هدایت به بالای صفحه

ابزار رایگان وبلاگ

اندر احوالات دکتر سین :: اینجا می‌نویسم...

اینجا می‌نویسم...

۱۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اندر احوالات دکتر سین» ثبت شده است

... تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس!

۳ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۸:۴۰
دکتر سین

... فقط گوشیمو چون دزدیدن، نود و نه درصد ارتباطم با جهان پیرامون قطع شده! :(


+ برگشتیم از عراق... دعاگوی همه هم بودیم...

+ کامنتا رو در اولین فرصت جواب می‌دم.

۱۴ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۳
دکتر سین

به امید خدا، بی حرفِ پیش، چهارشنبه عازم کربلاییم؛ خونوادگی. برای همینم، از همین تریبون از تمام کسایی که خواسته یا ناخواسته رنجوندمشون، حلالیت می‌خوام. خلاصه اگه تو این مدت حرفی، حدیثی، حرکتی، چیزی بوده که ناراحتتون کرده، به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه...

دعا کنید سالم برم و برگردم؛ منم قول مردونه می‌دم به یاد همه‌تون باشم. ^_^

۱۶ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۰
دکتر سین

احساسات باید اسم داشته باشند؛ هر چیزی باید اسم داشته باشد، تا شناختنی و باورکردنی شود.

اما مشکل اینجاست که وقتی از درون به درون نگاه می‌کنیم، فقط چیزهای مبهم و تاری را می‌بینیم که اسم ندارند.

اصلاً تعریف آدمِ تنها همین است: ابهامی خیره به ابهام...

اینجاست که یک نفر باید باشد. باید بیاید و از بیرون به تو نگاه کند و بگوید: چرا رنگت زرد است؟

و تازه تو می‌فهمی که آری اسمش همین است: زرد!

می‌گوید: چرا نگرانی؟

و می‌‎فهمی که: آری؛ آن‌چه هستم، «نگران» است.

می‌گوید: چرا دلتنگی می‌کنی؟

و حس می‌کنی: آری؛ این دلتنگی‌ست که امانم را بریده...

می‌گوید: چرا مدام غم‌ها را فرو می‌خوری؟

و اشک پیش‌دستی می‌کند و می‌فهمی: همین دو سه جمله لازم بوده تا سبک شوی.

درست همین‌جاست که یک نفر باید باشد...

۱ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۱
دکتر سین
در همین لحظه که در خدمتتون هستم، کوهی از کارای نکرده دارم. از کارای درسی و دانشگاهی بگییییر، تا کلی کتاب نصفه نصفه و فیلم ندیده و اموراتی در باقی کتگوری‌ها! اما دریغ از (انگشت اشاره و شستتون رو بذارید روی هم) این‌قدر اراده و همت. تو دفتر روزانه‌نویسیم پر شده از جملات این مدلی: من انگیزه ندارم. من اراده ندارم. من همتم نمیاد! و قسمت لج‌درآر قضیه هم اینجاست که می‌دونی اگه بشینی مثل بچه‌ی آدم برنامه‌ریزی کنی، به همه‌ی کارات می‌رسی. اما... هوووفففف! چی بگم؟!
چند روز پیش توی اینترنت یه مطلب خوندم با عنوان «فکرزدگی». فکر کنم منم بهش دچار شدم. بس که هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. احساس می‌کنم یه چیز اساسی باید توی زندگیم تغییر کنه. اما چی، نمی‌دونم!
مواقعی که برای یه کار ددلاین وجود داره، نزدیک شدن به اون ددلاین، بازدهی منو چندین برابر می‌کنه. اما وقتایی که به‌جای دیگران، به خودم قول انجام کاری رو تا موعد مقرری می‌دم؛ معمولاً نمی‌شه، جواب نمی‌ده.
مـــــشـــــکــــــل کـــــجــــــاســــــت؟! -_-
۹ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۵
دکتر سین

امروز برای اولین بار بهم گفته شد پیر. البته واژه‌ی دقیقش پیرپسر بود! از همون لحظه، احساس کردم واقعاً یه برگ از دفتر زندگیم به‌طور مشخص ورق خورده. عصر اومدم جلوی آیینه، اونم همین نظر رو داشت! -_-

+ این چهارصدمین مطلب اینجا می‌نویسمه... همین‌جوری گفتم بدونین!

۹ دیدگاه موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۵
دکتر سین

مقدمتاً: انسداد در وبلاگ‌نویسی پدیده‌ی تازه‌ای نیست؛ همه‌مون دچار شدیم، می‌شیم و خواهیم شد. این که دلمون پر بزنه برای دو خط «نوشتن»، برای کامنت گذاشتن و کامنت جواب دادن، اما انگار یه چیزی در درونمون منجمد شده باشه، نمی‌تونیم؛ نه این که نخوایم... من، با کم و زیادش سه هفته‌ایه دچار انسداد شدم باز. اما دیگه بسه. از امروز مجدد شروع می‌کنم. کلی حرف دارم، اما علی‌الحساب با بازی‌ای که بانوچه بهش دعوتم کرده شروع می‌کنم: از کابوس‌هایت حرف بزن...

-------

من هم مثل همه‌ی ابنای بشر، خواب بد می‌بینم. کابوس مشترک هم زیاد دیدم. منظورم کابوس‌هاییه که وقتی تعریف می‌کنی بقیه می‌گن عه آره؛ ما هم شبیه این رو دیدیم. مثل پرت شدن یا سقوط از بلندی؛ یا بند اومدن صدا، اونم وقتی می‌خوای فریاد بزنی. کابوسا معمولاً ریشه در ترس‌ها و اضطرابای ما دارن، مثل کابوسی که انتخاب کردم تا براتون تعریف کنم. قضیه برمی‌گرده به بیست و چند سال پیش...

بابام تازه اولین ماشینش رو خریده بود: یه پیکان خیلی قدیمی به رنگ قهوه‌ای سوخته. پدر تصمیم گرفت برای متبرک کردن رخشش، اولین سفر ما رو باهاش ببره مشهد. حالا کِی؟ وسط چله‌ی زمستون!! تو اوج سرما. جاده همه‌ش برف و بوران بود. اون موقع هنوز پنج نفر نشده بودیم و من ته‌تغاری بودم. یادمه موقع برگشت، سرمای شدیدی خوردم. طوری که تبم به چهل درجه رسیده بود! همه‌ی سر و کله‌م چرک کرده بود و کیپِ کیپ بود! و خب در چنین شرایطی، یکی از اتفاقات رایج، کابوس ناشی از تبه.

توی پرانتز عرض کنم که اون موقع توی خونه‌ی قبلیمون سکونت داشتیم که توی حیاطش چندتا درخت، مِن‌جمله یه درخت بادوم بود. این درخت بادوم همیشه‌ی خدا پر از شته بود و برگاش کج و کوله می‌شد. یادمه من خیلی می‌رفتم تو بحر این شته‌ها و متوجه شده بودم که مورچه‌ها این شته‌ها رو روی برگا جابه‌جا می‌کنن. وقتی دلیلش رو از بزرگ‌ترا پرسیده بودم، بهم گفته بودن که همون‌طور که ماها گاو پرورش می‌دیم تا از شیرش استفاده کنیم؛ مورچه‌ها هم شته‌ها رو پرورش می‌دن و شیرشونو می‌دوشن! عجیب‌ترین چیزی بود که تا اون موقع شنیده بودم! هی به گاو فکر می‌کردم، هی به شته! مدام ابعادشون رو مقایسه می‌کردم و نتیجه می‌گرفتم که یه چیزی این وسط جور در نمیاد! و این موضوع شده بود یکی از مشغولیات ذهن کنجکاو و کوچیک من...

برگردیم به جاده... از مشهد تا اینجا، با اون غارغارکی که ما داشتیم، حدود هشت ساعتی راه بود؛ اونم هشت ساعت اون موقع، دهه‌ی هفتاد! خخخ اما توی اون برف و کولاک، اگر ده دوازده ساعته هم می‌رسیدیم، راضی بودیم. سرتون رو در نیارم. من حدود هف هش ده ساعت مدام کابوس می‌دیدم و تو تب می‌سوختم. توی خواب می‌دیدم که موجودات گنده‌ای شبیه به دایناسور به شهر حمله کردن و دارن همه چیز رو نابود می‌کنن. و خب اون موجودات گنده، با توجه به بحث چیزی نبودن جز شته‌ها! این که چه‌قدر من اون روز از دست شته‌های غول‌پیکر فرار کردم، چه‌قدر زخمی شدم، چه‌قدر ترسیدم و چه‌قدر هذیون گفتم، الله اعلم! فقط من موندم چرا دایناسور؟! مگه بحث راجع‌به گاو نبود؟! :دی

۵ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۸
دکتر سین

اینجا می‌نویسم دو ساله شد!

۱۴ دیدگاه موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۳
دکتر سین
شماها هم می‌تونید آهنگای فارسی رو با گوشِ یه آدم خارجی (= کسی که فارسی بلد نیست) بشنوین؟ منظورم اینه که می‌تونین به «لفظ خالص» فارغ از معنا گوش بدین؟ یعنی مثلاً صدای خواننده رو هم مثل صدای یکی از سازای موسیقی، بدون معنای و فقط دارای صوت، بشنوین؟! من می‌تونم! کافیه تصمیم بگیرم... یه دکمه دارم تو مغزم انگار، که وقتی می‌زنم معنی کلمات خاموش می‌شن. از کلمات فقط تلفظ و صوتشون باقی می‌مونه. خیلی توانایی عجیبیه؛ اما در عین حال خیلی هم عجیب نیست! پیشنهاد می‌کنم شماها هم بگردین تو مغزتون دکمه‌هه رو پیدا کنین.
+ مشهد بودیم جاتون خالی. از چارشنبه تا یکشنبه. همه رو که نه؛ ولی هر کیو یادم بود دعا کردم. اگه دیدین دارین حاجت‌روا می‌شین، من مسئولیتش رو پیشاپیش از همین تریبون به عهده می‌گیرم. :دی
۱۰ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۶
دکتر سین

یکم. بیاین فرض کنیم شما(ی نوعی) آدم معتقدی هستین. تصور کنین برای نماز خوندن رفتید مسجد. وقتی وارد می‌شید می‌بینین که یه گربه اومده توی مسجد و زایمان کرده و همه‌جا رو به‌معنای واقعی کلمه به گند کشیده. چی کارش می‌کنید؟!

دوم. بیاین فرض کنیم شما(ی نوعی) آدم متدینی هستین. تصور کنین یک ظرف آب - و فقط یک ظرف آب - برای وضو گرفتن دارین. همین که می‌خواین شروع کنین به وضو گرفتن، یه گربه‌ی تشنه میاد کنارتون می‌شینه. بهش آب می‌دین یا نه؟! و اگر اون گربه به آب وضوی شما دهن بزنه، تکلیف چیه؟! لابد تیمم می‌کنید؛ نه؟

سوم. بیاین فرض کنیم شما(ی نوعی) آدم نوع‌دوستی هستین. یعنی هر جا انسانی رو در مخمصه می‌بینید، شتابان و با تمام توان به کمکش می‌رین. مثلاً اگه یه بچه‌ی فقیر رو ببینین که تو زمستون وسط خیابون داره از سرما به خودش می‌لرزه، حتماً کاپشن یا پالتوتون رو از تن در میارین و بهش می‌دین و حتی شاید ببرینش خونه و با سوپ داغ ازش پذیرایی کنین. حالا تصور کنین اون بچه‌ی فقیر، یه بچه گربه باشه. چی کار می‌کنین؟! به اونم کمک می‌کنین؟ یا این که یه «حیوون» ارزش وقت گذاشتن رو نداره؟!

چهارم. بیاین فرض کنیم شما(ی نوعی) آدم دل‌رحمی هستین. وقتی یه آدم مظلوم رو می‌بینین، مثلاً وقتی می‌بینین که بودایی‌ها مسلمونا رو چه‌طور می‌کشن و می‌سوزونن، [به حق] خیلی متأثر می‌شید. حالا فرض کنید به‌جای آدمیزاد، با یه گربه همون‌طور ددمنشانه رفتار بشه و شکنجه‌ش بدن. هنوز هم دل شما می‌لرزه یا نه؟!


*****


یکم. روایت داریم که همین اتفاق در زمان پیامبر (ص) هم رخ داد. اصحاب خواستن گربه و بچه‌ش رو از مسجد بندازن بیرون و مسجد رو تمیز کنن. پیامبر (ص) نه تنها اون‌ها رو از این کار منع کرد؛ بلکه چند نفر رو هم مأمور رسیدگی به اون‌ها و تأمین نیازهاشون کرد.

دوم. حضرت علی (ع) روایت می‌کنه که: یک روز پیامبر (ص) خواست در چنین شرایطی وضو بگیره. وقتی گربه رو دید ظرفش رو کج کرد تا گربه از آب بخوره و سیراب بشه. گربه که رفت، پیامبر با باقی مونده‌ی اون آب وضوش رو گرفت.

سوم. این مورد رو خلاصه نمی‌کنم. کپی، پیست:

شخصی، یکی از نیکان را که از دنیا رفته بود، در خواب دید و از او احوال‌پرسی کرد. گفت: وقتی مرا در برابر عدل پروردگار قرار دادند به من خطاب شد: آیا می‌دانی چه باعث شد که تو را آمرزیدم؟ گفتم: برای عمل صالح! خطاب شد: نه. گفتم: برای اخلاص من! خطاب شد: نه. هر چه گفتم، جواب منفی بود. عرض کردم: خدای من! پس چه چیز موجب آمرزش من شد؟ خطاب رسید: آیا به یاد داری روزی در یکی از کوچه های بغداد عبور می کردی و دیدی که سرمای شدید، گربه‌ی کوچکی را ناتوان کرده و او به دیوارها پناهنده شده است؛ پس به او مهربانی کردی و او را به خانه آوردی و از سرما حفظ کردی؟ گفتم: به یاد دارم. خطاب شد: چون به آن گربه مهربانی کردی، مشمول رحمت خداوند شدی.

چهارم. از پیامبر (ص) نقل شده که: در شب معراج بر آتش دوزخ گذر کردم. زنی را در حال عذاب دیدم. از علت عذاب او پرسیدم. گفته شد این زن گربه‌ای را بسته بود و به او آب و غذا نمی‌داد. حتی اجازه‌ی استفاده از خش و خاشاک زمین رو هم به این حیوون زبون بسته نمی‌داده تا جایی که گربه به هلاکت رسید. خدا هم برای این عملش تا ابد در جهنم نگهش می‌داره.


+ گاندی می‌گه: میزان عظمت و فضائل یک ملت رو می‌شه در طرز رفتار و برخورد اون‌ها با حیوونا سنجید...

+ برای این لیست می‌شه پنجم، ششم، هفتم و ... رو هم نوشت. می‌شه گفت فرض کنیم شما(ی نوعی) آدم تمیز و پاکیزه‌ای هستین، شما(ی نوعی) آدم صبوری هستین، شما(ی نوعی) آدم متشخصی هستی و ... اما همین مقدار برای تلنگر و تنبه به نظرم کفایت می‌کنه. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است...

+ بر خلاف روند معمول، نگارش دیدگاه‌ها بسته است!!

موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۳
دکتر سین