ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

اینجا می‌نویسم...

یادداشتی برای «جام جهانی چشم‌هایت»

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۵ ب.ظ

اون چیه که عاشقانه‌ها رو شیرین و خوندنی می‌کنه؟ چرا ما حافظ و سعدی و مولوی رو دوست داریم؟ چرا شیرین و فرهاد یا لیلی و مجنون رو می‌خونیم و لذت می‌بریم؟ به‌خاطر بیان زیبا و صنایع ادبی؟ شاید! جذبۀ داستان؟ ممکنه! احساساتی که ما رو درگیرشون می‌کنه؟ اینم می‌تونه درست باشه! اما بیاین با خودمون روراست باشیم. در واقع همه‌ی اینا دلیل هستن و هیچ کدوم اینا دلیل نیستن...

اجازه بدین فرض کنیم من زیباترین و گرم‌ترین احساساتم رو هم به‌کار گرفتم و نوشتم:

 

هر بار از دلیل سکوتم می‌پرسی

و از نگاه خیره‌ام


واژه‌هایم را جام چشمانت

و نگاهم را

بی‌کرانگی نگاهت

ربوده‌اند


گفتنی‌ها را چشمانت گفته‌اند

حرف تازه‌ای نمانده

من فقط آمده‌ام غرق شوم

بگذار در سکوت غر...


 یا این‌که مثلاً شروع کنم به قصه گفتن:


یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای عاشقون، توی زمین و آسمون، هیشکی نبود. یه شاهزاده خانومی بود، مثال پنجه‌ی آفتاب. اصلاً چرا مثال؟ رشک پنجه‌ی آفتاب. گیسوش کمند، ابروش کمون، لباش لعل، حرفاش شکر، دماغش نقلی، چشماش عسلی. دلبر دلبرا. خواستنی و فریبا. کرور کرور، خاطرخواه یه لمحه‌ی نگاش. هزار هزار، کشته‌ی یک دم شنفتن صداش. از شرق عالم تا غرب عالم، از این سر مملکت تا اون سر مملکت، نبود وزیر و وکیل و امیر و خواجه و تاجر و حاکمی که پیشکشی برای خواستگاری شازده خانوم از برای پسرش نفرستاده باشه به درگاه و بارگاه پادشاه. هر روز هر روز دست‌بوسی. هر شب هر شب خواستگاری. اما شازده خانوم قصهٔ ما دلش با هیچ‌کدوم از خاطرخواهاش نبود. کارش شده بود نشستن کنار پادشاه و تحمل کردن لشکر نتراشیده نخراشیده‌ٔ بلند و کوتاه و کور و کچل.

جونم بگه برات از طرفی، یه کنج این هیاهو، یه گوشه‌ی این قصر درندشت، تهِ تهِ باغِ کاخِ پادشاه، یه آلونک بود. توی آلونک، باغبون کاخ، با زنش و پسر شاخ شمشادش زندگی می‌کردن. یه روزی از روزا که شازده خانوم با خدم و حشم داشت توی باغ قدم می‌زد، پسر باغبون چشمش می‌افته به جمال شازده خانوم و آتیش عشق شازده خانوم می‌افته تو نی‌زار وجودش و هوش و حواس و عقل و صبرشو خاکستر می‌کنه و یک‌جا می‌ده به باد یغما. پسر باغبون زار و نزار و پریشون و سوخته‌خرمن برمی‌گرده خونه. مادرش می‌بینه رنگ به رخسارش نمونده و عین شوربا وا رفته. مادره دیگه. از یه لرزش صدا، از یه صورت رنگ‌باخته، تا ته قصه رو می‌خونه. اون شب پسر هزار مرتبه سرخ و سفید می‌شه تا بالاخره با هزار تته‌پته راز دلشو به مادر می‌فهمونه. مادر می‌گه پسرم. شرزه شیرم. اگه شازده خانومو می‌خوای مثل مرد دست بذار روی زانوهاتو یا علی بگو. به خدا توکل کن و برو جلو...

و بعدش ان‌قدر بنویسم و بنویسم و بنویسم تا پسر باغبونو برسونم به دلدارش.

یا بگردم توی ذهنم و شعرای خوشگل پیدا کنم. مثلاً:

چشمان آبی‌رنگ تو هم‌رنگ دریاست / آنجا که باید دل به دریا زد همین‌جاست

رک بگم: تا وقتی دلم برای هیچ‌کس تو دنیای واقعی اطرافم نتپه، حق نوشتن چنین بیتی رو برای کسی ندارم. وقتی کسی نیست که مبهوت نگاهش بشم و ارتباطم با همۀ دنیا توی چشماش ذوب بشه، قلم‌فرسایی هیچ فایده‌ای نداره. وقتی اونی که باید باشه نیست، چیزی جز خلأ، جز بی‌حاصلی، جز کلیشه، جز هیجان، و جز ظاهر، ظاهر و ظاهر گیرم اومده؟ مجموعه‌ای از کلمات که شاید زیبا کنار هم قرار گرفته باشن، اما هیچ رشتۀ ارتباطی با منِ واقعی درونم ندارن. تعارف که نداریم، کلماتی که سرچشمه‌شون جای دل، ذهن باشه، عاشقانه نیستن. بلغور کردن کلیشه‌هان. تکراری‌ان. بی‌روحن.

پس من می‌گم هر کس اول دل داده و بعدش عاشقانه می‌نویسه، دمش گرم، کارش درسته. عشقش مستدام، قلمش پاینده. اما اگر کسی فارغه و عاشقانه می‌نویسه، داره ساده‌لوحانه به دل خودش خیانت می‌کنه. من با احترام به حرکت ستودنی دوستام توی رادیو و قدردانی از همه‌ی نوشته‌های خوب و صادقانه و دوست‌داشتنی کسایی که نوشتن، عاشقانه‌ای نخواهم نوشت. چون حس می‌کنم هنوز لیاقت نوشتن درباره‌ی عشق نصیبم نشده و بسنده می‌کنم به خوندن این بیت برای خودم:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی 


+ به دعوت آقاگل عزیزم و رادیو بلاگی‌های عزیزم برای چالش جام جهانی چشمات نوشتم. :)

+ می‌دونم چیزی به پایان مهلت فراخوان نمونده؛ با این‌حال دعوت می‌کنم از الانور، شباهنگ و تی‌رکس که اگر تونستن، دست به قلم بشن. :)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۲۳
دکتر سین
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵ آسـوکـآ آآ
امیدوارم
بهترین، شیرین ترین، همیشگی ترین عشق نصیبتون بشه:-)
پاسخ:
ممنونم. آرزوی خوشمزه‌ایه. برای همه ایشالا. :)
نوشتن از کسی و برای کسی که نیست سخته
از اون سخت‌تر نوشتن از کسی و برای کسی هست که هست، ولی نیست
و سخت‌تر از همهٔ اینا نوشتن از کسی و برای کسی هست که نمی‌دونی هست یا نیست :|
پاسخ:
مورد اول خیلی ستمه. دومیه خیلی بیش‌تر. سومیه سرکاریه ولی. باید بی‌خیالش شد! :|
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۰ خورشید ‌‌‌
جسارت نباشه، پس بلاگستان یک عاشقانه طلب داره از شما. ان‌شاالله که شرایط مهیا بشه و سریعا بدهی‌تون رو وصول کنید. :دی
پاسخ:
اونی که وصول می‌کنن طلبه، نه بدهی! :دی
ان‌شاءالله. چشم. به موقعش چشم. :)
@شباهنگ
خب بگو نمی نویسم دیگه چرا انقدر میپیچونیش  : )))
پاسخ:
:دی
حالا این وسط برخی دوستان بدم ننوشته بودن. بی‌انصافی نباشه که پنبۀ همه رو به یه چوب بزنیم. ولی درست می‌گی. اصلاً یکی از دلایلی که منم نخواستم عاشقانه بنویسم همینی بود که گفتی. چون در دنیای بیرون هم عاشقانه‌ای نبود. 
پاسخ:
اولاً که من تفاوت قائل شدم بین نوشته‌ی زیبا و نوشته‌ی دارای روح. یه متن ممکنه هم زیبا و هم بدون روح باشه. اینا در ظاهر با هم تعارضی ندارن.
ثانیاً صد البته. متنای زیبای زیادی خوندیم. ارزش حرکتی که رادیو راه انداخته هم همینه. خیلیا به نوشتن تشویق شدن. :)
ثالثاً من به هیچ‌کس جسارت نکردم. اگر دقت کنی شناسه‌ی همه‌ی فعلا متوجه اول شخص مفرده. :دی
@ محبوبه

نوشتنشو که نوشتم. نه یکی که چند تا نوشتم. تو چند تا ژانر جدی و شوخی و غمگین هم نوشتم. ولی فکر می‌کنم نه زمان انتشارش الانه نه مکانش بلاگ
پاسخ:
در هر صورت ممنونم که نوشتی. :)
* اصولاً اینکه بریم زیر نوشته‌ی یه نفر بنویسیم "دقیقاً همینطوره" کار جالبی به نظرم نمی‌رسه، چون فلسفه ی کامنت/نظر دادن رو خراب می‌کنه! منم همین نظر رو دارم که نشد نظر! 
اینو گفتم که خودم حواسم باشه ننویسم دقیقا همینطوره! D:

** با خوندن سوال اول متن، ناخودآگاه این آهنگ نامجو توی ذهنم پلی شد: (شما هم لطفا با همون ریتم بخونین، شعر رو خراب نکنین D: )
به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا! محبت دل‌ها، به دل‌ها بماند به سان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود...

*** و چطور کسی می‌تونه ادعا کنه "از این غم چه حالم؟ نمیدانی..." رو می‌دونه وقتی نمی‌دونه؟
پاسخ:
* وقتی موافقیم چی بگیم پس؟! :دی
** من یه زمانی خیلی نامجو رو دوست داشتم. اما متأسفانه خیلی رد داد از یه زمانی!
*** واقعاً چه‌طور می‌تونه؟
دکتر مشت محکمی بر دهان(و قلم) تمام ماهایی که عاشقانه نوشتیم زدی :| :))
ولی یه چیزی که هست گاهی با شعر یا اهنگ یا حتی یه مکان و زمان انقدر احساسات خوب و عاشقانه به ادم دست میده که حتی با وجود نبود مخاطب خاص هم میتونه عمیقا از ته دلش عاشقانه بنویسه، مثلا تا حالا نشده یه شعر عاشقانه‌ی غمگین بخونید و عمیقا از ته دلتون احساس ناراحتی و درد کنید؟ برای من که شده، انقدر بعضی ابیات تاثیر گذارن که ادم خودش شک میکنه نکنه منم عاشقم و خبر ندارم؟:D
 اینا هنر نویسنده و شاعره به نظرم، که حتی بتونه عمیقا و با دلش از چیزی بنویسه که تجربه نکرده و صرفا با هم‌ذات پنداری بهش رسیده:)
پاسخ:
خاک بر دهانم اگر چنین سخنی گفته باشم. :دی
من هدفم اسائه‌ی ادب نبود. هر چند حساب تلنگر زدن/خوردن از بی‌احترامی جداست. اگر حرف من شما رو به فکر فرو برده و یه درصدی هم حتی توی خودتون یه همچین رفتاری رو دیدین و بهش فکر کردین، معنی‌ش اثرگذاری متن منه و من بابتش خوشحالم.
در هر صورت من موضوعی رو که به نظرم درست اومد، با حسن نیت نوشتم، شما هم با حسن نیت بخونین. :)
و نکته‌ی آخر: فرق نوشتن عاشقانه با و بدون داشتن حس عشق، مثل تفاوت نگاه کردن به تابلو و قدم زدن توی طبیعته. به قول شاعر: دانه‌ی فلفل سیاه و خال مه‌رویان سیاه / هر دو جان‌سوزند اما این کجا و آن کجا؟ :)
من که نگفتم شما چیز بدی گفتید! خط اول رو شوخی کردم و بعدش هم صرفا نظر شخصی خودم رو گفتم:)
اره خب بهش فکر کردم چون منم چندتا متن عاشقانه‌ی لامخاطب توی وبم دارم:))
من کلا همه‌ی متن‌ها رو با حسن نیت خودم و نویسنده میخونم مگه اینکه غیرش ثابت بشه:)
+ اگه اینطوری حساب کنیم پس میتونیم به تمام نوشته ها تعمیمش بدیم و در این صورت هیچ رمانی،هیچ شعری،هیچ اهنگی ساخته نمی‌شد چون همشون باید بر اساس تجربه باشن، درسته؟
تازه بیتی اخری رو هم نباید می‌نوشتید چون مگه شما جانسوزی خال معشوق رو حس کردید؟ پس نباید برای مثالتون ازش استفاده کنید!:))
پاسخ:
صد البته متوجه شوخی بودنش شدم. :)
خیلی خوشم میاد وقتی یه نفر نظر موشکافانه و ریزبینانه می‌ده. :))
دوتا نکته‌ی رو سعی کنین تمیز بدین از هم: یک، منم مثل همه‌ی آدما می‌تونم کلامی که تم عاشقانه داره با اونی که نداره رو از هم تشخیص بدم و می‌تونم در موقع نیاز از کلام «دیگران» بهره بگیرم. و دو این‌که، من چون تجربه‌ی عشق ندارم، هر نوشته‌ای که «تألیف» کنم در این زمینه، با درونیات و حقیقت من بی‌ارتباطه یا لااقل در سطحی‌ترین شکل ممکن ارتباط قرار داره.
هر چند توی یه نگاه کلی شاید این دو نکته مشابه به نظر بیان و حتی شاید با هم اشتباه گرفته بشن؛ اما منصفانه اینه که بین این‌دوتا باید به‌حق تفاوت قائل شد. نه؟ :)
ضمن این‌که خیلی از رمانا به همین دلیل که از دل برنیومدن، بهشون می‌گن رمان بازاری. خیلی از آهنگایی که دلی نیستن، به همین دلیل می‌شن آهنگ تو ماشینی. قطعاً نیازهای بازاری و تو ماشینی هم برای این محصولات فرهنگی تو جامعه وجود داره. اما صادقانه بگین، چنین آثاری ارزش والاتری نزد مخاطب منصف داره یا آثاری که عاشق واقعی نوشته باشه؟
+ بازم تشکر که دقیق می‌خونین و نظر می‌دین. :)
خب ملاک تشخیص اینکه نویسنده یا شاعر واقعا عاشق بوده یا نبوده رو چی میدونید؟ اهنگ"اگر مانده‌بودی" امید برای من خیلی دلنشینه، الان این نشون دهنده‌ی اینه که امید خیلی عاشق بوده؟ یا رمان‌هایی که خیلی خوبن نشون دهنده‌ی اینه که نویسنده‌اش خیلی عاشق سینه چاک بوده؟اگه ۳تا رمان عالی عاشقانه با ماجرای متفاوت نوشته باشه یعنی ۳ بار عاشق شده؟ یا ناشی از قدرت قلمشه؟ اهنگی که شما براتون تو ماشینیه نمیشه برای من مثلا خیلی دلنشین باشه که تو تنهاییم گوش کنم؟
نمیدونم چرا نمی‌تونم حرفتون رو قبول کنم؛فکر کنم مشکل از گیرنده‌ام باشه:)
+خواهش میکنم، اینکه دقیق جواب میدید هم جای تشکر داره:)
پاسخ:
من متوجه منظورت هستم. اما فکر می‌کنم یه چیزی رو خواسته یا ناخواسته داری نادیده می‌گیری: حرف من درباره‌ی وقتیه که «من» دارم راجع‌به «من» قضاوت می‌کنم. دارم می‌گم وقتی من توی دلم عشق واقعی وجود نداره، نمی‌تونم خودم رو با چیدن کلمات و جملات زیبا کنار هم، گول بزنم. ظاهرش خوبه ولی باطنش چی؟ توخالیه. متوجهی؟ حرفم از اساس درباره‌ی دیگران نیست. بلکه برعکس درباره‌ی موقعیه که خودم دارم به درونِ خالی از عشق خودم و هم‌زمان کلمات زیبام نگاه می‌کنم... 
هرچند از کجا معلوم؟ شاید آهنگا و رمانایی که می‌گی هم با عشق خلق شده باشن. :)
عه وا من الان دیدم اینو :|
پاسخ:
نو پرابلم! :|
:دی
آهان، احساس میکنم الان بهتر فهمیدم:)
پاسخ:
:)

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی