اینجا می‌نویسم...

نخوانید...

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

من الان دارم سعی می‌کنم بدون این‌که موضوع خاصی رو مد نظر قرار بدم، بنویسم. آخه می‌گن یکی از تمرینات نویسندگی نوشتن بدون هدفه. باعث می‌شه هماهنگی ایجاد بشه بین خودآگاه و ناخودآگاهت. همین که فقط بنویسی بدون این‌که به جمله‌ی بعدی یا جملات بعدی فکر کرده باشی. منم الان دارم همین کارو می‌کنم. بنابراین اگر دنبال خوندن یه مطلب بی‌سر و ته نیستین همین الان ببیندین این صفحه رو با طیب خاطر برین سر کار و زندگی و بازی و تفریح و هیجان؛ در پارک آبی سرپوشیده‌ی فلان! گفتم که بدون فکر و حتی با مقدار متنابهی هیجان افسارگسیخته و کاملاً بی‌هدف و بدون قصد و غرض و مرض دارم می‌نویسم!! 

کجا بودیم؟ :|

داشتم می‌گفتم که اگه آدم بخواد بنویسه باید مثل الان من سرشو از روی کی‌بورد بالا نیاره و فقط تایپ کنه. اون‌قدر تایپ کنه تایپ کنه، که ... که چی؟! 

یادمه یه بار توی اولین وبلاگم نشستم پشت مونیتور که یه پست بذارم. خیلی دلم می‌خواست بنویسم. اما هیچ موضوعی به ذهنم نمی‌رسید. بنابراین شروع کردم به نوشتن کلمات پشت سر هم و بینشون خط فاصله گذاشتم. یه چیزی بود تو این مایه‌ها:
سلام - پدرام - هویج - جالیز - پالیز - پاییز - دو - بادام - کجایی - تنها - صدا - بیا - ...

و البته الان نقل به مضمون کردم. یعنی اینا عین اون کلمات نیست. بعد یه دوستی داشتیم ما اون موقع ان‌قدر شعر خونده بود و کتاب خونده بود و فکر کرده بود و شعر گفته بود و اونم چه شعرایی حقیقتاً، که چت زده بود. به معنای اتم و اکمل کلمه چت زده بود. بعد اومده بود مزخرفات منو خونده بود بهم می‌گفت: چه متن خفنی نوشتی!! الان ممکنه با خودتون فکر کنین چه‌قدر شبیه اون بخش مرد هزار چهره شد. باید در جواب بگم که بله! و نمی‌دونم چرا!

انی‌وی، به قول فرنگیا!

حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم مرگ چه مقوله‌ی عجیب غریبیه. [و رشته‌ی افکار وی در زمینه‌ی مرگ در همین‌جا پاره گشته و مخ وی سفید و عاری از هرگونه کلمه، جمله، صوت، شبه‌صوت، نقطه‌ویرگول و قص(؟) علی هذا گشت!!]

گفتم نخون. چیزی تو این پست دستتونو نمی‌گیره در حقیقت...

و باز در جایی دیگر - یعنی همین‌جا - می‌خواهم اضافه کنم که شبی خواب دیدم که معلم فیزیکمون - یه معلم فیزیک داشتیم که معتاد بود و زشت بود و بداخلاق بود و بی‌ادب بود و تو خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل (درست خودنم بیتو؟) - همین ایشون در هیأت و هیبت معلم آمادگی دفاعی (!) داره ازمون امتحان می‌گیره. امتحان چی؟ پالپ فیکشن! به سوی همین سمت و سو قسم! دوتا کاغذ آچهار پشت و رو سؤال داده بود از پالپ فیکشن. هر چی به سؤالا نگاه می‌کردم، نمی‌دونستم چی باید بنویسم! به آخرای امتحان که نزدیک شدیم، کم‌کم یخم وا شد و شروع کردم یه چیزایی نوشتن. مثلاً چهار مورد از حرکات جان تراولتا در فلان صحنه را نام ببرید! - اصن یعنی چی؟! چیه این خواب دیدن؟!! - خلاصه! دست خودمو درد نیارم روی کیبورد!! - چیه؟ سر شما درد اومده؟ گفتم نخونین که! :دی - - (دقت کردین دوتا عبارت معترضه تو هم شد؟! :دی) خب بسه. کجا بودیم؟ آها! خلاصه! به هر ضرب و زور و بدبختی‌ای که بود نوشتیم و دادیم برگه رو. حساب کردم دوازده سیزده رو می‌گرفتم. خیالم راحت شده بود. بعد حالا یکی از بچه‌ها گیر داده بود که بیا جوابا رو با هم چک کنیم. منم بهش گفتم ببین! دو ساعت خود پالپ فیکشنه. دو ساعتم امتحانش. توقع نداری که دو ساعتم وقت بذارم جواباشو با تو چک کنم. داری؟ و بعد بیدار شدم. بیدار که شدم و به خوابم فکر کردم، متوجه شدم این دوستم که بعد از امتحان کَنه شده بود بهم (حرف اضافه‌ی کَنه شدن، به‌ئه؟! یادش بخیر یاد معلم زبانمون افتادم. خیلی دوستش داشتیم همه. حرف اضافه‌ی همه چیو می‌گفت. در واقع بیش از حد روی حرف اضافه‌ی همه چی تأکید داشت. به‌طوری که من الان پس از گذشت سال‌ها حرف اضافه‌ی همه چی رو می‌دونم: حرف اضافه‌ی گود، اَت‌ه؛ حرف اضافه‌ی اینترستد، این‌ه، ریلاکتنت، توئه و ...)؛ بازم رشته‌ی افکارم جر خورد! :دی کجا بودیم بازم؟ آهان! اون رفیقم که کنه شده بود بهم، یکی از هم‌کلاسیای دانشگاهم بود که ... - در مقطع لیسانس - که بعد از فارغ‌التحصیلی رفته بود سربازی و در یکی از روزای سربازی، در لباس سربازی موقع رد شدن از خیابون ماشین بهش زده بود و مرده بود و من چند سال بعد خبرشو شنیدم و چون هیچ نوع صنمی با هم در طول دوران تحصیل نداشتیم - حتی سلام هم نمی‌کردیم به هم - یه حس عجیب و کوتاهی برای چند لحظه بهم منتقل شد از شنیدن خبر فوتش. روحش شاد به هر حال...

همین دیگه. خواستم خوابمو فقط تعریف کرده باشم. الان دیگه صوبتی در ادامه‌ی اون موضوع ندارم. اون‌طوری به مونیتور نگاه نکن. گفتم نخونی چیزی رو از دست نمی‌دی! :دی نکنه توقع داشتین خوابم رو تفسیر کنم و از توش درس زندگی براتون استخراج کنم. یا این‌که مثلاً بیام توضیح بدم که چرا معلم فیزیک و بعد چرا درس آمادگی دفاعی و بعدتر چرا مبحث پالپ فیکشن! دنبال منطق می‌گردی الان؟! می‌گم خواب بود، خواب! می‌فهمی؟! :دی

خب دیگه فکر کنم ناخودآگاهم سینک شد رو خودآگاهم برم بخوابم! شب بخیر! :|

موافقین ۳ مخالفین ۱ ۹۷/۰۲/۰۶
دکتر سین
یکی از متنایی بود که از خوندنش لذت بردم (: 
این که بدونی پشت حرفا و واژه هایی که میخونی فکر خاصی نبوده و نویسنده الان خود خودشه لذت بخشه 
لااقل برای من! 
روح همکلاسیتون هم  شاد 
شبتون بخیر (: 
پاسخ:
ممنونم. :)
روح هم‌کلاسی شما هم شاد! :دی
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۵ مصطفی فتاحی اردکانی
واقعا نخونیم؟؟

پاسخ:
خوندین؟! :دی
امادگی دفاعی نهایتاً ستیغِ اره‌ای یا دانکرک رو امتحان بگیرن دیگه. پالپ فیکشن؟ :))
پاسخ:
اونا رو ندیدم. تو ناخودآگاهم نبودن! :دی
یعنی بغداد رو به ابوظبی! وصل کردی :دی
پاسخ:
خخخ
خب متاسفانه خوندیم :))
پاسخ:
ببخشید! :دی
سلام  . دکترجان منم دکترای مدیریت دارم! بگذریم... یه 5دقیقه ای توی وبتون چرخ خوردم...محتواهاتون رو مروری کردم..و می خواستم دنبالتون کنم که قبلش خواستم از شما بپرسم: هدفتون از وبلاگ نویسی واقعا چیه؟ نوشتن روزمرگی هایی که شاید فقط برای خودتون آرامش دهنده باشه؟ و یا جلب بازدید؟
جسارت نشه.اصلا نمیخوام دلسردتون کنم...یا جسارتی...فضا، فضای خودتونه و هر چه می خواین بنوسید ولی به عنوان یک وبلاگ نویس 13ساله! که تا اوایل امسال در بلاگفا بودم با نام و عنوانی دیگر و خیلی شجاعانه امدم به بیان
پرسش من الان اینه که وبتون رو با چه هدف و انگیزه ای می نویسید، بروز می کنید و ارزشمندترین سرمایۀ خودتون یعنی زمانتون رو می گذارید؟
بنده پاسخی نمی دهم و نظری نمی دهم چون انسان ها متفاوت فکر می کنند اما چند توصیه داشتم که خدمتتون می گم یک موردش رو و بقیه اش رو در وبم خواهم گفت در آرشیوی موضوعی جداگانه در حوزه "وبلاگ نویسی"
هر مطلبی میخواین بذارید از خودتون بپرسید منتشر کردنش چه سودی به حال جامعه و اطرافیانم داره؟ اگر پاسخ قانع کننده براش گرفتید منتشرش کنید؛ در غیر این صورت اگر در دفترخاطرات یا سررسید فیزیکی در دنیای واقعی بهتر است و وقت کمتری هم ازتون می گیره
در پناه حق باشید
پاسخ:
سلام.
همین اول کار عرض کنم خدمتتون که نظر شما باعث رنجش من شد و بی‌تعارف بگم که من آدمی نیستم که بخوام در چنین شرایطی جنتلمن‌بازی در بیارم و خودمو آروم نشون بدم. صادقانه می‌گم که نظرتون مشوشم کرد. چون احساس کردم شما در یکی از خصوصی‌ترین شئون زندگی من دخالت کردین در حالی‌که کوچک‌ترین ارتباطی بهتون نداره.
تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی بنده حدود یازده ساله و توی وب‌گردی و وبلاگ‌خونی حتی بیش‌تر از این هم سبقه دارم. بنابراین حداقل در مورد وبلاگ، می‌دونم با خودم چند چندم و - با احترام به حسن نیت شما - نیازی نمی‌بینم کسی بخواد بهم بگه چی کار کنم و چی کار نکنم.
من اینجا فقط و فقط برای دل خودم می‌نویسم و انگیزه‌م اینه که بعداً بیام ببینم چه افکاری داشتم و گذر زمان چه تغییراتی در من ایجاد کرده؛ و لازم می‌دونم بدونین که خیلی طول کشیده و خیلی فراز و نشیب داشتم تا به این جمع‌بندی در مورد وبلاگ‌نویسی رسیدم. حالا اگر کسی این وسط لطف کرد و خوند و کامنت گذاشت، ممنونش هم هستم، منتش هم به سرم. ولی اگر کسی نخواست بخونه، بدون درنگ قطعاً و سریعاً باید اینجا رو ترک کنه. هیچ‌کس مجبور نیست بخونه اینجا رو. هیچ‌کس، تحت هیچ شرایطی...
در مورد دغدغه‌های اجتماعی هم اگر نگم اصلاً برام مهم نیست، حداقل می‌تونم بهتون اطمینان بدم اولویت اولم نیست و در این موضوع هم هیچ عیبی نمی‌بینم. «دلم می‌خواد» مثل خیلی از آدمای دیگه «وبلاگ شخصی» داشته باشم و «مطالب شخصی» توش بنویسم.
+ ضمن این‌که نظرتون رو دیر جواب دادم، چون بیان تشخیص داده بود نظرتون باید بره توی هرزنامه. البته شاید خیلی هم بی‌راه فکر نکرده باشه!
۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۳۹ مصطفی فتاحی اردکانی
نه گفتید نخونید منم نخوندم
پاسخ:
آورین! :دی

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی