ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

اینجا می‌نویسم...

دلم لک زده بود برای این فقره‌نویسیا...

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ب.ظ

- اول دو بند خوشحال بنویسم:


یک. یه تشکر صمیمانه بکنم همین اول پستی از همهٔ کسایی که توی این چند وقت اخیر دارن منت سرم می‌ذارن و داستانمو می‌خونن. ممنونم از کامنت‌ها و لا‌یک‌هاتون. به قول فرنگیا: دیس مینز اِ لات تو می! :) اگر برسم و تایپ قسمت بعدی رو تموم کنم، مرواریدِ سوم رو فردا منتشر می‌کنم. اگرم نشد، ان‌شاءالله به حول و قوهٔ الهی اگر عمری بود، باقی داستان رو از اول مهر خواهم نوشت. علی‌الحساب چند روز می‌رم مرخصی. :)


دو. وبلاگم ۱۱۱۱ روزه شد. شیشِ شیش تولد سه‌سالگی‌ش بود. یادم رفت جشن بگیرم! حالا ایشالا سال بعد، تولد چار سالگی‌ش جبران می‌کنم؛ به شرط بقا. :)


- حالا دو بند غمگین:


سه. محرم اومد. حال عجیبی دارم. خستگی این روزا و این سالا تو جونم مونده. احساس می‌کنم بی‌آبروتر و روسیاه‌تر از اونی هستم که ... اما نه! بازم کَرَم آقا دل سیاهمو به طمع می‌ندازه که امسالم ناامید نباشم... خیلی پُرروام! نه؟! -_-


چهار. از بعد از ظهر دلم آشوبه. از جلوی مغازهٔ لوازم‌التحریری محل رد می‌شدم. صاحبش جوون خوش‌مشربیه. اما امروز عوض این‌که لبخند خودشو ببینم، یه بنر دیدم که روی در مغازه‌ش زده بودن. عکس خودش بود. زیرش نوشته بود: «رفقا حلالم کنید.» می‌گن با ماشین رفته ته دره.

از بعد از ظهر دلم آشوبه. به چیِ این دنیا می‌شه دل بست آخه؟! روحش شاد... -_-


+ این روزا اگر اشکتون جاری شد، منم دعا کنین...

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۹
دکتر سین
++مرسی از داستانای خوبت :)
++تولدش مبارک باشه... منم دو سالگی وبلاگم یادم  رفت.
++التماس دعا، محتاجیم 
++ادم واقعا با شنیدن مرگ جووون هایی هم سن و سال خودش به فکر فرو میره... یعنی ما، چقدر وقت داریم ?
پاسخ:
۱. خواهش می‌کنم. ممنونم که حمایت می‌کنی. :)
۲. اشکال نداره. عوضش برای هزار روزگی‌ش جشن گرفته بودم! :دی
۳. همچنین...
۴. واقعاً. این بنده خدا هفتهٔ پیش، پیشش بود. سالم و سرحال بود. آدم غصه‌ش می‌گیره اصن.
داستانتون فقط فونتش عوض شه عالی میشه:-D
تولد وبلاگتون هم مبارک و انشاالله تنتون سلامت باشه همیشه. پارسال بعد از فوت یکی از هم بازی های بچگیم، مرگ برام معنیش عوض شد و همونطور همه میگن، باور کردم که مرگ اتفاق دور و بعیدی نیست.
امیدوارم محرم امسال تاثیر موندگاری رومون بذاره.
پاسخ:
چشم. از این به بعد فونت داستان رو بزرگ می‌کنم! :دی
متشکرم. متقابلاً آرزوی سلامتی و کامروایی دارم براتون. :)
مرگ خیلی چیز غریبیه. مثل دکمهٔ پاوز فکر آدم می‌مونه. وقتی بهش فکر می‌کنی، جریان تمام افکار دیگه متوقف می‌شه.
امیدوارم. واقعاً امیدوارم...
چند روز پیش همین طوری که وارد اینستا شده بودم یک تصور اومد جلوی چشمم. آگهی فوت یکی از جوون‌های فامیل که کم و بیش می‌شناختمش. یه حس تلخی داشت. خیلی تلخ. گفتی یاد اون افتادم. خدا همه رفتگان رو بیامرزه.
پاسخ:
آره خیلی تلخه. :(
خدا رفتگان شما رم بیامرزه.  
این همون نردبونه؟ من نرسیدم قسمت اول بودم هی گفتم بعداً بعداً اخر هم‌ نخوندم تا زیاد شد:/

مبارکه

خیلی التماس دعا

منم پنجشنبه رفتم تشییع جنازه، یه عکس رفقا حلالم کنید براش زده بودن، اونم جوون بود.

یاعلی
پاسخ:
آره. ادامۀ همونه.

سلامت باشین. :)

محتاجیم...

خدا رحمتش کنه.

یا علی
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۰۰ بهارنارنج :)
دیدین مرگ یه،جوون میبینیم،یهو به خودمون میایم،وحشت میکنیم،ازینکه داری چیکار میکنیم؟!داریم خرج چی میشیم اخرش که چی
پاسخ:
دقیقاً همین حسو داشتم...
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۸ مصطفی فتاحی اردکانی
از داستان بسی متشکرم.
تولدش مبارک

التماس دعا
پاسخ:
خواهش می‌کنم. منم از شما ممنونم که وقت می‌ذارین و می‌خونین.
تشکر. ^_^

همچنین. :)
امیدوارم محرم امسال یه فرقی با باقی ماه محرمایی که پشت سر گذاشتیم داشته باشه.

ان شاءالله تولد چهار سالگیش.

خدایش بیامرزاد.

التماس دعا.
پاسخ:
ایشالا که فرق داره.

ممنون. :)

الهی آمین. رفتگان شما رو هم.

محتاج دعاییم.
من این چند وقت هی میخوام بخونم بقیه داستان رو هی یه چیزی میشه نمیشه تهش تصمیم گرفتم عین شاهنامه مترسک صبر کنم تمومش کنید توی یکی دو روز که آزادم بخونم :دی
وبلاگ‌تون رو چه روز محشری زدین احسنت به شما ۶ شهریور یکی از بهترین روزهای تقویم حداقل واسه منی که تولد مادربزرگ و صمیمی‌ترین دوستم این روزه و برام روز بسیار خوش یمنی هستش
پررو نیستید یه فرد بسیار عادی و معمولی هستید :) همه ما همین هستیم
خدا بیامرزتش 
ان شاء الله حاجت روا شید و شمام اگه دعا کنید لطف کردین 
پاسخ:
معلومه از اون دانشجوهای شب امتحانی هستین! :دی
هر جور راحتین. همین که می‌خونین، برام کلی ارزشمنده... :)
جداً؟ چه جالب! ^_^
خدا همۀ امواتو بیامرزه.
آمین. شما هم همین‌طور. کامروا و تندرست و شاد باشین. :)
من وقت نکردم نردبون رو بخونم اما گردنبند یک رو خوندم و اخر هفته رو گذاشتم واسه خوندن نردبون.
تولد وبتون مبارک:)
محرم امسال برعکس چند سال گذشته منم یه حسی دارم،انگار منتظرم یه تغییری اتفاق بیوفته،واسه خودم.
مرگ برای من دیدن مرگ اولین مریض معنا کرد.خیلی خیلی نزدیک بود.ایستاده بودم و مرگ اومد و یکی و با خودش برد و از اتاق رفت بیرون.شک شده بودم از اینهمه نزدیکیش و قریب الوقوعیش!
پاسخ:
خوشحالم می‌کنین می‌خونین. متشکرم. :)
ان‌شاءالله که تغییر خوب و مهم و اساسی و ماندگاری باشه. :)
خیلی نزدیکه. و خیلی عجیب... خدا کنه وقتی میاد، دلمون آروم باشه...
این ترم میخوام نباشم :)) ولی بله بشدت شب امتحانیم :دی
در همین راستا میرم یک تعدادی از داستان‌ها رو بخونم :دی
بله جدی :دی اصلا سال دیگه شمام یادت بره میام یادت میندازم از بس روز خوبیه :دی
آمین
ممنونم 
پاسخ:
ماها همه‌مون شب امتحانی هستیم. کسی که می‌گه نیست، خودش نمی‌دونه که هست! :دی
بخون، بخون! :دی
خب این مشکلم حل شد. ریمایندر به این خوبی از کجا می‌خواستم پیدا کنم؟! خخخ
:)

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی