل دوم که تموم شد، ارتباطم با بیشتر هم‌دانشگاهیا و بچه‌های خوابگاه قطع شد و آدرس شباهنگ رو به خانواده و اقوام هم ندادم. فیس‌بوکمو دی‌اکتیو کردم و خانواده هم با اینکه می‌دونستن وبلاگ دارم ولی نمی‌خوندن. تازه چون بلاگفا پوکیده بود پدر و برادرم هم دیگه حال و حوصله‌ی وبلاگ‌نویسی نداشتن و دور شدن از این فضا. به هیچ کدوم از هم‌کلاسیای ارشدم هم آدرس ندادم.
نتیجه‌ش شد اینکه الان مدام به این فکر می‌کنم که یه وقت هم‌کلاسیام شباهنگو پیدا نکنن.

خلاصه: من تجربه‌های متفاوتی داشتم و به نظرم هیچ کدوم ایده‌آل و بهترین تصمیم نبودند. همیشه یه چیزی اذیتم کرد. چه اون وقتی که خواستم یکی بخونه و نخوند و چه اون وقتی که خواستم یکی نخونه و خوند.

باید سبک سنگین کنی و موضوع وبلاگتو در نظر بگیری
مثلاً وبلاگ فرهنگستان منو 7 میلیاد آدم هم بخونن برام فرقی نمی‌کنه. 7 میلیارد آدم بدونن کی اونا رو می‌نویسه هم مهم نیست. چون حرف دلم نیست که. صرفاً یه سری پست فرهنگی و آموزشیه.

در واقع می‌خوام بگم این آدرس دادنه و ندادنه، وابسته به زمان، وابسته به موضوع وبلاگ، وابسته به خواننده‌ها و خود نویسنده است. شما این سوال رو عمومی، از همه پرسیدید. در حالی که پاسخ دهندگان موضوعات وبلاگشون متفاوت بود.

من از گزینه‌های روی میز سومی رو پیشنهاد میدم.
پاسخ:
مرسی کامنت طولانی! :دی
چه سرگذشت پر فراز و نشیبی داشتیا!
ولی خب حرف خیلی درستی زدی: نمی‌شه یه تصمیم «کامل» گرفت. درست مثل همه‌ی موقعیتای دیگه توی زندگی که آدم مجبور به انتخابه. لامصب هیچ انتخابی هیچ‌وقت انگار قرار نیست «دِ» پرفکت چویس باشه! :دی
اتفاقاً این‌که عمومی پرسیدم خیلی بهم توی تصمیم‌گیری کمک کرد. شاید تک‌تک نظرا رو نشه مفید دونست. اما برایندشون خیلی مفید و خوب بوده برام. تشکر مجدد از همگی. ^_^
من خواهرام دوتاشون ادرس وبم رو خواستند ولی خیلی قاطع گفتم نه!دوست ندارم ادرسم رو داشته باشید یا بخونید چون اینجوری راحت نیستم:) اونا هم بیخیال شدن ،الان گاهی کامنت‌های باحال و خوب یا مطالب خوب و قشنگ رو براشون میخونم حتی گاهی برای سوژه‌هام( وقتایی که مدت طولانی نمیدونم از چی بنویسم از اونا می‌پرسم) ازشون کمک میخوام اما هیچ وقت نمی‌پرسن ادرس خودت چیه؟دوتاشون هم قبلا وبلاگ نویس بودن:)
به نظر من شما هم همین کار رو بکنید، به خواهرتون توضیح بدید که بیخیال وب شما بشه،اون مسئله‌ی حریم خصوصی رو هم قشنگ توضیح بدید براش بلکه هدایت شد:))
پاسخ:
چه موقعیت خوبی دارین. آدم حسودیش می‌شه! :دی
اگر لازم بشه حتماً مستقیم حرف می‌زنم باهاش. ولی فعلاً می‌ذارم یه خرده زمان بگذره ببینم چی می‌شه...
محمد حسین! من خواهرتم، اینا چیه که می‌نویسی؟ فکر نمیکردم ادم اینجوری باشی، واقعا که!
پاسخ:
توی خونه جز بابام بقیه منو حسین صدا می‌کنن! :دی خخخ
کامنت‌بالایی هم منم خواستم یه خرده بترسید،البته با دوز پایین:))))
پاسخ:
بگو یک اپسیلن حتی! :دی

من هم گزینه 3 رو براتون پیشنهاد میدم

من اینجا رو میخونم ولی کم پیش اومده که براتون کامنت بزارم . اگه خانواده ی خیلی پیگیری دارید و میدونید ممکنه مرتب به وبلاگتون سرک بکشن و بخونن خب ندید چون مجبور به خودسانسوری میشید. چون همونطور که شباهنگ هم گفت مجبور میشید هی توضیح بدید چرا اینو نوشتین چرا اونو گفتین و ...

 اگه میدونین که حالا یکی دوباری میان میبینن و میرن بدید راحت میشید از این استرس پیدا شدنتون :)

در کل گزینه 3 میتونه راه خوبی باشه

پاسخ:
نه خداییش. نه خونواده پیگیر هستن به اون شکل، نه اگر هم بخونن برخورد زننده‌ای خواهند کرد. برعکس حتماً حمایتگرانه خواهد بود برخوردشون. همون‌طور که درباره‌ی نویسندگی بوده...
اما خب گفتم قبلاً و باز تکرار می‌کنم: شکل روابط طوریه که وقتی اونا اینجا رو بخونن من مجبورم خودمو سانسور کنم و این موضوعیه که به‌صورت جدی می‌خوام رخ نده.
سلام
یه بلاگری نوشته بود راضی نیستم کسی که تو فضای حقیقی منو میشناسه اینجا رو بخونه خداییش یه لحظه گریه ام گرفت به این نوشته اش... قشنگ معلوم بود درد کشیده اس... اگ با ترفند حق الناس کنار کشیدن که خب فبها وگرنه خیلی راحت آدرس عوض کنید و نگران جا افتادن و اینا نباشید هرچی باشه بهتر از ترس و خودسانسوریه
پاسخ:
سلام
توضیح دادم دیگه. برخورد مستقیم رو می‌ذارم به‌عنوان راه کمکی. فعلاً می‌ذارم همین‌جوری پیش بره داستان...
ممنون بابت هم‌فکری. :)
من همیشه فکر میکردم کسایی که با اسم و فامیل واقعیشون مینویسن قبلش به این مسئله فکر کردن و هرگونه امکانى رو در نظر گرفتن و ریسکش رو پذیرفتن و بعد تصمیم گرفتن که با اسم واقعیشون بنویسن
ولى خب حالا اتفاقیه که افتاده :دى
 راستش من اگه بودم قطعا گزینه اول رو انتخاب میکردم :دى
پاسخ:
واقعیتش اینه که من با اسم خودم نمی‌نویسم، مگر این‌که فکر کرده باشین من اسم کوچیکم دکتره، فامیلیم سین! :دی
اسم واقعی من توی رادیو مطرح شده و اولین دفعه هم اتفاقی پیش اومد. بعدش هم خیلی حساس نشدم و ادامه پیدا کرد...
به گزینه‌ی اول فکر کردم. بهتر دیدم فعلاً رزرو نگهش دارم تا ببینم چی می‌شه...
من گزینه یک رو اصلا پیشنهاد نمی‌کنم. 
1. اینجا هویت داره. ثباتش خیلی مهمه. با اسباب‌کشی به آدرس‌های دیگه این مسئله ارزشش رو از دست میده
2. این راه‌حل تو مابجه حل مشکلات به Shifting the Burden معروفه. این روش یه راه‌حل موقته که درمان قطعی رو هی به تعویق میندازه. این تعویق‌ها باعث میشه درمان اصلی هم به مشکل بخوره. مثلا سادش اینه که یکی دندونش درد بکنه بجای کشیدن دندون خراب، هی مسکن بخوره. تا چند ساعت درد رو حس نمی‌کنه ولی درمان نشده. 
پاسخ:
یک. هویت و فضا و روح اینجا رو دوست دارم. ولی انتقال دادنش اون‌قدرا هم فکر می‌کنی نشدنی نیست! :دی
دو. آره. نمی‌خوام بار فکری اضافه حمل کنم. مجبور بشم، برخورد مستقیم رو در دستور کار قرار می‌دم...
+ مابجه چیه؟! :دی
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۲ نیوشا یعقوبی
من میگم اگه حتی یک درصد احتمال خودسانسوری دارین نگین بهشون و راه سوم رو برگزینید
شاید ما برام خیلی مهمه و برای بقیه نه و اصلا نخونن من خیالم راحته به بابام آدرسم بدم نمیاد بخونه :))
تازه بخونه هم من خودسانسوری نمیکنم چون هر چی اینجا میگم تو روی همون افرادم میگم :)) فقط جنگخواه ببینه بد میشه اونم به درک :)) در این حد مهمه برام :|
پاسخ:
جنگخواه کیه؟! :دی
آره، گزینه‌ی سوم رو علی‌الحساب برگزیدم...
من تو پست قبلی هم نیمچه توضیحی دادم که راه سوم رو انتخاب کردم،یه مدت کوتاه رها کردم و بعدش هم که برگشتم دیدم آثاری از حضور خواهرم در وبلاگ نیست. و منم اصلا یادم رفته بود تا همین دیروز که شما سوالو مطرح کرده بودید.
(من وقتی دیدم تو محل نام برای کامنت در حافظه لپ تاپ نامی سیو شده که من دو روز قبلش یه کامنت با همین نام داشتم فهمیدم خواهرم بوده،بعد خیلی عادی پرسیدم این کامنت رو تو گذاشتی گفت آره ولی بعد نه چیزی از نوشته های من بروز داد نه کامنتی گذاشته شد نه هیچ اثری ازش پیدا شد)
پاسخ:
پس شما هم درگیری مستقیم داشتین با این موضوع. چه جالب. انگار خیلیا درگیر بودن باهاش...
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۳۶ مصطفی فتاحی اردکانی
راه سوم

شاید یه ماهی همه اعضای خانواده بیان بلاگت ولی بعد یه مدت اونا هم یادشون میره.....

من هم با اسم مستعار وبلاگ داشتم هم یه مدت خودسانسوری عجیبی داشتم ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که من اینجا برای دل خودم می نویسم. نظر بقیه حتی خانواده هم محترمه.
پاسخ:
آره، به نظرم گذر زمان تعیین‌کننده‌ی نهاییه. منم فکر کنم به همین نتیجه رسیدم. بالاخره خونواده‌مم می‌تونن جزء مخاطبین باشن. به‌شرط این‌که قضاوت نکنن...
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۱ هولدن کالفیلد
برام جالبه هیچ کدوم از مسیرهات به "من همینم و کار اشتباهی نمیکنم، پس همین میمونم" ختم نشد :|
پاسخ:
وبلاگ برام مهمه، اما همه چیز نیست. خانواده قطعاً مهم‌تره. این روش خشک و بی‌روحی که پیشنهاد دادی ظرفیت اینو داره که خونواده و اطرافیان و کسایی رو که دوستشون داری ازت برونه. اگر خودت هم همین راهو پی گرفتی و تا حالا خونواده‌ت رو بابتش از دست ندادی، احتمالاً درست پیاده‌ش نکردی! 
بر خلاف طرز تفکری که بهش اشاره کردی و من این‌طور فهمیدمش: «هر کی مثل من فکر نمی‌کنه می‌تونه بره بمیره!»؛ من اختلاف نظرها رو توی خونواده‌م درک می‌کنم، بهش احترام می‌ذارم و حتی حاضرم از نظرم برای حفظ ارتباط خونوادگی‌م کوتاه بیام... قرار نیست به هر قیمتی حفظ کنم اینجا رو...
روح انتقال پیدا نمی‌کنه. مث اینکه یکی اسم و فامیل‌شو عوض کنه. تمام ارتباطاتش با گذشته قطع میشه. 

:| نمی‌دونم واقعا چرا اونو نوشتم :| مابجه :| :)) یحتمل موضوع باید میشد ولی خب اگه این همه تفاوت اخه :| :)))
پاسخ:
شما مگه با چه مکانیزم یا دستگاهی اسم و فامیل رو عوض می‌کنین؟! :| :دی
واقعاً این همه تفاوت آخه؟! :| خخخخ
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۴ نیوشا یعقوبی
جنگخواه یه چیزی شبیه چنگیز مغول در دانشگاه ماست :))

استاد آزمایشگاه جانوریمون همون که گفته باید از هیچ حیوون و حشره ای نترسید :))
پاسخ:
من باید می‌دونستم که توضیح ندادی؟! :دی
روش ریختن ترس رو هم همین ایشون یادتون دادن؟! :|
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۰۶ نیوشا یعقوبی
فکر میکردم روز دورهمی گفتم :)) اصلا مگه میشه حرف اون غذاها بدون جنگخواه؟ :))
ایشون گفتن هر جا دیدین بگیرید دست تون :)) خوردن ابتکار شخصی بود :)) 
پاسخ:
شاید اون موقع گفتین که من داشتم ویس ضبط می‌کردم! :دی
دقیقاً وسط مباحث شما و آقای بیان من سرگرم پیدا کردن جمله برای ویس بودم! :))
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۲۲ هولدن کالفیلد
اگه همینی که تو جواب کامنت به من دادی رو من نوشته بودم، تو (بقیه) اول یه دور آب خنک، آرامش، گل گاو زبون و امثالهم رو برام تجویز میکردین بعد تهش حرفم هم نمیفهمیدید، اما من چون از این اداها ندارم یهت نمیگم که "نپر به بقیه" برام برخلاف هم مسلکان شما روشنه که صرفاً حرف زدی.
برخلاف تصورت، روش من میگه اختلاف نظر طبیعیه، نشون دادنش هم همینطور. میگه شما یا اشتباه میکنی یا نمیکنی، وقتی کارت، فکرت، نظرت، شرعا و‌عرفا و قانونا اشتباه نیست بیانش یا دیده شدنش ترس نداره، ممکنه به مزاق هرکسی خوش نیاد؟ در کمال احترام به نظرات دیگران راهمو ادامه میدم. من از تو به عنوان شخصیت آکادمیک توقع تحلیل درست دارم، بر خلاف جمله عمیقاً کوته فکرانه ات "من راهم درسته و ادامه اش میدم" معادل بقیه برن بمیرن نیست. صرفاً بیانگر نوعی از اعتقاد و درجه ای از شناخت هست، مگه قراره اینجا بزنی تو گوش خانواده که همچین تفسیری از یه جمله ساده داری؟ یعنی شما در آستانه سی سالگی به عنوان تحصیل کرده جامعه و استاد دانشگاه نمیتونی همزمان حرمت والدین رو نگه داری و خودت باشی؟ نمیتونی بهشون احترام بذاری و عشق بورزی اما اختلاف نظر داشته باشی؟ نمیتونی عاشقشون باشی و خودت باشی؟ نمیتونی غلامشون باشی و باهاشون در کمال احترام مخالفت کنی؟ این حرفا که به من میچسبونی رو من نزدم، درگیر سندروم هولدن ستیزی هستی استاد!
آدرس وب من رو خواهرم داره و خیلی چیزها که در فرهنگمون نیست و من ازشون نوشتم و‌گفتم رو خونده و میدونه، خودم آدرس رو‌بهش دادم و هنوزم همه چیزمو توش مینویسم، از روابط عاطفیم تا سیگار کشیدنم و غیره، روزی پدر و مادرم هم بفهمن من توی وبم همینم، کلا اینترنت خونه شیشه ایه، نمیشه توش قایم شد! بهتره اینو خوب بدونی!
و ضمناً فرمودی راه من خشکه! جا داره بگم به نظر من راهی که تو انتخاب کردی یا حداقل حرفشو زدی (بمونم و‌خودم نباشم) احترام به اختلاف نظر نیست، یه جور ریا و‌ دوروییه! انگار میترسی اون هاله مقدسی که خانواده ازت دارن بره و دیگه پیششون اون ناز پسر همه چی تموم نباشی!!! و خب من ترجیح میدم راه خشک (با برداشت دم دستی تو) رو انتخاب کنم تا سر یه عالمه آدم رو شیره بمالم! که خب من نمیکنم اینکارو، نمیدونم حالا تو چارچوب اخلاقی تو که اینهمه اخلاق مداری ظاهرسازی کجا قرار میگیره!
این بند آخرم برای این نوشتم که یه بار بالاخره نشون بدم فقط شما نیستید حرفای هولدن رو تحلیل تفسیر میکنید. واو به واو حرفاتون قابلیت کلی برداشت مختلف داره، یکیش همین!
ببخشید کامنت اول رو دادم!
پاسخ:
مرسی که خودت قبول داری حرف من رو تفسیر به رأی کردی. کارم خیلی راحت‌تر می‌شه و می‌دونم حداقل احتمال داره بفهمی نکته‌ای که من بهش اشاره کردم مطلقاً بحث دورویی نیست. مغز چارپا تناول نکردم که بیام این همه حرف بزنم که بقیه به ساده‌لوحانه‌ترین شکل ممکن نتیجه بگیرن من دوروام و فکر کنن که وااو چه تفسیر خفنی ارائه دادن!!
قاعدتاً اگر یه قدری هوش‌مندانه به حرفایی که زدم و کامنتایی که داده شد و جوابایی که دادم نگاه می‌کردی، می‌فهمیدی این روشِ مستقیم که بهش اشاره کردی، قطعاً به ذهنم رسیده بود؛ همون‌طور که احتمال داره به ذهن هر آی‌کیوی متوسطی هم برسه.
و همچنین برخلاف تو که مصرانه در تک‌تک کلماتت و در تمام حرکات و سکناتت اصرار داری به بقیه مستقیم و غیرمستقیم -خودآگاه یا ناخودآگاه - بفهمونی که کاملی و بهترین و پخته‌ترین تصمیم رو می‌گیری، من اصرار دارم هیچ‌وقت در نظر هیچ‌کس یه بت بی‌عیب به نظر نیام. این موضوع رو می‌شه راحت با یه پرس‌وجوی ساده از خونواده، دوستا، همکارا و دانشجوهام متوجه شد. من اصرار دارم - تأکید می‌کنم اصرار دارم - عیوبم پوشیده نباشه تا اگر کسی خواست منو بپذیره همین‌جوری بپذیره.
چیزی که من بیان کردم و همه (تقریباً همه!) فهمیدنش این بود که من «خجالت می‌کشم» که خونواده‌م اینجا رو بخونن. و شاید باورت نشه خیلیا همون اول فهمیدن که بحث سر چیه. چون خیلیا همین حالتا رو تجربه کرده بودن و ازش برام نوشتن و حرف زدن.
و مجدداً تأکید دارم بدونی که من دارم از یه عیب در درون خودم حرف می‌زنم که خودم بهش واقفم و هنوز نتونستم براش کاری کنم. من از وقتی یادم میاد خجالتی بودم و الانم به‌شدت هستم. این موضوع همیشه کار دستم داده و درباره‌ی وبلاگمم هم برام این خطر رو ایجاد کرده.
 ازت به‌عنوان یه انسانی که قدرت تجزیه تحلیل داره - و فارغ از این‌که تحصیلات داری. چون تحصیلات مطلقاً به شعور ارتباطی نداره و لطفاً دیگه درباره‌ی کس دیگه‌ای همچنین استدلالی نکن. من دکترای مکانیک دارم و این هیچ نتیجه‌ی مستقیمی درباره‌ی داشتن یا نداشتن قوه‌ی تحلیل و ادراک به‌دست نمی‌ده - می‌خوام یه بار دیگه متن رو بخونی و با جوابم قیاس کنی. بعد کلاهتو قاضی کن ببین عجولانه قضاوت کردی یا نه.
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۲ هولدن کالفیلد
یه بار کامنت اول من و جوابتو بخون، بعد ایده های ایده‌آلیستی ارائه بده، اولین کسی که قضاوت کرد چه زود، کوته نظرانه و خام‌فکرانه شما بودی.
باز هم بابت کامنت اولم متاسفم
پاسخ:
اگر بحث قضاوت زود و کوته‌نظرانه‌ست، کامنت اول خودت که زودتر از جواب من به کامنت اول تو نوشته شده! مطمئن باش اگر زحمت چند دقیقه فکر کردن به متن پست و خوندن کامنتای قبلی رو به خودت می‌دادی، و فقط چند لحظه فکر می‌کردی، می‌فهمیدی که مطرح کردن این موضوع که «من کار اشتباهی می‌کنم، پس می‌ترسم که خونواده بیان بخونن» اصلاً به هیچ وجه محلی از اعراب نداره! موضوعی که هم از متن پست می‌شه بهش رسید و هم «صراحتاً» تو جواب من به کامنتا نوشته شده! :|
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۳۹ نیوشا یعقوبی
نه اون موقع ایشون داشتن در مورد طعم سوسک میپرسیدن که گفتم برن فیسالیس بخرن و آدرس دادم کجا پیدا میشه :دی
پاسخ:
آهان! :دی
برای دفعه‌ی بعدی یادم میمونه که دقیق‌تر کار کنم:))
پاسخ:
:دی
من گزینه 3 رو پیشنهاد می کنم با گذشت زمان معلوم میشه که وبلاگ رو می خونند یا نه اگه بخونند که توصیه های می کنند(احتمال اش زیاده) بعد اگه نخونند که هیچی
من یه بار می خواستم وبلاگ قبلی رو پنهان کنم چند سال پیش داداش ام فهمید و خوند چند تا توصیه طلایی کرد زیاد هم بد نشد
پاسخ:
چه جالب. آره؛ ممکنه تهدیدها تبدیل به فرصت هم بشن گاهی. :دی
نه با اسم واقعی که نمی نویسید ولى خب خیلى هم ناشناس نیستید اینجا
گزینه ى سه شاید در مورد خانواده گزینه ى خوبى باشه
ولى خب پدرتون احتمالا تنها کسى نبودن که اسمتون رو سرچ کردن و به یه چیزایى رسیدن
در گذشته ، حال و یا آینده هم ممکنه توسط اقوام ، همکاران و دوستان و دانشجوها مورد سرچ واقع بشید :دى
اگه واقعا براتون اهمیت نداره،  همین روال رو ادامه بدید
چه اشکالى داره؟
اگر هم فکر میکنید راحت نیستید اینجورى ، اون وقت باید تدبیر دیگرى بیندیشید :)
پاسخ:
وای!‌ نیگن تو رو خدا! یعنی ممکنه دیگرانی هم وجود داشته باشن که با سرچ رسیده باشن اینجا؟!! :| خخخخ
من اون اوایل تو سال ٩١ که وبلاگ نویسی رو شروع کردم همکلاسی ها وبلاگم رو پیدا کردن و کلی دلخوری پیش اومد و اقایون کلاسمون که من از سوتی هاشون نوشته بودم کلی ادا اومدن که ناراحت شدن و اینا. منم خیلی ژانگولر وار بعد یه مدت ادرسمو عوض کردم و با الانور نوشتم.

الان البته میدونم بعضیا میخونن ولی برام مهم نیست. حالا نه اینکه چون الان نمینویسم اینو بگما قبلا که مینوشتم هم برام مهم نبود :دی

من همینم دیگه. میخواد خوششون بیاد میخواد نیاد! ولی خب این ادما مامان و بابام نیستن. قطعا ادم برا مامان و باباش باز محدودیت های بیشتری قائله. ولی بنظرم بیخیال باش دکتر.
پاسخ:
سوتی‌های پسرا رو می‌نوشتی؟! :| :دی
فعلاً بی‌خیالم... :دی
سلام دکتر خوبی؟به نظرم بیا یکم پوارو بازی در بیار و خواهرتو تحت نظر بگیر ببین واقعا میخونه اینجا رو یا نه. بعدم از روی ای پی فکر کنم بتونی متوجه بشی که اینجا رو میخونه. منم یه مدت وبلاگ داشتم خواهرم میدونست دارم هر روز میگفت چرا ادرسشو نمیدی.بعدم که به لطف بلاگفا کلا حذف شد. خب یه جاهایی ادم دوس داره قضاوت نشه دلت میخواد داد بزنی گریه کنی ناراحت باشی اما کسی متوجه نشه. نه اینکه بخوای دو رو باشی اما اگه مثلا خودمو میگم بیام بنویسم از این موضوع ناراحتم و گریه کردم خب ممکنه بره به بقیه بگه یا همش به روم بیاره. درکت میکنم تصمیم برات سخته اما فعلا بمون اگه هرجای دیگه هم خواستی بری ما رو هم با خودت ببر و بدون ما کنارت هستیم و تنهات نمیذاریم.
پاسخ:
سلام. ممنونم. شما خوبی؟
من نه بلدم و نه می‌خوام کارآگاه‌بازی دربیارم! :دی
یعنی الان دیگه وبلاگ نداری؟
موافقم. واقعاً شاید آدم بخواد یه جایی برای خودش داشته باشه. می‌فهمم...
برای هم‌فکری و حمایت صمیمانه متشکرم! :) 
به عنوان کسی که اونطرف قضیه است، خواهر کوچکتری که همیشه در پی کشف آدرس وبلاگ خواهر بزرگترشه، می‌گم؛ شاید خواهرت فقط دنبال اینه که بدونه رد پایی از خودش توی نوشته هات هست یا نه؟ من خودمو با سرچ کلمه ای تو وبلاگ خواهرم هلاک کردم. اصلا برام مهم نبود که چی نوشته فقط می خواستم بدونم دیدگاهش نسبت به من چیه :) 
البته بازم به خواهرت بستگی داره ولی خب گاهی قضیه اونقدری که فکر می کنیم بغرنج باشه، نیست.
پاسخ:
البته خواهرم ازم بزرگ‌تره! :دی
درست می‌گی، شاید خیلی هم بغرنج نیست... :)

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی