اینجا می‌نویسم...

آتش آه است و دود می‌رودش تا به سقف

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۱۸ ب.ظ

نه این‌که حرفی نداشته باشما؛ نه! اتفاقاً اگر بخوام بنویسم کلی سوژه هست: خود همون سفر اربعین روزبه‌روز و ساعت‌به‌ساعتش خاطره بود. اون همه اتفاق و آدم و جای مختلف. شاید یه روزی بنویسمشون. شایدم نه! یا مثلاً این آقای عجیب و غریبی که پریشب یهو از در آموزشگاه اومد تو و گفت کارآفرین برتره و حرکتی که روز بعدش زد و هنوز نمی‌دونم چه واکنشی بهش نشون بدم. یا غم و غصه و نگرانیایی که این روزا داره مدام تو فضای مغزم رژه می‌رن. فکر کار و آینده و این چیزا منظورمه. یا استرس سی سالگی که داره یواش یواش نزدیک می‌شه بهم. (بی‌ربط: قسمت چهاردهِ فصل هفتِ فرندز رو ببینین. خیلی بامزه‌ست. دربارهٔ سی سالگیه! :دی) یا این تز کوفتی که حال ندارم بشینم روش فکر کنم و جمعش کنم. با این‌که داره دیر می‌شه. از نزدیکش که رد می‌شم بهم چشم‌غره می‌ره. منم بهش اخم می‌کنم. چند وقته رابطه‌مون شکرآبه! یا اوضاع پیچیدهٔ این روزای رادیو و حرفایی که زده می‌شه توی گروه. یا کتابا و فیلمای خوب و جالبی که این چند وقته خونده‌م و دیده‌م. یا خوابی که دیشب دیدم و به شکل عجیبی امروز تعبیر شد. یا حتی موضوعای کوچیکی مثل گلدونای آموزشگاه که این روزا با این‌که وقت نکرده‌م خیلی بهشون برسم ولی حالشون خیلی خوبه. حتی خوب‌تر از وقتی که بهشون می‌رسیدم!

می‌دونی؟ حرف زیاده. خیلیم زیاده. اصن ان‌قدر زیاده که سینه‌م گاهی تا مرز ترکیدن پیش می‌ره. اما حس نوشتنشون نیست. نمی‌دونم چه مرگمه. یعنی می‌دونما! اما نمی‌دونم چه کارش کنم. نمی‌دونم با خودم و این زندگی چه کنم... هووووف! -_-

 

+ ما رو نمی‌بینین خوش می‌گذره؟! :دی

+ عنوان

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۴
دکتر سین
۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۴۱ حورا رضایی
من برگشتم صفحه‌ی مدیریت روی در رو دوباره خوندم ببینم درست اومدم تو و واقعاً چراغ روشن شده بود یا نه.
پاسخ:
خیلی وقته ننوشته‌م، حق دارین. خودمم خوشحالم که حداقل «یه چیزی» نوشتم بالأخره.
از استرس سی سالگی نگین که دلم پره حسابی!
من این روزها دقیقا برعکس شما شدم، دلم پره و همش دارم مینویسم، این همه حرف رو از کجا میارم نمیدونم. شایدم بیشتر مزخرف باشه ولی همش یه نیرویی وادارم میکنه بنویسم.
از دوست داشتنی ترین قسمتش شروع کنین، چیزی که براتون لذت بخشه نوشتنش.
راستی زیارت قبول
اتفاقا دیروز داشتم فکر می کردم چرا دیگه از رادیویی ها خبری نشد، متاسفانه گروه رو ترک کردم و به هیچ کدوم از بچه ها دسترسی نداشتم که بپرسم.
پاسخ:
امان از این استرس!
می‌فهمم. دل پر بدون گوش صبورِ شنوا خیلی ستمه.
آره. باید بیشتر بنویسم. می‌نویسم ایشالا. :)
سلامت باشین. تشکر. :)
باید اجازه بدیم کمی زمان بگذره ببینیم رادیو چی می‌شه. درست می‌شه ایشالا. ^_^
زیارت قبول دکتر ، ما رو هم دعا کردید؟:)
اصلا این روزها هممون حرف داریم ولی نمی‌تونیم بزنیم، منم یه عالمه حرف تو مخم رژه میره ولی نمی‌تونم منظمشون کنم اصلا انگار افتاده روی دور نگفتن، فقط گاهی یه چیزهایی می‌نویسم که به روز کرده باشم، ولی خودم‌ میدونم که اونایی که میخواستم بگم هنوز نگفته مونده:)

+ خیلی، اصلا کبکمون خروس میخونه :D


پاسخ:
سلامت باشین. بله؛ همه رو دعا کردم. ایشالا قسمت شما هم بشه. :)
آخه خیلی چیزا رم نمی‌شه اینجا گفت... چه‌قدر حرف نگفته، سنگینه...

+ :دی
اتفاقا امروز داشتم به رکود بلاگران و‌ اولین پستایی که ازشون خوندم فکر می‌کردم و به اینکه چقدر حال و هوای امروزشون نسبت به اون موقع‌ها که باهاشون آشنا شدم عوض شده. برای یه چند تاشونم کامنت گذاشتم که بعید می‌دونم به این زودیا جواب بدن. حتی برای رادیو هم کامنت گذاشتم...
آقا تو اون آموزشگاه چی درس می‌دن؟ من هر موقع اسم آموزشگاه می‌شنوم یاد آموزشگاه رانندگی می‌افتم :|
پاسخ:
زمان آدما رو عوض می‌کنه دیگه. تجربه و عقل که بیشتر بشه، محتواها هم تغییر می‌کنه.
رانندگی چیه؟! آموزشگاه مهندسی مکانیکه. :دی
۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۲ بهارنارنج :)
سلام
زیارت قبول:)ان شاءالله هرسال ازین لذت نصیب ببرید.جای دوستان خالیست..
پاسخ:
سلام.
تشکر‌ :)
ایشالا نصیب همهٔ آرزومندا بشه. ^_^
۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۹ آسـوکـآ آآ
سلام دکتر. حال شما؟ اینقدر نبودید که چند بار چک کردم واقعا خودتونید که ستاره تون روشنه یا نه. 
این روزای بی حال بودن واسه تز رو بسیااااار تجربه کردم‌. میگذرن و یه روز به خودتون میگین: حالا دیگه وقتشه و تا تهش میرید. 
بدرخشید مثل همیشه.
پاسخ:
سلام. خوبم. شما خوبین؟
این که چیزی نیست. ان‌قدر نبودم که خودمم از پست گذاشتنم تعجب کردم! :دی
منم دوران ارشد تجربه‌ش کرده بودم. نمی‌دونم چرا درس عبرت نشد وادامه دادم؟!‌ :دی
ممنونم. شما نیز هم. :)
۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۰۶ احمدرضا ‌‌
اتفاقا همین دیشب قسمت 14 فصل 7 فرندز رو دیدم. 13 سال دیگه مونه تا 30 سالم بشه ولی از همین الان وحشت کردم ازش :) اگه زندگی رو تشبیه کنیم به یه مسابقه دو با چشم بسته ، 30 سالگی وقتی هست که چشم بندت رو در میاری ، به پشت سرت نگاه میکنی. می بینی نتیجه کارت چی بوده. زدی به جاده خاکی یا راه رو درست رفتی. (یکی نیست به من بگه بچه تو رو چه به این حرفا بشین پلنگ صورتیتو ببین.)
از هرچی میخواین بنویسین. فقط بنویسید !
پاسخ:
سی سالگی بیشتر از این‌که وحشتناک باشه، دپرس‌کننده‌ست!
خراب مثالی که زدی شدم! چرا کسی باید با چشمای بسته بدوئه آخه؟! اونم تازه توی مسابقه! :دی
سن فقط یه عدده... منم پلنگ صورتی می‌بینم! :دی
ممنونم که حمایت می‌کنی. می‌نویسم حتماً. :)
اصلاً اومدم بگم دیدم روشن شدی یادم اومد اِ محمدحسین وبلاگم داشت :)

پاسخ:
قدیما یه دونه کوچولو داشتم! :دی
۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۴۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
امروز صبح میخواستم پیام بدم، اون داستان چی شد پس؟!
بعد گفتم وقتی نیستید، لابد نیستید دیگه:/
پاسخ:
اون داستان رو نمی‌دونم ادامه‌شو بنویسم یا نه. نمی‌خوام حال خرابم داستانو خراب کنه...
هستم؛ ولی خسته‌م! :دی

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی