هدایت به بالای صفحه

ابزار رایگان وبلاگ

ربیت هول :: اینجا می‌نویسم...

اینجا می‌نویسم...

ربیت هول

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ب.ظ
یه زمین چمن مصنوعی نزدیک خونه‌ست که یه گوشه از یه جای فنس دورش، سوراخه؛ شاید اولش سوراخ کلمه‌ی ساده‌ای به نظر بیاد؛ اما همین کلمه‌ی ساده برای من در واقع دروازه‌ی ورود به سرزمین عجایبه. یه جورایی برام حکم سوراخ خرگوش رو داره برای آلیس...
ساعت دوی نصف شبه و با تقریب خیلی خوبی هیشکی تو خیابون نیست. دقت می‌کنی که ماه، کامل نباشه؛ حالا می‌گم چرا. گوشی‌تو ورمی‌داری و می‌زنی بیرون، به سمت سوراخ خرگوش. با این که مطمئنی هیشکی اون اطراف نیست، اما قبل از این که بخوای مث گربه خودتو از اون سوراخ تنگ با اون سیمایی که اگه مراقب نباشی پک و پهلوتو خط و خش می‌ندازه رد شی، درست و حسابی اطرافو دید می‌زنی. به جز صدای جیرجیرک و باد، معمولاً صدایی نیست. می‌ری تو.
سوراخ، سمت کرنر راست یکی از دروازه‌هاست. از روی نقطه‌ی کرنر که به سمت وسط زمین قدم می‌زنی، ترکیب خوشایند چمنای لاستیکی و خرده‌های لاستیک بینشون زیر پاهات، به‌علاوه‌ی بوی لاستیک و عرقی که به خوردش رفته، کلی خاطره رو برات زنده می‌کنه. می‌رسی وسط زمین؛ دراز می‌کشی روی نقطه‌ی شروع بازی؛ دقیقاً در جهت طولی، هم‌تراز با زمین فوتبال. گوشیتو سایلنت می‌کنی، مغزتم می‌ذاری روی «فلایت مُد». دستات رو روی سینه‌ت قلاب می‌کنی و پاهاتو می‌ندازی روی هم... یه نفس عمیییق... و بعد تو می‌مونی و آسمون...
اگه ماه زیادی نورانی نباشه، اولش قشنگه. اون‌قدر قشنگ که هر چی صدای جیرجیرک و باد و بوی عرق و لاستیک و خاطره‌های شیرین داشته باشی، تو دل خودش غرق می‌کنه.
اما بعدتر، چِک ... چِک ... چِک ... دلهره‌ست که می‌ریزه تو جونت. پژواک صدای چکه‌ها مغزتو پر می‌کنه. خوب که پر از دلهره شدی، خوب که زل زدی به بی‌نهایتِ روبه‌روت، تموم جونت می‌شه یه فکر: این که چه‌قدر ناچیزم... و حتی ناچیزتر از ناچیز... 
می‌دونی؟ اگه آدم بدونه که هیچی نیست، هیچی یعنی هیچی، یعنی صفر ممیز صفر صفر صفر ... تا بی‌نهایت صفر، اون‌وقت یه اطمینانی پیدا می‌کنه، چه می‌دونم شایدم یه بهونه برای گول زدن خودش. اما وقتی می‌دونه که بعد از ممیز از یه جایی - گیرم یه جای خیلی دور - به بَعد دیگه صفر نیست، این فکر که «هیچ» نیستی اما ناچیزتر از ناچیز هستی، دلهره‌ها رو به جوش میاره و تبدیل می‌کنه به وحشت! طوری که وقتی به خودت میای می‌بینی که سر تا پا عضلاتت منقبضه و چنگ زدی تو چمنای مصنوعی...
نگاه کردن به این آسمون کاری نداره. اما زل زدن بهش، دیدنش، تماشا کردنش کار هر کسی نیست...
۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۵ آقاگل ‌‌
ریز مینویسی ما نتونیم بخونیم؟
پاسخ:
کجاش ریزه آخه؟! من دست به اندازه‌ی قلم نزدم! :|
سلام
منم چند روز پیش این حس رو داشتم وقتی نشستم طلوع افتاب رو از بین ابرا تماشا میکردم واقعا احساس کردم که هیچی نیستم و خدایی که این صحنه ی تماشایی رو خلق کرده چقدر میتونه بزرگ باشه. واقعا بیان احساست اون لحظه کار راحتی نیست
پاسخ:
سلام.
آره، می‌فهمم...
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تونستم خودم رو، درست وسط زمین چمن حس کنم!
پاسخ:
:)
vs. cannon ball
پاسخ:
وات؟ :|
و چقدر این حس ناچیز بودن دلهره اوره...
پاسخ:
اصن اگه بری تو بحرش دیوونه‌ت می‌کنه!
حقیقت من خیلی درکش نکردم نوشته ات رو ...شاید خیلی واقع گرا و عینی شده ام
پاسخ:
یعنی می‌خوای بگی متن واقع‌گرایانه نبود؟!
این‌که ابعاد ما نسبت به ابعاد کائنات نسبتش ۱ به "۱۰به توان ۲۳" است، واقعیت محضه!!

نگارش دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی