۷۵ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

اساساً موی دماغ را می‌توان به دو دسته تقسیم‌بندی کرد: موهای داخل دماغ و موهای روی دماغ. موهای داخل دماغ، خود، به دو دسته تقسیم می‌شوند: موهایی که از سوراخ می‌زنند بیرون و موهایی که از سوراخ نمی‌زنند بیرون. موهایی که از سوراخ می‌زنند بیرون، خود، دو دسته‌اند: موهایی که پیازشان در سطح پوست قرار دارد و موهایی که پیازشان در عمق پوست و بلکه در عمق گوشت و استخوان و مغز و نخاع قرار دارد.

من همواره با موهای دماغ از نوع «تو دماغیان»، گونه‌ی «از سوراخ بیرون زنندگان» راسته‌ی «ریشه در عمق دوانندگان» مشکل داشتم و دارم. موقع هرس (!) کردن این موها دو حالت کلی ممکن است اتفاق بیفتد: اول این که شما مو را با دقت بین دو ناخن انگشت‌ اشاره و شست خود نگه می‌دارید و می‌کشید، اما مو از لای انگشتان سر خورده و کنده نمی‌شود؛ یا این‌که شما مو را با دقت بین دو ناخن انگشت‌ اشاره و شست خود نگه می‌دارید و می‌کشید و مو از لای انگشتانتان سر نمی‌خورد. اگر موی مذکور سر نخورد، دو حالت ممکن است رخ دهد: یا دردی در تمام ناحیه‌ی بینی، مغز، ستون فقرات، قلب، شش و زانوهای شما می‌پیچد و مو کنده می‌شود؛ یا این که دردی در تمام ناحیه‌ی بینی، مغز، ستون فقرات، قلب، شش و زانوهای شما می‌پیچد و مو کنده نمی‌شود.

امروز، این مورد آخر، کراراً برایم اتفاق افتاد؛ دردش یک طرف، اعصاب‌خوردیش هم همان طرف!! جایتان خالی!


+ یادم باشد یک ماجرایی هم راجع‌به موی روی دماغ دارم، برایتان تعریف بنمایم!

۱۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۶:۳۰
دکتر سین

یادش بخیر! دبیرستان که بودیم، یادمه یه روز توی هفته‌ی معلم توی کلاس به‌شکل جمعی تصمیم گرفتیم وقتی معلما میان توی کلاس، همه بلند شیم و بعد از صلوات فرستادن همه با هم یک‌صدا بگیم: معلم گرامی! روزت مبارک! و بعد خیلی ملو و نرم تشویقش کنیم. اوایل برنامه خوب پیش می‌رفت. اما بعد از هفته‌ی معلم نه‌تنها این حرکت پایان نیافت (!) بلکه به‌مرور زمان بر آداب و رسومش افزوده شد. تا جایی که اواخر تبدیل شده بود به این مراسم که در ادامه تشریح می‌کنم:

۱. اول یکی می‌گفت: برپا!

۲. همه خیلی منظم و مثل پادگان بلند می‌شدیم و صلوات می‌فرستادیم! فقط صلواتش یه کم طولانی بود؛ بدین شرح: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین و انصر جیوش المسلمین و ... [بازم بود که ذهنم حضور نداره ادامه‌ش رو!]. این بند تا جای ممکن به‌شکل کش‌دار اجرا می‌شد. یعنی یه همچین چیزی: الااااااا   همممممممم صل علییییی .... الخ.

۳. جمع: «معلم گرامی روزت مبارک!»

۴. تشویق ملو که در انتها تبدیل می‌شد به دست دست!

۵. «تولد! تولد! تولدت مبارک! مبارک! مبارک! تولدت مبارک!»

۶. در این بخش از برنامه، تک‌خوان تحریر میزد: «بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی!»

۷. گروه بند ۵ و ۶ رو تکرار می‌کردن!

۱.۷. از این مرحله به بعد حرکات موزون و ضرب مرشد کلاس (!) هم اضافه می‌شد.

۸. تک‌خوان: «این دفعه رفتی سفر!»

۹. جمع: «دبی! دبی!»

۱۰. تک‌خوان: «منو با خودت ببر!»

۱۱. جمع: «دبی! دبی!»

۱۲. تک‌خوان: «آقا دزده!»

۱۳. جمع: «بله؟»

۱۴. تک‌خوان: «حالت چه‌طوره؟»

۱۵. جمع: «بله!» (!!!!!!!)

۱۶. آه‌ه‌ه‌ه! آه! آه! شله شله! 

۱۷. [...] (بمااند!)


+ یادمه تبدیل شده بودیم به معضل مدرسه! ناظممون لقب وزین «گوسفند» رو برامون برگزیده بود! هعی! یادش بخیر! :))

۷ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۶
دکتر سین

[لطفاً در هنگام خواندن این متن، چشماتونو ببندین و بینی‌تونو باز کنین! به من اعتماد کنین! منظور نظر نویسنده رو بهتر درک خواهید کرد!!]

توی مسیر هر روزه‌ی رفت و آمد من، چندتا مغازه کنار هم هستن، که وقتی از کنارشون رد می‌شی، دماغتون (=بینی‌تون)یه دور تمام اطلاعات ممکنه رو به مغزتون مخابره می‌کنه! ترتیب دکان‌های مذکور عبارت است از:

۱. شکلات‌فروشی؛

۲. تنباکو و دودجات (!) فروشی؛

۳. آبمیوه و بستنی فروشی (که جلوش همیشه چندین سبد میوه‌ی «بودار» گذاشتن!)؛

۴. عطرفروشی؛ و در نهایت

۵. داروخونه؛

و شما با طی کردن مسافتی حدود بیست متر به‌ترتیب این حس‌ها رو در ذهنتون مرور می‌کنین:

۱. حس شیرین کودکی [به ارتباط بوی پودر کاکائو و نوستالژی‌ای که برای نگارنده‌ی پست داره، فکر کنین]

۲. حس هپروت از نوع میوه‌ای و از گونه‌ی بسیار گیرا! [حس می‌کنین نشستین وسط منقل اصن!]

۳. حس خوشمزه و تازه و آب‌دار! [و بعضاً ملس!]

۴. حس خوشبو + حس یه کادویی که یه روزی یکی از دوستان قدیمی برای جبران «زحماتی» که براش کشیدی بهت هدیه داده!

۵. حس آمپولوفوبیا (=ترس از آمپول)! [بوی الکل و اینا]!


+ اسم گذرگاه مذکور رو گذاشتم «دماغه‌رو»؛ بر وزن پیاده‌رو!

۴ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۴ ، ۲۱:۵۴
دکتر سین

امروز می‌خواهم حاصل یک عمر وبلاگ‌داری و وبلاگ‌گردی‌ام را در اختیارتان بگذارم. امیدوارم به‌دردتان بخورد!


۵ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۴ ، ۱۶:۳۲
دکتر سین


داستانی که می‌خوام براتون تعریف کنم داستان یه پسر بچه‌ی هفت ساله‌س که توی یه روستای حاشیه‌ی کوهستان زندگی می‌کنه. پسرک هر روز صبح فاصله‌ی بین خونه تا مدرسه‌شو سلانه‌سلانه و با دل خوش طی می‌کنه. شاید اگه یه آدم بزرگ بخواد این مسیر رو بره، توی یک ربع ساعت به مقصد برسه، اما پسرک قصه‌ی ما هر روز یه ساعتی رو توی مسیر گشت می‌زد تا برسه به مقصد!

۷ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۷
دکتر سین