هدایت به بالای صفحه

ابزار رایگان وبلاگ

بلاگینگ :: اینجا می‌نویسم...

اینجا می‌نویسم...

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بلاگینگ» ثبت شده است

این که بیان لطف کرده (بی‌تعارف) و برای مخاطباش ارزش قائل شده و رده‌بندی وبلاگ‌های برتر سال گذشته رو بر اساس آمار منتشر کرده و ما باید قدردان باشیم؛ یه بحثه. این که باید تا چه حد تحت تأثیر این رده‌بندیِ «الکن» قرار بگیریم و بنا به مرتبه‌ای که اونجا داریم، احساس افتخار/افسوس بهمون دست بده؛ یه بحث دیگه‌ست.

خیلی سطحی‌نگرانه و ساده‌انگارانه‌ست اگر ارزش عمل والایی مثل «قلم زدن» رو بخوایم با شمارش تعداد کلیک‌ها بسنجیم. به‌شخصه بلاگرای توانمند زیادی رو سراغ دارم که تعداد مخاطبانشون از انگشتان یک دست کم‌تره، اما قلمشون استوار و مقتدر و در عین حال لطیف و گیراست؛ و از طرفی هم چه زیادن وبلاگ‌هایی که دقیقاً در انتهای دیگه‌ی این طیف قرار دارن...

سهراب چه درست گفت: چشم‌ها را باید شست؛ «جور دیگر» باید دید...

۸ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۵
دکتر سین

مقدمتاً: انسداد در وبلاگ‌نویسی پدیده‌ی تازه‌ای نیست؛ همه‌مون دچار شدیم، می‌شیم و خواهیم شد. این که دلمون پر بزنه برای دو خط «نوشتن»، برای کامنت گذاشتن و کامنت جواب دادن، اما انگار یه چیزی در درونمون منجمد شده باشه، نمی‌تونیم؛ نه این که نخوایم... من، با کم و زیادش سه هفته‌ایه دچار انسداد شدم باز. اما دیگه بسه. از امروز مجدد شروع می‌کنم. کلی حرف دارم، اما علی‌الحساب با بازی‌ای که بانوچه بهش دعوتم کرده شروع می‌کنم: از کابوس‌هایت حرف بزن...

-------

من هم مثل همه‌ی ابنای بشر، خواب بد می‌بینم. کابوس مشترک هم زیاد دیدم. منظورم کابوس‌هاییه که وقتی تعریف می‌کنی بقیه می‌گن عه آره؛ ما هم شبیه این رو دیدیم. مثل پرت شدن یا سقوط از بلندی؛ یا بند اومدن صدا، اونم وقتی می‌خوای فریاد بزنی. کابوسا معمولاً ریشه در ترس‌ها و اضطرابای ما دارن، مثل کابوسی که انتخاب کردم تا براتون تعریف کنم. قضیه برمی‌گرده به بیست و چند سال پیش...

بابام تازه اولین ماشینش رو خریده بود: یه پیکان خیلی قدیمی به رنگ قهوه‌ای سوخته. پدر تصمیم گرفت برای متبرک کردن رخشش، اولین سفر ما رو باهاش ببره مشهد. حالا کِی؟ وسط چله‌ی زمستون!! تو اوج سرما. جاده همه‌ش برف و بوران بود. اون موقع هنوز پنج نفر نشده بودیم و من ته‌تغاری بودم. یادمه موقع برگشت، سرمای شدیدی خوردم. طوری که تبم به چهل درجه رسیده بود! همه‌ی سر و کله‌م چرک کرده بود و کیپِ کیپ بود! و خب در چنین شرایطی، یکی از اتفاقات رایج، کابوس ناشی از تبه.

توی پرانتز عرض کنم که اون موقع توی خونه‌ی قبلیمون سکونت داشتیم که توی حیاطش چندتا درخت، مِن‌جمله یه درخت بادوم بود. این درخت بادوم همیشه‌ی خدا پر از شته بود و برگاش کج و کوله می‌شد. یادمه من خیلی می‌رفتم تو بحر این شته‌ها و متوجه شده بودم که مورچه‌ها این شته‌ها رو روی برگا جابه‌جا می‌کنن. وقتی دلیلش رو از بزرگ‌ترا پرسیده بودم، بهم گفته بودن که همون‌طور که ماها گاو پرورش می‌دیم تا از شیرش استفاده کنیم؛ مورچه‌ها هم شته‌ها رو پرورش می‌دن و شیرشونو می‌دوشن! عجیب‌ترین چیزی بود که تا اون موقع شنیده بودم! هی به گاو فکر می‌کردم، هی به شته! مدام ابعادشون رو مقایسه می‌کردم و نتیجه می‌گرفتم که یه چیزی این وسط جور در نمیاد! و این موضوع شده بود یکی از مشغولیات ذهن کنجکاو و کوچیک من...

برگردیم به جاده... از مشهد تا اینجا، با اون غارغارکی که ما داشتیم، حدود هشت ساعتی راه بود؛ اونم هشت ساعت اون موقع، دهه‌ی هفتاد! خخخ اما توی اون برف و کولاک، اگر ده دوازده ساعته هم می‌رسیدیم، راضی بودیم. سرتون رو در نیارم. من حدود هف هش ده ساعت مدام کابوس می‌دیدم و تو تب می‌سوختم. توی خواب می‌دیدم که موجودات گنده‌ای شبیه به دایناسور به شهر حمله کردن و دارن همه چیز رو نابود می‌کنن. و خب اون موجودات گنده، با توجه به بحث چیزی نبودن جز شته‌ها! این که چه‌قدر من اون روز از دست شته‌های غول‌پیکر فرار کردم، چه‌قدر زخمی شدم، چه‌قدر ترسیدم و چه‌قدر هذیون گفتم، الله اعلم! فقط من موندم چرا دایناسور؟! مگه بحث راجع‌به گاو نبود؟! :دی

۵ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۸
دکتر سین

اینجا می‌نویسم دو ساله شد!

۱۴ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۳
دکتر سین

در همه‌ی جوامع، آدم "خز" وجود دارد: در میان دانشجویان، مسئولان، کارمندان، کارگران، هنرمندان، نامزدهای انتخابات (!)، در تاکسی، در نانوایی، در آپارتمان، در پارک، در سالن سینما، در صف عابربانک، در دامن طبیعت، در سالن مطالعه، در خوابگاه و ... بله! در بلاگستان.

در وبلاگ‌نویسی خزها رفتارهای خاصی از خود بروز می‌دهند، مانند:

۱. پخش آهنگ پس‌زمینه، خصوصاً اگر از خوانندگان دو ریالی (!) باشد؛

۲. قلب، حباب، گل و سایر چیزهای شناور، خصوصاً آن‌هایی که در برخورد با ماوس پوینتر متلاشی می‌شوند و محتویاتشان در فضا پخش می‌گردد؛

۳. پست ثابت با مضمونِ عمیق و تامل‌برانگیزِ "لایک و کامنت فراموش نشود!"

۴. استفاده از رنگ‌های بنفش، سبز مغز پسته‌ای، قرمز و زرد به‌عنوان رنگ قلم، خصوصاً اگر پس‌زمینه مشکی باشد؛

۵. پست‌هایی با مضمونِ طرفداری از بازیگران سریال‌های کره‌ای یا ترکیه‌ای؛

۶. وبلاگ‌های تبلیغاتی با آدرس‌های مسروقه؛

۷. رکیک‌نویسانِ دهن-بوی-شیر-بده!

و غیره.

با این‌که تمام موارد فوق به معنای واقعی کلمه، خز و ضایع هستند، اما - الحق - هیچ‌کدام به پای کسانی که مطالب یک نفر را تمام و کمال با نام خود کپی می‌کنند، نمی‌رسند. می‌رسند؟!

۱۲ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۱۲
دکتر سین

بشنوید...

+ توضیح: در راستای فراخوانِ #سازت_را_با_بهار_کوک_کن، من پستِ برسد به دست بهار رو نوشته بودم...

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۰۳
دکتر سین

۱. به میمنت و مبارکی یک دونه‌ موی سفید دیگه کشف کردم؛ یه هوا بالاتر از گیج‌گاه راست. شوخی شوخی داریم پیر می‌شیما...

۲. یه استاد داشتیم می‌گفت آدما دو مدلن: batch و online. آدمای batch همیشه یه کوهی از کارای تلنبار شده دارن؛ آدمای online هر کاری رو درست سر موقع خودش انجام می‌دن. من الان مرزهای batch بودن رو به شکلی درنوردیدم که تقسیم‌بندی مذکور به این شکل تغییر پیدا کرده: دسته‌ی اول: onlineها، دسته‌ی دوم: batchها و دسته‌ی سوم: دکتر سین!

۳. امروز شدیداً دلم هوای دخترمو کرده! نمی‌شه آدم زن نگیره، بچه‌دار بشه؟! مثلاً با یه ساز و کاری تو مایه‌های قلمه زدن ازدیاد بشیم!!

۴. آقا! به این ماس‌ماسکای جلوی ماشین که به‌شکل لولایی بالا-پایین می‌ره، جلوی آفتابو می‌گیره که نخوره تو چشامون، سمت راننده پشتش یه جا داره برای مدارک، سمت شاگرد پشتش آیینه داره، چی می‌گن؟! امروز کلی فکر کردم یادم نیومد! از بابامم پرسیدم، اونم کلی فکر کرد یادش نیومد! عجیبه‌ها! :|

۵. در راستای این سؤال؛ ما یه پسر همسایه داریم که ماشالا هزار ماشالا خیلی شیرینه و اردی‌بهشت که بیاد دو سالش می‌شه. اما هنوز درست حسابی زبون باز نکرده. امروز هویجوری شوخی شوخی بهش گفتم نیت کنه و براش فال گرفتم، حافظ گفت: الا ای طوطی گویای اسرار / مبادا خالی‌ات شکر ز منقار. و بعد از ظهرش چند کلمه رو دست و پا شکسته ادا کرد! O_o

۶. و اما دعوت‌نامه: می‌گن آدم وقتی یه کاری رو می‌خواد بکنه، اگه به چند نفر دیگه اعلام بکنه، انگیزه‌ش بیشتر می‌شه. من همینجا اعلام می‌کنم توی عید می‌خوام سه‌تا کتاب بخونم: نمایش‌نامه‌ی مرگ فروشنده‌ی آرتور میلر، رمان خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر و رمان عقاید یک دلقکِ هاینریش بُل. باشد که توفیق بیابیم! [:دی] شما رو هم دعوت می‌کنم که بگید عید چه کتابایی رو می‌خواید بخونین و از دیگران هم بخواید که بگن. باشد که مسبب #موج_کتاب‌خوانی_عید در بلاگستان شویم! :))

۱۷ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۴
دکتر سین

اولندش که تولد منه بیست و پنجم. بدویین اگر کادویی کیکی چیزی می‌خواین بخرین، بخرین؛ به هیچ وجه من الوجوه، نمی‌دونستم و پول نداشتم و اینا هم پذیرفته نیست. ضمن این که ارزش مادی هدیه‌ها هم خیلی مهمه. گفتم که در جریان باشین. :دی

دومندش: جونم براتون بگه که توی رادیو بلاگی‌ها قرار بر این شده که عید نوروز رو به کمک شما دوستان و عزیزان جشن بگیریم و ویژه‌برنامه‌ی سال تحویل رو با مشارکت شماها تولید بکنیم. شما به دو شکل می‌تونین به ماها کمک کنین: نوشتن یک پست با عنوان «سازت رو با بهار کوک کن» و یا «تقلید صدا». تا بیست و پنجم وقت دارین که برای ما بفرستین آثار ارزشمندتون رو. اطلاعات بیشتر راجع‌به کمّ و کیف شیوه‌ی مشارکت مخاطبا هم مبسوط اینجا توضیح داده شده. خلاصه که هر چی احساس، انرژی مثبت، نمک، ذوق هنری، استعداد و امثلهم دارین، خریداریم... ^_^


۵ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۹
دکتر سین

نشستیم داریم تلویزیون می‌بینیم. یهو می‌گه: این سه‌تا در آینده زوج هنری خوبی می‌شنا!! نه؟! :||

.

.

.

همین دیگه. حرفی ندارم فی‌الواقع...


+1: یعنی دچار چنان انسداد وبلاگی‌ای شدم که هیچ محلول لوله‌بازکنی نمی‌تونه بشوره ببره!! [:دی] علی‌الحساب همین بچه‌پُست رو داشته باشین، تا یخم کم‌کم وا شه! :دی

+2: کیا تا حالا دچار انسداد وبلاگی شدن؟ تعریف کنن بینیم! :))

تبصره‌ی +2: کیه که نشده باشه؟!!

+3: کامنت‌دونی پست قبل قرار بود بسته باشه. ببخشید که جواب نمی‌دم؛ جوابی هم ندارم فی‌الواقع، جز همین :( ... و سپاس. [گُل]

۹ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۴۸
دکتر سین

پس از وصول دعوت‌نامه، قبول کرده و نگاشتیم، چندان که در ذیل می‌خوانید...


*************


خب شذوع [شروع] میکنم [می‌کنم] چالش رو با توکل به ذات احدیت[!]

حخ [خیابون]

حیلی سردهو [خیلی سرده] مثل ز ارم میلذزم [مثل بز دارم می‌لرزم]

خیابون

الان نزدیک تاکسیم[.] تو تاکسی بنویسم قبوله؟

[دو سه خط آتی توی تاکسی نوشته شده! :دی]

چون جایی که از تاکسی پیاده میشم [می‌شم] به خونه نزدیکه[،] قاعدتا [قاعدتاً] باید دورتر پیاده شم تا بتونم به اندازه ی [اندازه‌ی] مکفی بنویسم.

فعلا [فعلاً] باید وایسین تا برسم.

خب پیاده شدم. شونصد کیلومتر تا خونه راهه تو این سرما [...]

آخه آدم تو این سذما [سرما] با خدش [خودش] از این کزا [کارا] میکهن [می‌کنه]؟

راتش [راستش] یه بار همین مسیر رو با داداشم قدم ردیم [زدیم] و خل خل بازی [خل‌خل‌بازی] دعآوردیم [درآوردیم] و صدامون [صدامونو] ضبط کردیم[.] هر وقت دلن [دلم] تنگ میشه [می‌شه] براش[،] اونو گوش میدم [می‌دم]. الانم خیلی دلم هواشو کرده. گویا شدیدا [شدیداً] سرما خورده. خیلی

[در این‌جا ظرفیت یادداشتی که داشتم می‌نوشتم تموم شد! بقیه‌ش رو رفتم یادداشت بعدی...]

نگرانشم[.]

میدونین [می‌دونین] به چی خارم [دارم] فکر میکنم [می‌کنم]؟ به این که چه قدر تایپ کردن با گؤشی ای [گوشی‌ای] که نیم فاصله ش [نیم‌فاصله‌ش] معلوم نیست کشاست [کجاست] رواعصاب و روأنه [روانه،] اونم برای منی که خره ی [خوره‌ی] ویرایش و اشکال نگارشی نداشتنم[.]

دتام [دستام] یخ زد. توک پنجلام [پنجولام] فریز شده عسما [رسماً!]

خیاپون [خیابون]

اون دوسپانی [دوستانی] که این چالش رو راه انداختن[،] به روح و عوالم پس اغ [از] مرگ اعتقاد دارن؟

حرفم نمیاد دیگه[!]

:|

چه قد [چه‌قد] راه [اینتر اشتباه خورده اینجا!!]

طولانی شد! قبلنم همین قد بود؟

حخیابون [خیابون]

یه ماشین داره برام بوق میزنه [می‌زنه.] وایسین سرمو بگیرم بالا ببینم کیه[؟!]

تاکسی بد [بود]! :دی

خج تذاکسی [فی‌الواقع یادم نمیاد چی می‌خواستم بنویسم!!!! شواهد نشون می‌دن گویا راجع‌به تاکسی هست! :|]

[اینجا دوستم رو تو پیاده‌رو دیدم و چند دقیه‌ای باهاش حرف زدم...]

خب دیکه [دیگه] رسیدم[.] من کلامم [کلاهمم] بیفتو [بیفته] تو این چالش[،] دیگه برنمیگرد [برنمی‌گردم! :دی]

خدافظی


*************

+ چه‌قد سخته تو راه رفتن، تایپ کردن!! خاصه اگر سرما هم از شش جهت مستولی بشه بر تایِپ (اسم فاعلِ تایپ کردنه)!!
۴ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۰
دکتر سین

خعلی دلم می‌خواست تو چالش پست گذاشتن در حال قدم زدن شرکت کنم، اما مشکل اینجاست که حمل کردن یه پی سی با تمام متعلقاتش و همزمان تایپ کردن با اون همچین بفهمی نفهمی یه کمی سخته! :دی

۸ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۸
دکتر سین