اینجا می‌نویسم...

لب دیوار

شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

ما جزء اولین خونواده‌هایی بودیم که هیفده هیژده سال پیش به این ناحیه از شهر - جایی که الان هستیم - اثاث‌کشی کردیم. شهرکمون دوتا فاز داشت: فاز یک که تقریباً تکمیل شده بود؛ و فاز دو که هنوز نیمه‌کاره و خالی از سکنه بود. ما لبِ مرزِ فازِ دو بودیم. نزدیک‌ترین خونه‌های فاز یک به فاز دو. توی فاز دو کوچه‌ها هنوز خاکی بودن. خونه‌ها همه بدون در و پنجره. کپه‌های آجر و ماسه همه‌جا دیده می‌شد و عصرا بعد از ساعت چهار که کارگرا می‌رفتن، تا فردا صبحش پرنده توش پر نمی‌زد. شیش هفت‌تا پسر هم‌سن خودم توی همسایگی داشتیم که هم‌بازیای هرروزهٔ هم‌دیگه بودیم. یادمه وقتایی که از فوتبال خسته می‌شدیم، تصمیم می‌گرفتیم بریم فاز دو. سرگرمی هر روزمون این بود که می‌رفتیم توی اون خونه‌های نیمه‌ساخته و ان‌قدر توی سر و کلۀ هم می‌زدیم تا خورشید از رو می‌رفت. اون‌وقت زخم و زیلی با لباسای پاره پوره و خاکی برمی‌گشتیم خونه.

بازیای فاز دو خیلی متنوع نبودن: وقتایی که دزد و پلیس بازی نمی‌کردیم، از دیوار خونه‌ها می‌رفتیم بالا و می‌پریدیم پایین روی کپۀ ماسۀ پای دیوار. این‌که از بین این دوتا کدوم انتخاب بشه همیشه با رأی‌گیری مشخص می‌شد و من هیچ‌وقت به پریدن از دیوار رأی نمی‌دادم. حس روی دیوار، اون موقع‌ها فقط برام یه حس بدِ مبهم بود. یه حس بدِ بدون اسم. ولی بعدها فهمیدم اسمِ لاکچریش آکروفوبیاست. همون ترس از ارتفاع. بلندی‌هراسی. همون سرگیجه‌ای که روی دیوار محتویات معده‌مو تا حلقم بالا میاورد. همون حسی که باعث می‌شد توی صفِ روی دیوار، وقتی نوبت به پریدنِ من می‌رسید، چرخه از حرکت بایسته و «بپر دیگه، بپر دیگه‌»ها شروع بشه. موقع پریدن من که می‌شد، همیشه نگاهم خیره به پایین، به نقطه‌ای که فکر می‌‎کردم اونجا فرود میام، بود. زانوها و کمرمو یه کم خم می‌کردم. یادم می‌رفت نفس بکشم. دستامو یه خرده از بدنم دور می‌کردم و با هر بار عقب و جلو کردنشون یه شماره می‌شمردم: یک... دو... سه! انرژی رو از کف پام به سمت بالا رها می‌کردم. اما همین که حرکت تا زانوهام می‌رسید، منجمد می‌شد. انگار پاهامو میخ کرده باشن روی آجرای زیر پام. هر دفعه وقتی چار پنج‌تا «یک، دو، سه» می‌گذشت، حوصلۀ بقیه سر می‌رفت و نفر بعدی منو پس می‌زد کنار و خودش می‌پرید. منم از دیوار آویزون می‌شدم و می‌خزیدم پایین. پام که به زمین سفت می‌رسید، ترس ته‌نشین می‌شد و فرصت می‌کردم یه حس دوگانۀ آشنا رو برای بار چندم تجربه کنم: از این‌که نپریده بودم هم خوشحال بودم، هم ناراحت.

یادمه یک بار سجاد که نفر بعدی بود، حوصله‌ش سر رفت و به‌جای کنار گذاشتن من از صف، هلم داد پایین. از لحظهٔ پریدن تا چند ثانیه بعد از فرود تصویر واضحی تو ذهنم نیست. وقتی به خودم اومدم، پاهام تا ساق توی شن فرو رفته بود. چند لحظه طول کشید تا نور و رنگ و صدا به محیط برگرده. وقتی دوباره تونستم بفهمم کی‌ام و کجام و چه اتفاقی افتاده، خوشحال شده بودم. طلسم شکسته بود. اما شاید برای این‌که به خودم بقبولونم که چیزی که ازش می‌ترسیده‌م تا این حد مسخره و دست‌یافتنی نبوده، یا شایدم چون واقعاً از دست سجاد عصبانی بود، سر اون و بقیه داد و بی‌داد کردم.

همۀ اینا رو گفتم تا برسم به اینجا و بگم که الانم چند ماهی می‌شه اون حس فراموش‌شدهٔ لب دیوار دوباره اومده سراغم. هر شب که می‌خوابم خواب می‌بینم دوباره لب دیوار ایستاده‌م و هر روز صبح که چشم باز می‌کنم هر لحظه خودمو لب دیوار می‌بینم. هر روز، روزی هزار بار دارم به خودم می‌گم یک، دو، سه و نمی‌پرم. هر روز دارم بیشتر از روز قبل به این نتیجه می‌رسم که باید سرمو بندازم پایین و از دیوار آویزون بشم بخزم پایین و راهمو بکشم برم پی کارم. نمی‌دونم تهش قراره چی بشه؟ یعنی آخرش یه دست غیبی پیدا می‌شه که هلم بده...؟

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۲۲
دکتر سین
امیدوارم پیدا بشه 
بنده که اجالتا با مغز فرو رفتم تو شعار:از ایینه بپرس نام نجات دهنده ات را 
و حتی:خداوند سرنوشت قومی رو عوض نمیکنه تا اینکه خودشون بخوان و اینا 
ولی همچنان، امیدوارم یه نجات دهنده یا دست غیبی پیدا بشه براتون. 
پاسخ:
مگه شما با آینۀ خونه‌تون حرف می‌زنین؟! :دی
آره. خودمم باید سعی کنم. شاید چشمامو بستم و پریدم. هر چه بادا باد...
از وقتی یادم میاد منم ترس از ارتفاع داشتم و البته هنوزم دارم. همیشه هم وقتی با خواهرم دعوام میشد، وقتایی که بالای یه بلندی بودیم یا بالای کمد خودش می رفت پایین و نردبون رو از زیر پام بر میداشت، گاهی تا مدت ها منتظر اومدن مامان می شدم که بیاد و نردبون بذاره زیر پام که بتونم بیام پایین.
خوشحالم که هیچ وقت هیچ کس هولم نداده پایین، چون اینجوری نه تنها دلهره از بین نمیره بلکه یه شوک عصبی بدی هم بهم دست میده.
به نظرم باید خودتون دل و جرات پریدن رو پیدا کنین اینجوری لذتش بیشتره و میتونین به خودتون افتخار کنین حتی
پاسخ:
منم الان مثل شما که منتظر مامانتون بودین بیاد نردبون بذاره، منتظر یکی هستم بیاد با مغز پرتم کنه پایین. نفس هر دوتا یکیه! :دی
می‌دونم سخته. ولی خودم می‌پرم. من می‌تونم...
۲۲ دی ۹۷ ، ۲۰:۳۱ چوگویک ...
من میتونم هول بدمااا =)) تازه برای رعایت شئونات اسلامی میشه یه موش بگیرم دستم بگم بپری شما اگه نپری موشو میندازم تو لباست :دی
قشنگ به بار معنای پست گند زدم نه؟ =))
بی شوخی امیدوارم تمام ترس‌های غیرمعقول زندگی‌تون رفع شه :) ترس تا حدی لازمه برای زنده موندن و سالم زندگی کردن و آرزو میکنم هر چی ترس اضافه تر از چیزی که لازمه دارید از بین بره
پاسخ:
خواهرم حجابت! برادرم نگاهت! نمی‌گی پلیس فتا از اینجا رد می‌شه؟! :دی
بدیِ این ترس اینه که تنها دلیل برای موندنش بالا سرم اینه که به‌شدت منطقیه. به‌شدت! :|
۲۲ دی ۹۷ ، ۲۰:۳۶ آسـوکـآ آآ
چه کار خطرناکی کرده بودن آقای سجاد. 
هل دادن ، اینجوری، واقعا سازنده نیست...
پاسخ:
در ظاهر شاید...!
ایا پریدن کار درستی بوده؟
پاسخ:
منم دقیقاً دنبال جواب همین سؤالم...
اون دست غیبه، اگه یه وقت هلت داد، سرش داد و بیداد نکنیا...

هرچند فکر میکنم بازی رو عوض کنی!
پاسخ:
قول نمی‌دم، ولی سعی می‌کنم! :دی

از شما چه پنهون دلم نمیاد دیگه به پریدن رأی منفی بدم...
۲۲ دی ۹۷ ، ۲۲:۰۰ فـ ـرزاد
بعله
پاسخ:
خب خدا رو شکر!
بی‌هوا هلش می‌دهد پایین و سوت زنان از کادر خارج می‌شود.
پاسخ:
سعیدِ دست‌غیبی شما؟! :دی
۲۳ دی ۹۷ ، ۱۰:۱۱ شاهزاده شب
بهترین راه مبارزه با ترسیدن مواجه شدن باهاشه...
آدم باید بره تو دل ترس
اصلا
شجاعت بدون ترس که معنا نداره. نه؟ :)
پاسخ:
همۀ اینا رو می‌دونم. اگه با دونستن کارا درست می‌شد من الان لب دیوار چه کار می‌کردم؟! :دی
۲۳ دی ۹۷ ، ۱۲:۳۷ چوگویک ...
ترس منطقی رو باید نگهش داشت
بین شجاعت و حماقت فرق هست :) اگه ترس منطقیه شاید داره جلو حماقتو میگیره 
پاسخ:
بله اینم ممکنه. ولی شایدم چون شرایطِ غیرعادیِ اطراف خیلی مناسب نیست، احتیاط منطقی به نظر می‌رسه. در حالت کلی و در شرایط عادی شاید این حجم از احتیاط به صلاح نباشه...
۲۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۴ چوگویک ...
پسسس بیارم موش رو؟ عقرب و انواع کرم و نرم تن هم موجوده و البته بندپا
پاسخ:
:دی
۲۵ دی ۹۷ ، ۱۳:۴۴ چوگویک ...
خب تایید شد :) دورهمی بعدی مجهز میام =)))))
پاسخ:
دقت کردین کلاً تنها برنامه‌ای که قبل از دورهمیا هماهنگ می‌کنیم اینه که چی تو یقۀ هم بندازیم؟! یادش بخیر. دورهمی قبلی قرار بود آب بریزم تو یقۀ سعید. :دی
۲۶ دی ۹۷ ، ۱۷:۳۹ چوگویک ...
=))) این نشونه کودک درون زنده بلاگرهاست :دی

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی